این روزها...
حاجت روا
از وقتی که یادم میاد مامانم 28 صفر شله زرد نذری می پزه. یکی از برنامه های ثابت من هم در این سال ها هم زدن شله زرد و حاجت خواستن بوده.
اوایل که خیلی بچه بودم و معنی نذر و حاجت و اجابت دعا رو نمی فهمیدم، مامان به من می گفت که موقع هم زدن شله زرد آرزوهام رو به خدا بگم. فکر می کنید آرزوهای من چی بود؟ این که شب بخوابم و صبح بیدار بشم و ببینم که چشمام آبی شده! موهام طلایی شده! و یا این که موهام یک شبه بلند شده و به کمرم رسیده! (آخه مامان همیشه موهام رو کوتاه می کرد تا مرتب کردنش راحت تر باشه و من همیشه به خاله ام که موهای بلند و قشنگی داشت حسودی ام می شد.) باور کردنش خیلی سخته که زمانی بزرگترین آرزو و مهمترین دغدغه من داشتن چشم آبی و موی طلایی بلند بوده!
چند سالی موقع هم زدن شله زرد این آرزو رو تکرار کردم و واضحه که نتیجه نگرفتم. تا این که وقتی 8 سالم شد یک آرزوی جدید به ذهنم رسید! اون سال موقع هم زدن شله زرد از خدا خواستم ترتیبی بده تا مبصر کلاس بشم!
احتمال مبصر شدن من در شرایط عادی خیلی کم بود چون در هیچ زمینه ای دانش آموز شاخی نبودم! از نظر درسی که خیلی بالاتر از بقیه نبودم (کارت های صد آفرین اون زمان که هنوز نگهشون داشتم حاکی از این هستن که شاگرد سوم بودم). بچه قلدری هم نبودم که بقیه بخوان از من حساب ببرن.
مدتی گذشت و خودم هم یادم رفت که چه آرزویی کردم! تا این که یک روز به طور ناگهانی خاطره شله زرد هم زدن و آرزو کردن در ذهنم تداعی شد. با حالت لج و دلخوری توی دلم گفتم: دیدی خدایا، یادت رفت که منو مبصر کنی!
چند روز بعد، سر کلاس دل درد گرفتم و منو برای صرف آب قند به اتاق خانوم بهداشت بردند. وقتی که به کلاس برگشتم بچه ها به من گفتند که مبصر شدی! و من هم همین طوری هاج و واج مونده بودم. از قرار معلوم وقتی من در کلاس نبودم معلم می خواسته که مبصر جدیدی انتخاب کنه، من هم که در کلاس نبودم تا داوطلب بشم. ویژگی خاصی هم نداشتم. خدا می دونه که اون لحظه چی در دل معلممون گذشته که یک دفعه منو انتخاب کرده!
البته بماند که چند هفته بعد به دلیل بی کفایتی، خودم از پست خودم استعفا دادم! خب من بچه مظلومی بودم و کسی از من حساب نمی برد. مظلومیت با مبصر بودن تعارض داره!
این اتفاق یکی از تابلو ترین مواردی بود که دعای من مستجاب شد. بعد از اون یا دعاهام مستجاب نشد و یا اگر هم شد، من نفهمیدم. شاید من دیگه به اندازه اون روزها دلم پاک و نیتم صاف نیست و همین باعث میشه که دعاهام اثر چندانی نداشته باشه.
اما خدایا، تو همون خدای مهربونی هستی که آرزوی خنده دار یک بچه 8 ساله رو برآورده کردی. یعنی می شه که امسال هم مثل بیست سال پیش منو حاجت روا کنی؟
راه
خدایا!
دلم می خواهد بگویم، هرچه که خیر و صلاح است را برایم رقم بزن. دلم می خواهد بگویم، راه هایی که به بیراهه ختم می شوند را از جلوی پایم بر دار. دلم می خواهد بگویم دستم را بگیر و راهنمایم باش تا بهترین مقصد...
شاید از این دعا خیلی خوشت نیاید. شاید دوست داشته باشی که از دور مواظبم باشی. شاید دوست داری ببینی که خودم راه درست را انتخاب کنم. خودم برای خودم خیر و صلاح را رقم بزنم. و خودم مقصد را تشخیص دهم.
پس می گویم، خدایا! به من بصیرت بده تا راه را از چاه تشخیص بدهم. تا به جای قله از دره سر درنیاورم. به من بینش بده تا از نعمت هایی که به من دادی و از فرصت هایی که سر راهم قرار دادی به بهترین شکل استفاده کنم. اگر دیدی که به بیراهه می روم فانوسی برایم بفرست تا راه را پیدا کنم...
زندگی شاید همین باشد
این مقطع از زندگی ام را دوست ندارم. کسل کننده و حوصله سر بر است و هیچ شباهتی به رویاهای شکوهمند چند سال پیشم ندارد. من آدمی هستم که با دستاوردهای بزرگ و موفقیت های چشم گیر راضی می شوم اما شرایط برایم به گونه ای پیش رفت که با وجود تلاش فراوان به جایگاهی که می خواستم - هنوز- نرسیدم.
تصمیم های غلط، پیش بینی های نادرست از وضعیت آینده، نا امید شدن ها و دست از کار کشیدن های بی موقع، وابسته بودن به حمایت دیگران که معمولا به اندازه کافی یا به شکل درست وجود نداشت و ... در خیلی از موقعیت ها من را از موفقیت دور انداختند. دیروز داشتم به این فکر می کردم که کاش می توانستم به گذشته برگردم و اصلاحاتی در روند کار خودم انجام دهم. از خودم پرسیدم اگر چنین کاری امکان پذیر بود به چند سال قبل بر می گشتی؟ یک سال؟ سه سال؟ پنج سال؟ ده سال؟
به مقاطع مختلف زندگی ام فکر کردم. در هر مقطعی از عمرم هم از بعضی موقعیت ها خوب استفاده کردم و برخی را هم به گند کشیدم! شاید این ماهیت زندگی باشد و شاید هر کسی موقعیت های ریز و درشت زیادی را از دست داده و حسرت به دل مانده باشد.
شاید هم من انتظار بی جایی دارم که مثلا 18 سالگی را با بصیرت 28 سالگی ام زندگی کنم! آن وقت دیگر اسم آن 18 سالگی نیست، 20 سالگی نیست، 25 سالگی نیست. واقعیت این است که در هر دوره ای طرز فکری داشتم که معتقد بودم به شدت درست است و با گذر زمان بعضی از آن ها غلط از آب در می آمد.
به هر حال زندگی سه ویژگی دارد: اول این که به شدت نا عادل است، دو دو تا همیشه چهار تا نمی شود، بعضی وقت ها می شود پنج یا یک یا ارقام دیگر! مخصوصا در موقعیت جغرافیایی فعلی ما احتمال به دست آمدن جواب های متفاوت خیلی بیشتر است!
دومین ویژگی این است زندگی مانند نقاشی بدون استفاده از پاک کن است. هیچ وقت نمی شود اثر اشتباهات گذشته را پاک کرد. مگر این که روی آن ها طرحی تازه کشید.
سومین ویژگی آن است که معمولا همیشه آدم ها حسرت گذشته را می خورند. این گذشته از دیروز شروع شده و تا سال ها قبل ادامه می یابد. غافل از اینکه امروز ما فردا به دیروزی تبدیل می شود که حسرتش را می خوریم!
پس بهتر است سعی کنم از این جا به بعد را درست و حسابی زندگی کنم، تلاش کنم و نا امید نشوم و از گذشته ام درس بگیرم. شاید این طوری حس رضایت بیشتری به دست بیاورم.
ویرایش آخر شبی! : زندگی یک ویژگی دیگر هم دارد. مثل آش کشک خاله است که در هر صورت به پای آدم حساب می شود. یعنی چه با بد قلقی ها و رو دست زدن ها و توی کاسه گذاشتن هایش بسازی و سعی کنی خودت را با شرایط جدید مطابقت بدهی و چه یک گوشه بنشینی و زانوی غم بغل بگیری و چه خود زنی کنی، زندگی همینی هست که هست! پس چه بهتر که حداقل واکنش مناسب داشته باشیم تا بازنده همیشگی بازی های نا عادلانه اش نباشیم.
تولد دوباره
در دوره لیسانس استادی داشتیم که خیلی شوخ بود. همیشه بعد از تعریف کردن یکی از خاطرات افتخار آمیزش می گفت: بزرگی می گه اگه خودم از خودم تعریف نکنم پس کی بکنه؟!
حالا حکایت ماست، که اگه خودم برای خودم تولد نگیرم پس کی بگیره؟!
درست حدس زدید. امروز تولد منه. سال ها پیش، وقتی که مثل امسال دوم دی روز جمعه بود من به دنیا اومدم.
یکی از مزایای به دنیا اومدن در چنین روزهایی بهره برداری هر چه بیشتر از دور هم جمع شدن های شب یلداست که با خرید یک کیک و رفتن به خونه مادربزرگ می شه یک جشن تولد کوچیک خانوادگی برگزار کرد و حتی کادو هم گرفت!
امروز هم که یک مهمونی دوستانه داشتیم و خوش گذشت. کلی کادو گرفتم که همشون برام خیلی ارزشمند بودن و حتی خودم هم برای خودم کادو گرفتم!
و بدین ترتیب یک سال دیگه از زندگی رو شروع می کنیم. روزگار بی رحمه و زندگی ناعادلانه. تنهایی مثل یک حباب دور آدم ها رو گرفته. اعتماد کردن سخت شده. نا امیدی و اضطراب مهمون ناخوانده دل خیلی هاست. توی این آشفته بازار درست زندگی کردن و حال خوب داشتن واقعا یک هنره. دلم می خواد اینقدر هنر داشته باشم که گلیم خودمو از آب بیرون بکشم، درست زندگی کنم، اگر زمین خوردم بازهم بلند بشم و سعی کنم حال خوب داشته باشم.
بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم
اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد
من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم
دانشجویی که نیستم
یا امام غریب
بازهم تاسوعا و عاشورا ...
آدم های سیاه پوش... مجالس عزاداری... دسته های سینه زنی و زنجیرزنی... مداحی و سخنرانی ... دیگ های غذای نذری ... لرزیدن دل ها... جاری شدن اشک ها...
اما من فکر می کنم که با وجود همه این ها، بازهم امام حسین غریب است. چون اکثر ما ظاهربین هستیم. فقط چسبیدیم به جنبه تراژدی روز عاشورا. تفکر امام حسین، آرمان امام حسین، شخصیت امام حسین، راه امام حسین، قیام امام حسین و... برای ما ناشناخته است. برای همین، با وجود این همه عاشق، بازهم امام حسین غریب است.
پ.ن: چقدر خوبه که عزاداری هامون همراه با آگاهی باشه.
برای تو...
هفته پیش چه اتفاق شگفت انگیزی بین من و تو افتاد! جسارت من، یک سوال، پیدا کردن تو بعد از 15 ماه، هجوم خاطرات و ... و لغزیدن تو! لغزیدن تو دربرابر نگاه ناباور من! واقعا چرا؟
امیدوارم که از این به بعد به جای لغزیدن، محکم سر جای خودت بایستی و مشکلاتت رو حل کنی. فکر می کنم که این روزها تو بیشتر از همه به دعا احتیاج داری...
درد دل های یک آسفالت خجالت زده غرغرو
از آخرین پست وبلاگم بیست روزی می گذره. خب، طبیعیه که وبلاگم سوت و کور باشه، فراموش بشه. مثل یه خونه ای که یه روزی آباد بوده اما الان خالیه. ساکنانش مدت هاست که از اون جا اسباب کشی کردن و رفتن. همه جا رو گرد و خاک و تار عنکبوت گرفته!
توی این بیست روز اتفاقات زیادی افتاد. اتفاقاتی از جنس اشک، لبخند، شادی، غم، اضطراب، رویا، سردرگمی، جر و بحث، مشورت. آخرش هم هیچی به هیچی. برگشتیم سر خونه اول. البته کمی با تجربه تر.
نمی دونم چرا بیشتر کارهای مهم من توی زندگی با گیر و گرفتاری و تاخیر انجام میشه! البته انجام می شه ها. بالاخره به اون چیزی که می خوام و باید برسم، می رسم. اما بعد از این که به طور مبسوط آسفالت شدم! فکر می کنم آسفالت شدن تم اصلی زندگی منه! در حین فرآیند آسفالت شدن خیلی غرغر می کنم که تنها نتیجه اش خرد شدن اعصاب خودم و پدر و مادرمه. وقتی فکر می کنم که در مراحل مختلف زندگی چقدر غر زدم و موجبات ناراحتی و غصه خوردن پدر و مادرم رو فراهم آوردم از خودم خجالت می کشم. واقعا تا کی باید غصه من رو بخورن؟!
غر زدن مکانیسم دفاعی من در مقابل ناملایمات زندگیه. باید مراتب ناراحتی خودم رو به اطرافیانم نشون بدم. اونم به شکل غلو شده. نتیجه خاصی نداره جز بدتر شدن حال خودم و بقیه. باید در آستانه 28 سالگی دنبال یک مکانیسم دفاعی بهتر و کارآمدتر بگردم.
در بعضی از موارد بی خیالی طی کردن بهترین روش مقابله با اتفاقات ناخوشایند زندگیه. مخصوصا وقتی زورمون به روزگار نمی چربه. یه استادی داشتیم توی دوره لیسانس، می گفت بز کوهی هر چقدر هم که به کوه شاخ بزنه نمی تونه کوه رو خراب کنه. شاخ خودش می شکنه.
پ.ن: حتی از تصور این که باید فردا ساعت 8 صبح پشت میز کارم باشم و 8 ساعت با رئیس و منشی و همکارها همزیستی مسالمت آمیز داشته باشم و این روند رو 5 روز ادامه بدم حالم بهم می خوره! (خدایا من ناشکر نیستم، فقط خسته ام، خودت که بهتر می دونی.)
به دنیا بگویید بایستد
گاهی اوقات بی رحمانه ترین عبارت این است:
و زندگی همچنان ادامه دارد...

← صفحه بعد

نظرات ()
