سی و سه سالگی

سی و سه ساله شدم!

خدا رو شکر می کنم که تا این روز، به خیلی از چیزهایی که دوست داشتم رسیدم، و اگر هم نرسیدم، حتما از کم کاری خودم بوده و نه از کم لطفی خدای مهربون...

خدا رو شکر می کنم که همسر مهربونی دارم که توی لحظات شادی و غم کنار منه و خیلی خوشحالم که می تونم سالهای باقیمونده عمرم رو کنار اون بگذرونم.

امسال، چهارمین تولدی هستش که در کنار یار هستم. یادمه سال اول، در دوران نامزدی بودیم (هنوز محرم هم نبودیم)، من که گوش داده بودم به توصیه های اینترنت و ...، برای اینکه شریک زندگیم رو بشناسم و ببینم چقدر ظرفیت لاکچری داره (!) بردمش یه رستوران خیلی خیلی گرون و مثلا با کلاس ایتالیایی و اصلا اونجا بهمون خوش نگذشت! چون غافل از این بودم که اون چیزی که لحظات ما رو زیبا و خوشایند می کنه لاکچری نیست، بلکه صفا و صمیمیته. اون سال از احمدرضا یه ساعت کادو گرفتم که چهار سال متوالیه که دستمه و هیچ وقت برام تکراری نمیشه. یادمه که اون روز، وقتی داشتیم از هم خداحافظی می کردیم برای بار اول به احمدرضا گفتم دوستت دارم و اون از خجالت سرش رو انداخت پایین...

سال دوم توی خونه مون مهمونی کوچیکی گرفتیم و مامان و بابای خودم و مادرشوهر و پدرشوهرم رو دعوت کردیم، خوش گذشت.

سال سوم خودمون مهمونی نگرفتیم ولی توی مراسم شب یلدا خونه مادر بزرگم و مهمونی خونه مادر شوهرم کیک بردیم و تولد گرفتیم. توی اداره هم که تولد برگزار شد. خلاصه اینکه خیلی پر شور برگزار کردیم.

سال چهارم که امسال باشه باز هم مراسم شب یلدا خونه مامان بزرگ، خودمون رو مطرح کردیم و با بردن یه کیک، به صورت خودجوش مراسم تولد رو اجرا گردیم!

و این بود ماجراهای تولدهای متاهلی من!

  
نویسنده : غزاله ; ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/٤
تگ ها :

سنجش پیشرفت در زندگی شخصی

از کجا بفهمیم که توی زندگی شخصیمون، هر روز داریم یه قدم به اهدافمون نزدیک میشیم؟

تا وقتی هدف هامون کیفی باشه و براش شاخص کمی و قابل سنجش درنظر نگرفته باشیم، پیشرفت رو هم نمی تونیم بسنجیم. من اوایل پاییز سه تا هدف برای خودم درنظر گرفتم اما به خاطر همین قضیه پیشرفتم رو نتونستم اندازه گیری کنم.

آخر هفته باید بیشتر در این مورد فکر کنممتفکر

  
نویسنده : غزاله ; ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٩/۳٠
تگ ها :

هیچ چیز در زندگی تصادفی نیست

یکی از چیزهایی که من توی زندگی بهش اعتقاد دارم اینه که یه برنامه ریزی فوق برنامه ریزی های روزمره ما وجود داره و اون برنامه ریزی خدای مهربونه. خیلی از چیزهایی که ما فکر می کنیم تصادفی اتفاق میفته، تصادفی نیست و یه تکه از پازلیه که قراره توی زندگی ما چیده بشه. بعضی وقتها متوجه این اتفاق ها می شیم و بعضی وقت ها نه. اما مهم اینه که این برنامه ریزی الهی توی زندگی ما جاریه...

1- چند وقته که شروع کردم به نظافت خونه. تا همین جای کار یه عالمه لباس و وسیله اضافه جمع کرده بودم. خیلی دلم می خواست این وسایل رو از یه طریقی به دست مستحق برسونم ولی جور نشد. بالاخره وسایل رو توی چند تا کیسه تقسیم کردم تا هر روز یک کیسه رو بگذارم کنار در! به امید این که به دست افراد نیازمند برسه.

پریشب توی عالم خواب یکی از لباس های احمدرضا رو دیدم که توی سطل زباله کوچه ولو شده. بهش گفتم وای احمدرضا هیشکی حاضر نبوده لباس تو رو بپوشه خنده. (حالا اینقدر هم لباس بدی نیستا، یه کم رنگش رفته)

خلاصه اینکه فردا صبح که می خواستم برم سر کار، رفتم تا یکی از کیسه ها رو انتخاب کنم و بذارم جلوی در. چشمم به همون لباس توی خواب افتاد و همون کیسه رو بردم. اتفاقا همون لحظه توی کوچه یه آقایی مشغول گشتن زباله ها بود که من کیسه حاوی لباس مردونه رو دادم بهش و اونم کلی خوشحال شد.

می تونیم فکر کنیم که این یه اتفاق ساده بوده اما من فکر می کنم این خواست خدا بوده که لباس ها به دست این بنده خدا برسه.

2- پنج شنبه صبح زود که از خواب بیدار شدم، متوجه شدم از توی راهرو صدایی میاد، از اونجایی که همسایه بغلی مون رفت و آمد زیاد داره، شک نکردم. یه نگاه از چشمی انداختم و دیدم یه نفر از راه پله ها رفت پایین. فکر کردم لابد آسانسور خرابه که آقای همسایه از پله ها رفته. چند ساعت بعد که می خواستیم از خونه بیرون بیرون بریم، دیدیم در جا کفشی بازه و همه کفشا ولو شده تعجب نگو اون سیاهی که پیچید توی پله ها دزد بوده نه همسایه خنده بعد از تحقیقات میدانی، متوجه شدیم یه جفت کفش از احمدرضا سرقت شده. کفش مهمونی سرمه ای، که خیلی هم شیک بود. اولش اعصابمون خورد شد ولی وقتی که فهمیدیم از بقیه همسایه ها دو سه جفت کفش برده و کفش هایی که ما هر روز برای سر کار می پوشیم (که خیلی با کیفیت هستن) از چشم آقا دزده غافل موندن، خدا رو شکر کردیم. اون کسی که اول صبح توی دل دزده انداخت که چی رو ببره و چی رو نبره فقط و فقط خدای مهربون بود.

اینا دو تا مثال ساده از زندگی روزمره بودن ولی وقتی آدم اینجوری فکر می کنه هضم کردن اتفاقای روزمره براش خیلی راحت می شه. امیدوارم لطف خدا هیچ وقت از سر خانواده ما کم نشه.

  
نویسنده : غزاله ; ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٩/٢۱
تگ ها :

آذر زیبا

1. بعد از چند روز آلودگی خفه کننده و سرمای جانکاه (که واقعا در پاییز بعید بود)، روزهای قشنگ و آفتابی و تمیز از راه رسید.دلم می خواد به یه باغ بزرگ وپر از برگ های زرد و نارنجی برم و ساعت ها قدم بزنم و موسیقی گوش بدم...

2. یکی از چالش های من در زندگی از اول تا الان، دیده شدن و تایید شدن بوده. همیشه و در تمام مراحل زندگی دلم می خواست در محیطی که هستم (خانواده، دوستان، محل تحصیل، محل کار و ...) حضورم خیلی پر رنگ و خاص باشه. و این مساله با ذات من که کم حرف و بی هیاهو هستم در تضاده. خیلی وقت ها برای در حاشیه بودن ناراحت بودم.

جالبه که وقتی یه مساله ای با ما هست، اگر حلش نکنیم، از بین نمی ره و با ما بزرگ می شه. و وقتی ما وارد مراحل دیگه ای از زندگی می شیم، اونم شکل های دیگه ای به خودش می گیره ولی اصلش همونه.

امروز با خودم فکر می کردم که یا باید خودمو عوض کنم و به جای آروم و ساکت بودن، هیاهو و نمایش دادن رو انتخاب کنم، یا اینکه روحیات خودم رو بپذیرم و به خودم یادآوری کنم که بدون تو چشم بودن و پر رنگ بودن هم می شه خوشحال و موفق بود و پیشرفت کرد.

خب، من راه دوم رو انتخاب می کنم چون روحیه و آرامش خودم رو دوست دارم و فکر می کنم پذیرش خود، با همون ویژگی هایی که داریم بسیار مهمه. و اینکه تایید یا عدم تایید دیگران اونقدرها هم مهم نیست. مهم اینه که حالمون خوب باشه.

 

  
نویسنده : غزاله ; ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٩/۱٤
تگ ها :

ببار ای بارون ببار ...

اولین باران پاییزی درست و حسابی ... در آستانه سومین ماه پاییز

دلم برای روزهایی که با مامان و بابا می رفتیم پاییز رو تماشا کنیم تنگ شده

  
نویسنده : غزاله ; ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۸/۳٠
تگ ها : پائیز

تابستان نوشت

الان که دارم این مطلب رو می نویسم، روز قبل از تاسوعاست. از عزاداری نمازخونه اداره برگشتیم، قیمه نذری هم خوردیم. الان هم اداره نیمه تعطیله و اکثر همکارها رفتن به استقبال 4 روز تعطیلی. تازه همه اینا رو هم که بگذاری کنار، مدیرمون  عوض شده. مدیر سابق رفته مرخصی و مدیر جدید جلوس نکرده. همه اینا دست به دست هم می ده تا این آخر وقتی بشینم به وبلاگ نویسی.

الان که بوی پاییز همه جا رو برداشته، موقعیت خوبیه برای نوشتن از تابستون. از اینکه تابستون 95 چه جوری بر من و ما گذشت.

تابستون امسال مصادف بود با عمل و بیماری بابا بزرگ. مامان بزرگ و مامان و خاله ها یکی درمیون بیمارستان بودن تا اینکه آخر بعد از دو سه ماه دوندگی، بابا بزرگ مظلومم رو از سیستم پزشکی و بیمارستانی که برای آدم های مسن و مریض ارزش زیادی قائل نمیشه، کشیدیم بیرون. الان بابا بزرگ خونه است و اوضاعش تحت کنترله اما خیلی ضعیف شده. شاید باید قبول کرد که بابا بزرگ دیگه هیچ وقت مثل سابق سالم و سر حال نمیشه. باید پذیرفت که همه آدم ها نمی تونن همیشه در یک وضعیت ثابت و خوب کنار ما باشند. چرخ روزگار می چرخه و گذر عمر همه ما رو تحت تاثیر خودش قرار می ده.

تابستون امسال یه سفر خیلی خوب داشتم با مادرشوهر و پدرشوهرم به شمال. ویلاهای شرکت احمدرضا رفتیم. یک سفر یک هفته ای و پر از آرامش که هممون رو از نظر روحی شارژ کرد. من خیلی نگران مرخصی گرفتن بودم چون زمان سفر به طور تقریبی افتاده بود توی اوج کار ما (ارزیابی عملکرد شرکت). اما به طرز معجزه آسایی یک هفته سفر ما دقیقا منطبق شد بر یک هفته فرجه اتمام ارزیابی عملکرد و اعلام نتایج اولیه. این انطباق شیرین، برای من یه نشونه بود که خدا که بهترین برنامه ریز عالمه، چقدر حواسش به من هست و در موقع مناسب همه چیز رو به خوبی با هم جور می کنه.

و اما مهر...

دو هفته پیش، بعد از گذروندن  چند ماه بی ماشینی بالاخره ماشینی که ثبت نام کرده بودیم رو تحویل گرفتیم و با پیشنهاد احمدرضا زدیم به دل جاده. مقصد ما همدان و کرمانشاه بود و مدت زمان سفر سه روز. همه چیز خیلی خوب بود. از مردم مهمون نواز کرمانشاه و از لهجه شیرینشون هر چی بگم کم گفتم. از خوراکی های خوشمزه و دنده کباب و بستنی عسلی و نون برنجی و ... هم که دیگه نگو.  وقتی برگشتیم خونه، عکس های اولین سفرم به کرمانشاه که مربوط به ده سال پیش بود رو دیدم. عکس های دوران مجردی، با مامان و بابا، توی طاق بستان و بیستون و ... اون موقع اصلا فکر نمی کردم توی سفر بعدی به این شهر، همسفرم همسرم باشه.

  
نویسنده : غزاله ; ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٧/۱٩
تگ ها :

چه خوبه که چرخ روزگار می چرخه

روزگار مثل یه چرخ و فلک می مونه که ما آدم ها سوار اونیم. یه دوره ای توی اوج هستیم و یه دوره ای اون پایین پایین. مهم اینه که این چرخ داره دائما می چرخه و هیچ کس تا ابد بالا یا پایین نمی مونه. چه خوبه وقتی اون بالا هستیم، دچار غرور و جو گیری نشیم و جوری رفتار کنیم که وقتی چرخ روزگار چرخید و پایین رفتیم، حداقل خاطره خوشی ازمون به جا بمونه.

این مطلب رو نوشتم برای یکی از مدیرهای شرکتمون که در مدت زمان تصدی ایشون سعی کردم عملکرد خوبی داشته باشم و با شوق کارم رو انجام بدم. البته دلیل خوب انجام دادن کارم هیچ وقت تشویق و خوش اومدن مدیرها نبوده، بلکه خودم دوست داشتم کارم رو به بهترین وجه انجام بدم.

خلاصه این که همه چی خوب بود و ایشون از من راضی بود و کار کارشناسی ام رو قبول داشت تا اینکه چند ماه اخیر اوضاع عوض شد و دائما موج انتقاد ایشون بود از کار من و برخورد های تند و بدگویی پشت سرم و ...

حالا دلیلش چی بود رو نمی دونم، شاید از من بهش بد گفته بودن یا هر چیز دیگه ای. ولی اگه کلاهش رو قاضی می کرد می فهمید که من کارم رو به خوبی انجام می دم.

خلاصه اینکه از برخوردهاش خیلی ناراحت بودم و من هم دیگه خیلی سرد باهاش برخورد می کردم تا بفهمه که ازش ناراحتم.

در همین گیر و دار بود که ناگهان! چرخ روزگار چرخید و ایشون به طور کاملا ناگهانی عزل شد و از اون بالا سر خورد افتاد پایین و امروز مراسم تودیعشه.

حالا می رسیم به همون جمله بالایی. چه خوبه که چرخ روزگار می چرخه و هیچ کس تا ابد بالا یا پایین نمی مونه. من که قدرنشناسی این آدم رو هیچ وقت فراموش نمی کنم و امیدوارم اونم هیچ وقت رفتار ناعادلانه ای که با من داشت رو یادش نره.

  
نویسنده : غزاله ; ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٥/٦
تگ ها :

عید فطر

بالاخره ماه رمضون هم تموم شد و عید فطر از راه رسید. ماه رمضونی که علاوه بر سختی های روزه داری، غصه مریضی و بستری بابابزرگ توی بیمارستان رو هم با خودش داشت و سخت تر شده بود.

سختی برای من فقط غصه خوردن بود و برای مامان بزرگ و مامان و خاله هام رفت و آمد و شب بیدار موندن بیمارستان و پیگیری پروسه درمان (و صد البته غصه خوردن)

ماه رمضون امسال خبری از سفره افطار پر و پیمون مامان بزرگ نبود، چون هیچ کس دل و دماغش رو نداشت. اما بالاخره چند روز قبل از عید، بابا بزرگ از بیمارستان مرخص شد و روز عید همگی دور هم جمع شدیم.

اما اگه از حال بابا بزرگ خواسته باشید، یک روز خوبه و یک روز بد. فعلا توی خونه است و مامان بزرگ و مامانم و خاله ها ازش مراقبت می کنن. خیلی برام سخته که بابا بزرگ رو نحیف و رنجور ببینم و همینطور سایر اعضای خونواده ام رو غصه دار.

توی محل کار هم شرایط نا فرمی حاکم شده که اصلا کار رو برام دلپذیر نمی کنه. ولی باید گذشت. آدمها و سمت هاشون عوض می شن و فقط خاطرات خوب و بدشون باقی می مونه. اما درعجبم از کسانی که ارزش رابطه همکاری و دوستی رو در حد یه نامه چرت و پرت می دونن و حاضرن به خاطر کوچکترین مسئله، طرف مقابل رو بترکونن.

  
نویسنده : غزاله ; ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٤/٢۸
تگ ها :

مریضی بابا بزرگ

پدر بزرگ من تقریبا 90 سال سن داره و نمونه بارز مردهای قدیمیه. از اونجایی که توی دوران جوونی و میانسالی ورزش های زورخونه ای انجام می داده، بدن ورزیده و سالمی داره و همچنین کلی خاطرات و نقل از دوران قدیم... خلاصه اینکه بابا بزرگ یه مرد قوی و با روابط اجتماعی بالا و خوش مشربه.

چند وقتی بود که احساس کردیم خیلی سرحال نیست و از طرفی کاهش وزن زیادی داشت. بعد از کلی آزمایش و این دکتر و اون دکتر رفتن با مامانم و خاله هام، تشخیص دادن که یه توده بدخیم توی روده هاش هست و باید جراحی بشه. یه جراحی پر استرس، به خاطر باطری قلبش که باید موقع عمل قطعش می کردن.

بالاخره با کلی نذر و نیاز و استرس کشیدن عمل بابا بزرگ با موفقیت انجام شد و دو هفته ای هم برای مراقبت توی بیمارستان بستری بود.

واقعا دیدن اون مرد قوی، روی تخت بیمارستان ناراحت کننده بود. با وجود اینکه از بیمارستان مرخص شده، هنوز مراحل درمانی تموم نشده و معلوم هم نیست که تا کجا ادامه داره و اصلا بابا بزرگ مثل قبلش سرحال می شه یانه. ولی فکر می کنم همه اینا یه پیامه برای ما، که همیشه و تا ابد کنار هم نمی مونیم. پس بهتره تا وقتی کنار هم هستیم قدر همدیگه رو بدونیم.

برای بابابزرگ، آرزو می کنم سلامتیش رو دوباره به دست بیاره، یا اینکه حداقل در سالهای باقیمونده عمرش خیلی اذیت نشه و همیشه همون مرد قوی و ورزیده و خوش صحبت بمونه.

  
نویسنده : غزاله ; ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٢٤
تگ ها :

اوضاع و احوال ما

اوضاع کار ما توی اداره یه جوری شده، که به همه زن های خانه دار که صبح میرن سبزی می خرن و پاک می کنن تا شب برای همسر و بچه هاشون قرمه سبزی درست کنن حسادت می کنم!

حداق آدم اونجوری تکلیفش با خودش و آدمای دور و برش مشخصه.

پ.ن: خیلی وقته که ننوشتم. به زودی از اتفاق های این روزها خواهم نوشتبامن حرف نزن

  
نویسنده : غزاله ; ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۳/۱٧
تگ ها :

← صفحه بعد