چه روزهایی ...

این روزا زندگی ما خیلی متفاوت شده. هر روز از سر کار که برمی گردیم بدو بدو میریم دنبال خونه هایی که آگهی شده و تا آخرهای شب توی خیابونیم. زمان هم به سرعت می گذره و به انتخابات و ماه رمضون که اولی عاملی برای رشد قیمت خونه و دومی عاملی برای رکود خرید و فروش خونه است نزدیک می شیم. و این یعنی باید توی خونه ای که مستاجر هستیم یکی دو ماهی بیشتر بشینیم و علاوه بر پرداخت اجاره بالاتر از همیشه، تسویه وامی که گرفته بودیم عقبتر میفته و باید جریمه پرداخت کنیم.

ما حقیقتا خسته شدیم. ظرفیتمون برای این جورکارا خیلی کمه و این یعنی به شدت در معرض انجام یه انتخاب اشتباهیم. این روزها فقط و فقط از خدا میخوام که خیر رو جلوی پای ما بگذاره چون واقعا اگه به خودمون باشه اصلا معلوم نیست انتخاب درستی بکنیم.

خلاصه اینکه الان خونه حسابی به هم ریخته است، غذای خونگی طبخ نمی شه، ورزش انجام نمیشه، پیانو تمرین نمیشه، درسهای احمدرضا خونده نمی شه و خیلی نمیشه های دیگه! امیدوارم زودتر یه خونه مناسب پیدا کنیم.

توی این روزها یه اتفاق خوب دیگه هم افتاد. دخترخاله عزیزدلم به دنیا اومد. خیلی دوستش دارم و با اینکه فقط توی بیمارستان دیدمش الان حسابی دلم براش تنگ شده. نمی دونم من می تونم در آینده مادر خوبی باشم یا نه ولی از خدا می خوام هر وقت که صلاحه یه نی نی سالم و صالح و خوش قدم و خوش روزی نصیب ما کنه.

و در آخر...

ماه رمضون از آنچه تصور می کنیم به ما نزدیکتر است. هعی وای من! با این دنبال خونه گشتن و اسباب کشی و ... خدا به خیر کنه!

  
نویسنده : غزاله ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٢/٢٥
تگ ها :

تله شخصیتی

پریروز، روز بدی بود. برای بار دوم خونه ای که پسندیده بودیم و براش رویا پردازی کرده بودیم رو قبل از اینکه قولنامه کنیم، یه نفر دیگه خرید. خیلی ناراحت بودیم و عصبانی...

بزرگترین مقصر خودمون بودیم که بعد از دیدن و پسندیدن خونه بیعانه ندادیم. اما پذیرفتن اینکه رکب خوردیم واقعا سخت بود.

پذیرش مسئولیت اشتباه برای من همیشه سخت بوده. کلا راه حل من مقابل اینجور مسائل اجتنابه. فرار می کنم. سعی می کنم مسئولیتش رو گردن بقیه بندازم. یا اینکه سر خودمو به کارهای دیگه گرم کنم. الکی مثلا مشکلی وجود نداره!

زنگ زدم به مامان و بابا که توی بازدید خونه همراه ما بودن. گفتم توقع ما از شما بزرگترها اینه که راهنماییمون کنین، دلگرمی بدین نه اینکه اشتباهات خونه رو بزرگنمایی کنید تا ما هم دلسرد بشیم و آخرش اینجوری بشه. یه ندایی از درونم می گفت غزاله تقصیر خودتونه. باز هم دیواری کوتاه تر از پدر و مادر پیدا نکردی؟ ولی اینقدر ناراحت بودم که به گفتن این حرفها ادامه دادم.

مامان شروع کرد به دلداری دادن من. یه اخلاق خیلی عجیب و غریبی دارم که مواقعی که حالم خرابه، وقتی کسی بهم دلداری می ده که غصه نخور، همه چی درست می شه، من جبهه می گیرم و سعی می کنم وانمود کنم که شرایط خیلی تیره و تاره. هر چی مامان دلداری می داد من می گفتم که ما دیگه خونه پیدا نمی کنیم و این بهترین کیس بود که از دست دادیم. ندای درونی می گفت آخه این چه سیاه نمایی هست که می کنی؟ یعنی توی تهران دیگه هیچ خونه مناسبی وجود نداره؟ می خوای مامان از حرفهای تو غصه اش بگیره؟ ولی ندای درونی پیروز نشد.

نتیجه گیری:

من سه تا اخلاق بد دارم. 1. انداختن مسئولیت اشتباهات گردن بقیه 2. جبهه گرفتن در مقابل دلداری ها 3. اصرار به اینکه وقتی ناراحتم خودمو جلوی بقیه خیلی ناراحت تر جلوه بدم!

این سه اخلاق بد (خصوصا سومی ) ریشه تمام جر و بحث های من با مامان و بابام در دوران مجردی بود! ای کاش این ویژگی ها رو بتونم از خودم دور کنم. چون اصلا دوست ندارم عزیزانم رو بی خود و بی جهت برنجونم.

  
نویسنده : غزاله ; ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٢/۱۸
تگ ها :

این روزهای من

از آخرین پستم حداقل 4 ماه می گذره. چرا اینقدر در گذاشتن پست تنبل شدم؟

این روزا کار ما شده دنبال خونه گشتن. از این محله به اون محله. از این خونه به اون خونه...

پولمون کمه واسه خریدن یه خونه خوب و بی نقص. تمام نقشه هامون در مورد گرفتن وام از اداره ها یا فروش خونه کرج نقش برآب شده. واسه همین الان پولی که در دست داریم واقعا کمه.

فقط امیدوارم خدا بهمون کمک کنه و یه خونه خوب رو بگذاره سر راهمون. یه خونه ای که توش آرامش داشته باشیم و برامون خیر و برکت داشته باشه.من که حتی از تصور عواقب انتخاب غلط در خرید خونه هم می ترسم. واسه همین سعی می کنم فکرشو نکنم و همه چیز رو بسپرم به خدا...

  
نویسنده : غزاله ; ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٢/٩
تگ ها :

سی و سه سالگی

سی و سه ساله شدم!

خدا رو شکر می کنم که تا این روز، به خیلی از چیزهایی که دوست داشتم رسیدم، و اگر هم نرسیدم، حتما از کم کاری خودم بوده و نه از کم لطفی خدای مهربون...

خدا رو شکر می کنم که همسر مهربونی دارم که توی لحظات شادی و غم کنار منه و خیلی خوشحالم که می تونم سالهای باقیمونده عمرم رو کنار اون بگذرونم.

امسال، چهارمین تولدی هستش که در کنار یار هستم. یادمه سال اول، در دوران نامزدی بودیم (هنوز محرم هم نبودیم)، من که گوش داده بودم به توصیه های اینترنت و ...، برای اینکه شریک زندگیم رو بشناسم و ببینم چقدر ظرفیت لاکچری داره (!) بردمش یه رستوران خیلی خیلی گرون و مثلا با کلاس ایتالیایی و اصلا اونجا بهمون خوش نگذشت! چون غافل از این بودم که اون چیزی که لحظات ما رو زیبا و خوشایند می کنه لاکچری نیست، بلکه صفا و صمیمیته. اون سال از احمدرضا یه ساعت کادو گرفتم که چهار سال متوالیه که دستمه و هیچ وقت برام تکراری نمیشه. یادمه که اون روز، وقتی داشتیم از هم خداحافظی می کردیم برای بار اول به احمدرضا گفتم دوستت دارم و اون از خجالت سرش رو انداخت پایین...

سال دوم توی خونه مون مهمونی کوچیکی گرفتیم و مامان و بابای خودم و مادرشوهر و پدرشوهرم رو دعوت کردیم، خوش گذشت.

سال سوم خودمون مهمونی نگرفتیم ولی توی مراسم شب یلدا خونه مادر بزرگم و مهمونی خونه مادر شوهرم کیک بردیم و تولد گرفتیم. توی اداره هم که تولد برگزار شد. خلاصه اینکه خیلی پر شور برگزار کردیم.

سال چهارم که امسال باشه باز هم مراسم شب یلدا خونه مامان بزرگ، خودمون رو مطرح کردیم و با بردن یه کیک، به صورت خودجوش مراسم تولد رو اجرا گردیم!

و این بود ماجراهای تولدهای متاهلی من!

  
نویسنده : غزاله ; ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/٤
تگ ها :

سنجش پیشرفت در زندگی شخصی

از کجا بفهمیم که توی زندگی شخصیمون، هر روز داریم یه قدم به اهدافمون نزدیک میشیم؟

تا وقتی هدف هامون کیفی باشه و براش شاخص کمی و قابل سنجش درنظر نگرفته باشیم، پیشرفت رو هم نمی تونیم بسنجیم. من اوایل پاییز سه تا هدف برای خودم درنظر گرفتم اما به خاطر همین قضیه پیشرفتم رو نتونستم اندازه گیری کنم.

آخر هفته باید بیشتر در این مورد فکر کنممتفکر

  
نویسنده : غزاله ; ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٩/۳٠
تگ ها :

هیچ چیز در زندگی تصادفی نیست

یکی از چیزهایی که من توی زندگی بهش اعتقاد دارم اینه که یه برنامه ریزی فوق برنامه ریزی های روزمره ما وجود داره و اون برنامه ریزی خدای مهربونه. خیلی از چیزهایی که ما فکر می کنیم تصادفی اتفاق میفته، تصادفی نیست و یه تکه از پازلیه که قراره توی زندگی ما چیده بشه. بعضی وقتها متوجه این اتفاق ها می شیم و بعضی وقت ها نه. اما مهم اینه که این برنامه ریزی الهی توی زندگی ما جاریه...

1- چند وقته که شروع کردم به نظافت خونه. تا همین جای کار یه عالمه لباس و وسیله اضافه جمع کرده بودم. خیلی دلم می خواست این وسایل رو از یه طریقی به دست مستحق برسونم ولی جور نشد. بالاخره وسایل رو توی چند تا کیسه تقسیم کردم تا هر روز یک کیسه رو بگذارم کنار در! به امید این که به دست افراد نیازمند برسه.

پریشب توی عالم خواب یکی از لباس های احمدرضا رو دیدم که توی سطل زباله کوچه ولو شده. بهش گفتم وای احمدرضا هیشکی حاضر نبوده لباس تو رو بپوشه خنده. (حالا اینقدر هم لباس بدی نیستا، یه کم رنگش رفته)

خلاصه اینکه فردا صبح که می خواستم برم سر کار، رفتم تا یکی از کیسه ها رو انتخاب کنم و بذارم جلوی در. چشمم به همون لباس توی خواب افتاد و همون کیسه رو بردم. اتفاقا همون لحظه توی کوچه یه آقایی مشغول گشتن زباله ها بود که من کیسه حاوی لباس مردونه رو دادم بهش و اونم کلی خوشحال شد.

می تونیم فکر کنیم که این یه اتفاق ساده بوده اما من فکر می کنم این خواست خدا بوده که لباس ها به دست این بنده خدا برسه.

2- پنج شنبه صبح زود که از خواب بیدار شدم، متوجه شدم از توی راهرو صدایی میاد، از اونجایی که همسایه بغلی مون رفت و آمد زیاد داره، شک نکردم. یه نگاه از چشمی انداختم و دیدم یه نفر از راه پله ها رفت پایین. فکر کردم لابد آسانسور خرابه که آقای همسایه از پله ها رفته. چند ساعت بعد که می خواستیم از خونه بیرون بیرون بریم، دیدیم در جا کفشی بازه و همه کفشا ولو شده تعجب نگو اون سیاهی که پیچید توی پله ها دزد بوده نه همسایه خنده بعد از تحقیقات میدانی، متوجه شدیم یه جفت کفش از احمدرضا سرقت شده. کفش مهمونی سرمه ای، که خیلی هم شیک بود. اولش اعصابمون خورد شد ولی وقتی که فهمیدیم از بقیه همسایه ها دو سه جفت کفش برده و کفش هایی که ما هر روز برای سر کار می پوشیم (که خیلی با کیفیت هستن) از چشم آقا دزده غافل موندن، خدا رو شکر کردیم. اون کسی که اول صبح توی دل دزده انداخت که چی رو ببره و چی رو نبره فقط و فقط خدای مهربون بود.

اینا دو تا مثال ساده از زندگی روزمره بودن ولی وقتی آدم اینجوری فکر می کنه هضم کردن اتفاقای روزمره براش خیلی راحت می شه. امیدوارم لطف خدا هیچ وقت از سر خانواده ما کم نشه.

  
نویسنده : غزاله ; ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٩/٢۱
تگ ها :

آذر زیبا

1. بعد از چند روز آلودگی خفه کننده و سرمای جانکاه (که واقعا در پاییز بعید بود)، روزهای قشنگ و آفتابی و تمیز از راه رسید.دلم می خواد به یه باغ بزرگ وپر از برگ های زرد و نارنجی برم و ساعت ها قدم بزنم و موسیقی گوش بدم...

2. یکی از چالش های من در زندگی از اول تا الان، دیده شدن و تایید شدن بوده. همیشه و در تمام مراحل زندگی دلم می خواست در محیطی که هستم (خانواده، دوستان، محل تحصیل، محل کار و ...) حضورم خیلی پر رنگ و خاص باشه. و این مساله با ذات من که کم حرف و بی هیاهو هستم در تضاده. خیلی وقت ها برای در حاشیه بودن ناراحت بودم.

جالبه که وقتی یه مساله ای با ما هست، اگر حلش نکنیم، از بین نمی ره و با ما بزرگ می شه. و وقتی ما وارد مراحل دیگه ای از زندگی می شیم، اونم شکل های دیگه ای به خودش می گیره ولی اصلش همونه.

امروز با خودم فکر می کردم که یا باید خودمو عوض کنم و به جای آروم و ساکت بودن، هیاهو و نمایش دادن رو انتخاب کنم، یا اینکه روحیات خودم رو بپذیرم و به خودم یادآوری کنم که بدون تو چشم بودن و پر رنگ بودن هم می شه خوشحال و موفق بود و پیشرفت کرد.

خب، من راه دوم رو انتخاب می کنم چون روحیه و آرامش خودم رو دوست دارم و فکر می کنم پذیرش خود، با همون ویژگی هایی که داریم بسیار مهمه. و اینکه تایید یا عدم تایید دیگران اونقدرها هم مهم نیست. مهم اینه که حالمون خوب باشه.

 

  
نویسنده : غزاله ; ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٩/۱٤
تگ ها :

ببار ای بارون ببار ...

اولین باران پاییزی درست و حسابی ... در آستانه سومین ماه پاییز

دلم برای روزهایی که با مامان و بابا می رفتیم پاییز رو تماشا کنیم تنگ شده

  
نویسنده : غزاله ; ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۸/۳٠
تگ ها : پائیز

تابستان نوشت

الان که دارم این مطلب رو می نویسم، روز قبل از تاسوعاست. از عزاداری نمازخونه اداره برگشتیم، قیمه نذری هم خوردیم. الان هم اداره نیمه تعطیله و اکثر همکارها رفتن به استقبال 4 روز تعطیلی. تازه همه اینا رو هم که بگذاری کنار، مدیرمون  عوض شده. مدیر سابق رفته مرخصی و مدیر جدید جلوس نکرده. همه اینا دست به دست هم می ده تا این آخر وقتی بشینم به وبلاگ نویسی.

الان که بوی پاییز همه جا رو برداشته، موقعیت خوبیه برای نوشتن از تابستون. از اینکه تابستون 95 چه جوری بر من و ما گذشت.

تابستون امسال مصادف بود با عمل و بیماری بابا بزرگ. مامان بزرگ و مامان و خاله ها یکی درمیون بیمارستان بودن تا اینکه آخر بعد از دو سه ماه دوندگی، بابا بزرگ مظلومم رو از سیستم پزشکی و بیمارستانی که برای آدم های مسن و مریض ارزش زیادی قائل نمیشه، کشیدیم بیرون. الان بابا بزرگ خونه است و اوضاعش تحت کنترله اما خیلی ضعیف شده. شاید باید قبول کرد که بابا بزرگ دیگه هیچ وقت مثل سابق سالم و سر حال نمیشه. باید پذیرفت که همه آدم ها نمی تونن همیشه در یک وضعیت ثابت و خوب کنار ما باشند. چرخ روزگار می چرخه و گذر عمر همه ما رو تحت تاثیر خودش قرار می ده.

تابستون امسال یه سفر خیلی خوب داشتم با مادرشوهر و پدرشوهرم به شمال. ویلاهای شرکت احمدرضا رفتیم. یک سفر یک هفته ای و پر از آرامش که هممون رو از نظر روحی شارژ کرد. من خیلی نگران مرخصی گرفتن بودم چون زمان سفر به طور تقریبی افتاده بود توی اوج کار ما (ارزیابی عملکرد شرکت). اما به طرز معجزه آسایی یک هفته سفر ما دقیقا منطبق شد بر یک هفته فرجه اتمام ارزیابی عملکرد و اعلام نتایج اولیه. این انطباق شیرین، برای من یه نشونه بود که خدا که بهترین برنامه ریز عالمه، چقدر حواسش به من هست و در موقع مناسب همه چیز رو به خوبی با هم جور می کنه.

و اما مهر...

دو هفته پیش، بعد از گذروندن  چند ماه بی ماشینی بالاخره ماشینی که ثبت نام کرده بودیم رو تحویل گرفتیم و با پیشنهاد احمدرضا زدیم به دل جاده. مقصد ما همدان و کرمانشاه بود و مدت زمان سفر سه روز. همه چیز خیلی خوب بود. از مردم مهمون نواز کرمانشاه و از لهجه شیرینشون هر چی بگم کم گفتم. از خوراکی های خوشمزه و دنده کباب و بستنی عسلی و نون برنجی و ... هم که دیگه نگو.  وقتی برگشتیم خونه، عکس های اولین سفرم به کرمانشاه که مربوط به ده سال پیش بود رو دیدم. عکس های دوران مجردی، با مامان و بابا، توی طاق بستان و بیستون و ... اون موقع اصلا فکر نمی کردم توی سفر بعدی به این شهر، همسفرم همسرم باشه.

  
نویسنده : غزاله ; ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٧/۱٩
تگ ها :

چه خوبه که چرخ روزگار می چرخه

روزگار مثل یه چرخ و فلک می مونه که ما آدم ها سوار اونیم. یه دوره ای توی اوج هستیم و یه دوره ای اون پایین پایین. مهم اینه که این چرخ داره دائما می چرخه و هیچ کس تا ابد بالا یا پایین نمی مونه. چه خوبه وقتی اون بالا هستیم، دچار غرور و جو گیری نشیم و جوری رفتار کنیم که وقتی چرخ روزگار چرخید و پایین رفتیم، حداقل خاطره خوشی ازمون به جا بمونه.

این مطلب رو نوشتم برای یکی از مدیرهای شرکتمون که در مدت زمان تصدی ایشون سعی کردم عملکرد خوبی داشته باشم و با شوق کارم رو انجام بدم. البته دلیل خوب انجام دادن کارم هیچ وقت تشویق و خوش اومدن مدیرها نبوده، بلکه خودم دوست داشتم کارم رو به بهترین وجه انجام بدم.

خلاصه این که همه چی خوب بود و ایشون از من راضی بود و کار کارشناسی ام رو قبول داشت تا اینکه چند ماه اخیر اوضاع عوض شد و دائما موج انتقاد ایشون بود از کار من و برخورد های تند و بدگویی پشت سرم و ...

حالا دلیلش چی بود رو نمی دونم، شاید از من بهش بد گفته بودن یا هر چیز دیگه ای. ولی اگه کلاهش رو قاضی می کرد می فهمید که من کارم رو به خوبی انجام می دم.

خلاصه اینکه از برخوردهاش خیلی ناراحت بودم و من هم دیگه خیلی سرد باهاش برخورد می کردم تا بفهمه که ازش ناراحتم.

در همین گیر و دار بود که ناگهان! چرخ روزگار چرخید و ایشون به طور کاملا ناگهانی عزل شد و از اون بالا سر خورد افتاد پایین و امروز مراسم تودیعشه.

حالا می رسیم به همون جمله بالایی. چه خوبه که چرخ روزگار می چرخه و هیچ کس تا ابد بالا یا پایین نمی مونه. من که قدرنشناسی این آدم رو هیچ وقت فراموش نمی کنم و امیدوارم اونم هیچ وقت رفتار ناعادلانه ای که با من داشت رو یادش نره.

  
نویسنده : غزاله ; ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٥/٦
تگ ها :

← صفحه بعد