آذر زیبا

1. بعد از چند روز آلودگی خفه کننده و سرمای جانکاه (که واقعا در پاییز بعید بود)، روزهای قشنگ و آفتابی و تمیز از راه رسید.دلم می خواد به یه باغ بزرگ وپر از برگ های زرد و نارنجی برم و ساعت ها قدم بزنم و موسیقی گوش بدم...

2. یکی از چالش های من در زندگی از اول تا الان، دیده شدن و تایید شدن بوده. همیشه و در تمام مراحل زندگی دلم می خواست در محیطی که هستم (خانواده، دوستان، محل تحصیل، محل کار و ...) حضورم خیلی پر رنگ و خاص باشه. و این مساله با ذات من که کم حرف و بی هیاهو هستم در تضاده. خیلی وقت ها برای در حاشیه بودن ناراحت بودم.

جالبه که وقتی یه مساله ای با ما هست، اگر حلش نکنیم، از بین نمی ره و با ما بزرگ می شه. و وقتی ما وارد مراحل دیگه ای از زندگی می شیم، اونم شکل های دیگه ای به خودش می گیره ولی اصلش همونه.

امروز با خودم فکر می کردم که یا باید خودمو عوض کنم و به جای آروم و ساکت بودن، هیاهو و نمایش دادن رو انتخاب کنم، یا اینکه روحیات خودم رو بپذیرم و به خودم یادآوری کنم که بدون تو چشم بودن و پر رنگ بودن هم می شه خوشحال و موفق بود و پیشرفت کرد.

خب، من راه دوم رو انتخاب می کنم چون روحیه و آرامش خودم رو دوست دارم و فکر می کنم پذیرش خود، با همون ویژگی هایی که داریم بسیار مهمه. و اینکه تایید یا عدم تایید دیگران اونقدرها هم مهم نیست. مهم اینه که حالمون خوب باشه.

 

  
نویسنده : غزاله ; ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٩/۱٤
تگ ها :

ببار ای بارون ببار ...

اولین باران پاییزی درست و حسابی ... در آستانه سومین ماه پاییز

دلم برای روزهایی که با مامان و بابا می رفتیم پاییز رو تماشا کنیم تنگ شده

  
نویسنده : غزاله ; ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۸/۳٠
تگ ها : پائیز

تابستان نوشت

الان که دارم این مطلب رو می نویسم، روز قبل از تاسوعاست. از عزاداری نمازخونه اداره برگشتیم، قیمه نذری هم خوردیم. الان هم اداره نیمه تعطیله و اکثر همکارها رفتن به استقبال 4 روز تعطیلی. تازه همه اینا رو هم که بگذاری کنار، مدیرمون  عوض شده. مدیر سابق رفته مرخصی و مدیر جدید جلوس نکرده. همه اینا دست به دست هم می ده تا این آخر وقتی بشینم به وبلاگ نویسی.

الان که بوی پاییز همه جا رو برداشته، موقعیت خوبیه برای نوشتن از تابستون. از اینکه تابستون 95 چه جوری بر من و ما گذشت.

تابستون امسال مصادف بود با عمل و بیماری بابا بزرگ. مامان بزرگ و مامان و خاله ها یکی درمیون بیمارستان بودن تا اینکه آخر بعد از دو سه ماه دوندگی، بابا بزرگ مظلومم رو از سیستم پزشکی و بیمارستانی که برای آدم های مسن و مریض ارزش زیادی قائل نمیشه، کشیدیم بیرون. الان بابا بزرگ خونه است و اوضاعش تحت کنترله اما خیلی ضعیف شده. شاید باید قبول کرد که بابا بزرگ دیگه هیچ وقت مثل سابق سالم و سر حال نمیشه. باید پذیرفت که همه آدم ها نمی تونن همیشه در یک وضعیت ثابت و خوب کنار ما باشند. چرخ روزگار می چرخه و گذر عمر همه ما رو تحت تاثیر خودش قرار می ده.

تابستون امسال یه سفر خیلی خوب داشتم با مادرشوهر و پدرشوهرم به شمال. ویلاهای شرکت احمدرضا رفتیم. یک سفر یک هفته ای و پر از آرامش که هممون رو از نظر روحی شارژ کرد. من خیلی نگران مرخصی گرفتن بودم چون زمان سفر به طور تقریبی افتاده بود توی اوج کار ما (ارزیابی عملکرد شرکت). اما به طرز معجزه آسایی یک هفته سفر ما دقیقا منطبق شد بر یک هفته فرجه اتمام ارزیابی عملکرد و اعلام نتایج اولیه. این انطباق شیرین، برای من یه نشونه بود که خدا که بهترین برنامه ریز عالمه، چقدر حواسش به من هست و در موقع مناسب همه چیز رو به خوبی با هم جور می کنه.

و اما مهر...

دو هفته پیش، بعد از گذروندن  چند ماه بی ماشینی بالاخره ماشینی که ثبت نام کرده بودیم رو تحویل گرفتیم و با پیشنهاد احمدرضا زدیم به دل جاده. مقصد ما همدان و کرمانشاه بود و مدت زمان سفر سه روز. همه چیز خیلی خوب بود. از مردم مهمون نواز کرمانشاه و از لهجه شیرینشون هر چی بگم کم گفتم. از خوراکی های خوشمزه و دنده کباب و بستنی عسلی و نون برنجی و ... هم که دیگه نگو.  وقتی برگشتیم خونه، عکس های اولین سفرم به کرمانشاه که مربوط به ده سال پیش بود رو دیدم. عکس های دوران مجردی، با مامان و بابا، توی طاق بستان و بیستون و ... اون موقع اصلا فکر نمی کردم توی سفر بعدی به این شهر، همسفرم همسرم باشه.

  
نویسنده : غزاله ; ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٧/۱٩
تگ ها :

چه خوبه که چرخ روزگار می چرخه

روزگار مثل یه چرخ و فلک می مونه که ما آدم ها سوار اونیم. یه دوره ای توی اوج هستیم و یه دوره ای اون پایین پایین. مهم اینه که این چرخ داره دائما می چرخه و هیچ کس تا ابد بالا یا پایین نمی مونه. چه خوبه وقتی اون بالا هستیم، دچار غرور و جو گیری نشیم و جوری رفتار کنیم که وقتی چرخ روزگار چرخید و پایین رفتیم، حداقل خاطره خوشی ازمون به جا بمونه.

این مطلب رو نوشتم برای یکی از مدیرهای شرکتمون که در مدت زمان تصدی ایشون سعی کردم عملکرد خوبی داشته باشم و با شوق کارم رو انجام بدم. البته دلیل خوب انجام دادن کارم هیچ وقت تشویق و خوش اومدن مدیرها نبوده، بلکه خودم دوست داشتم کارم رو به بهترین وجه انجام بدم.

خلاصه این که همه چی خوب بود و ایشون از من راضی بود و کار کارشناسی ام رو قبول داشت تا اینکه چند ماه اخیر اوضاع عوض شد و دائما موج انتقاد ایشون بود از کار من و برخورد های تند و بدگویی پشت سرم و ...

حالا دلیلش چی بود رو نمی دونم، شاید از من بهش بد گفته بودن یا هر چیز دیگه ای. ولی اگه کلاهش رو قاضی می کرد می فهمید که من کارم رو به خوبی انجام می دم.

خلاصه اینکه از برخوردهاش خیلی ناراحت بودم و من هم دیگه خیلی سرد باهاش برخورد می کردم تا بفهمه که ازش ناراحتم.

در همین گیر و دار بود که ناگهان! چرخ روزگار چرخید و ایشون به طور کاملا ناگهانی عزل شد و از اون بالا سر خورد افتاد پایین و امروز مراسم تودیعشه.

حالا می رسیم به همون جمله بالایی. چه خوبه که چرخ روزگار می چرخه و هیچ کس تا ابد بالا یا پایین نمی مونه. من که قدرنشناسی این آدم رو هیچ وقت فراموش نمی کنم و امیدوارم اونم هیچ وقت رفتار ناعادلانه ای که با من داشت رو یادش نره.

  
نویسنده : غزاله ; ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٥/٦
تگ ها :

عید فطر

بالاخره ماه رمضون هم تموم شد و عید فطر از راه رسید. ماه رمضونی که علاوه بر سختی های روزه داری، غصه مریضی و بستری بابابزرگ توی بیمارستان رو هم با خودش داشت و سخت تر شده بود.

سختی برای من فقط غصه خوردن بود و برای مامان بزرگ و مامان و خاله هام رفت و آمد و شب بیدار موندن بیمارستان و پیگیری پروسه درمان (و صد البته غصه خوردن)

ماه رمضون امسال خبری از سفره افطار پر و پیمون مامان بزرگ نبود، چون هیچ کس دل و دماغش رو نداشت. اما بالاخره چند روز قبل از عید، بابا بزرگ از بیمارستان مرخص شد و روز عید همگی دور هم جمع شدیم.

اما اگه از حال بابا بزرگ خواسته باشید، یک روز خوبه و یک روز بد. فعلا توی خونه است و مامان بزرگ و مامانم و خاله ها ازش مراقبت می کنن. خیلی برام سخته که بابا بزرگ رو نحیف و رنجور ببینم و همینطور سایر اعضای خونواده ام رو غصه دار.

توی محل کار هم شرایط نا فرمی حاکم شده که اصلا کار رو برام دلپذیر نمی کنه. ولی باید گذشت. آدمها و سمت هاشون عوض می شن و فقط خاطرات خوب و بدشون باقی می مونه. اما درعجبم از کسانی که ارزش رابطه همکاری و دوستی رو در حد یه نامه چرت و پرت می دونن و حاضرن به خاطر کوچکترین مسئله، طرف مقابل رو بترکونن.

  
نویسنده : غزاله ; ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٤/٢۸
تگ ها :

مریضی بابا بزرگ

پدر بزرگ من تقریبا 90 سال سن داره و نمونه بارز مردهای قدیمیه. از اونجایی که توی دوران جوونی و میانسالی ورزش های زورخونه ای انجام می داده، بدن ورزیده و سالمی داره و همچنین کلی خاطرات و نقل از دوران قدیم... خلاصه اینکه بابا بزرگ یه مرد قوی و با روابط اجتماعی بالا و خوش مشربه.

چند وقتی بود که احساس کردیم خیلی سرحال نیست و از طرفی کاهش وزن زیادی داشت. بعد از کلی آزمایش و این دکتر و اون دکتر رفتن با مامانم و خاله هام، تشخیص دادن که یه توده بدخیم توی روده هاش هست و باید جراحی بشه. یه جراحی پر استرس، به خاطر باطری قلبش که باید موقع عمل قطعش می کردن.

بالاخره با کلی نذر و نیاز و استرس کشیدن عمل بابا بزرگ با موفقیت انجام شد و دو هفته ای هم برای مراقبت توی بیمارستان بستری بود.

واقعا دیدن اون مرد قوی، روی تخت بیمارستان ناراحت کننده بود. با وجود اینکه از بیمارستان مرخص شده، هنوز مراحل درمانی تموم نشده و معلوم هم نیست که تا کجا ادامه داره و اصلا بابا بزرگ مثل قبلش سرحال می شه یانه. ولی فکر می کنم همه اینا یه پیامه برای ما، که همیشه و تا ابد کنار هم نمی مونیم. پس بهتره تا وقتی کنار هم هستیم قدر همدیگه رو بدونیم.

برای بابابزرگ، آرزو می کنم سلامتیش رو دوباره به دست بیاره، یا اینکه حداقل در سالهای باقیمونده عمرش خیلی اذیت نشه و همیشه همون مرد قوی و ورزیده و خوش صحبت بمونه.

  
نویسنده : غزاله ; ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٢٤
تگ ها :

اوضاع و احوال ما

اوضاع کار ما توی اداره یه جوری شده، که به همه زن های خانه دار که صبح میرن سبزی می خرن و پاک می کنن تا شب برای همسر و بچه هاشون قرمه سبزی درست کنن حسادت می کنم!

حداق آدم اونجوری تکلیفش با خودش و آدمای دور و برش مشخصه.

پ.ن: خیلی وقته که ننوشتم. به زودی از اتفاق های این روزها خواهم نوشتبامن حرف نزن

  
نویسنده : غزاله ; ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۳/۱٧
تگ ها :

تفاوت

درسته که آدم ها با هم متفاوتند و هرکدوم ویژگی منحصر به فرد خودشون رو دارند، اما بعضی ها از بقیه متفاوت ترهستن...

یکی از همین متفاوت ها خانوم رئیس ماست که با وجود 54 سال سن به اندازه یک دختر 24 ساله شور و شوق یادگیری و وارد شدن به حوزه های جدید و چالش برانگیز رو داره

چند روز پیش توی اینستا یکی دیگه از همین آدمهای متفاوت رو کشف کردم. یه آقای جوون که آبدارچی بود و با افتخار اینو توی صفحه خودش اعلام کرده بود. صفحه پر بود از عکسهای خودش در محل کار و یا عکسهایی که در خونه ساده شون با همسرش گرفته بودن. حتی پایین خیلی از عکسها نوشته بود که خدا رو هزار بار به خاطر زندگی که داره شکر می کنه. درسته که شغل این آقا شریفه و تلاشش برای امرار معاش از راه حلال مقدس، اما فضای مجازی آدم رو ترغیب می کنه تا خودش رو بالاتر از اون چیزی که هست نشون بده و یا شاید بعضی مسائل رو عنوان نکنه. اما افرادی که واقعا از زندگی خودشون راضی هستن و خدا رو برای شرایط فعلی شکر می کنن، اسیر این ویژگی دنیای مجازی نمی شن.

پ.ن: البته این قضیه با تلاش برای بهتر شدن وضعیت زندگی منافات نداره. حتی این آقا هم در حال ادامه تحصیل در دانشگاه بود. ولی به خاطر شرایط موجود احساس کمبود نمی کرد و شکرگزار خدا برای داشته هاش بود. در حالی که خیلی از ما فقط آرزوها و حسرت هامون رو می بینیم و داشته هامون رو فراموش می کنیم.

  
نویسنده : غزاله ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/٢٥
تگ ها :

غزاله سی و دو ساله می شود

امروز تولد منه

باید که شادی بکنم

تولدم باشد مبارک

این ابیات بخشی از ترانه کودکانه کاستی هست که وقتی بچه بودم مامانم برام خرید و هرازگاهی بهش گوش می دادم و ذوق می کردم.

خلاصه اینکه من امروز سی و دو ساله شدم. یکی از محاسن نزدیک بودن تولد من به شب یلدا اینه که می تونم بدون برگزاری جشن تولد، فقط یک کیک بخرم و در محل برگزاری مراسم شب یلدا حضور بهم برسونم! خود به خود مراسم تولد برگزار می شه. عکس کیک رو هم ذیل پست ملاحظه بفرمائیدنیشخند

خدا رو شکر برای تک تک روزهای این سی و دو سال، که هوای منو داشت. خدا رو شکر به خاطر خانواده و همسر خوبی که دارم. و خدا رو شکر برای همه دستاوردهای این سالها ...

  
نویسنده : غزاله ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/٢
تگ ها :

سفر به پاریس

از چند ماه قبل در تدارک این سفر بودیم. سفری که ممکن بود در آینده شرایطش برامون پیش نیاد. کلی دردسر کشیدیم برای دعوتنامه و جور کردن مدارک و وقت سفارت و ویزا و از همه مهمتر خرید ارز به میزان کافی. اما این سفر ارزشش رو داشت.

دوست داشتیم تابستون به پاریس سفر کنیم که هوا گرمتر باشه. اما ویزا دیر آماده شد و ما در اکتبر زیبا راهی پاریس شدیم.

هوای پاریس ابری و مه آلود بود. بعضی وقت ها نم نم بارون می شد و بعضی وقتها ابرها کنار می رفتن و خورشید می درخشید و همه جا رو زیبا می کرد. درختان غرق در برگهای زرد و نارنجی و قرمز بودند و سنگفرش های نمناک خیابون ها رو رنگین کرده بودند.

پاریس زیبا و با شکوه بود. برج ایفل، شاهکار معماری فرانسوی و بناهای تاریخی این شهر واقعا دیدنی بودند. نمای ساختمون های مسکونی صد ساله، مغازه های پر زرق و برق،رود سن، انبوه توریست ها از کشورهای مختلف (علی الخصوص کشورهای آسیای شرقی) که نقشه به دست شهر رو می گشتند، فرانسوی های مهربون و خوشرو و مهمان نواز و هوای فوق العاده مطبوع (و بعضی وقتها کمی سرد) برای ما جالب بودند.

یه روز هم رفتیم دیزنی لند که با وجود گرون بودن واقعا ارزش دیدن رو داشت. چقدر با نور و صدا و دکور کار کرده بودن اونجا.

و پارک فوق العاده زیبای ون سن، دوچرخه سواری و قایق پارویی سوار شدن در مناظری که شبیه تابلوهای نقاشی بودن.

و اونجا بود که من احساس کردم مردم فرانسه فرهنگ بالاتری نسبت به ما دارند چون:

1- به زیبا سازی فضای بیرونی ساختمون هاشون بسیار اهمیت میدن. تراس همه خونه ها تمیزه و اکثرا گلدون گل گذاشتن.

2- پیر و جوون اهل کتاب خوندن هستن. تا هوا خوب و آفتابی می شه به پارک میان و کتاب می خونن.

3- اهل ورزش هستن. علی الخصوص روز یکشنبه که تعطیله. زن و مرد هم نداره. لباس ورزشی می پوشن و می دون. حتی یه بار دیدم یه خانمی بچه رو گذاشته توی کالسکه و همینجوری که می دوه کالسکه رو هل می ده.

4- توی اتوبوس و مترو صندلی تاشو گذاشتن که وقتی خلوت هست مردم بشینن اما وقت شلوغی از اون استفاده نکنن تا جای بیشتر برای وایسادن بقیه باشه. جالبه که مردم واقعا به این قضیه پایبند هستن و مواقع شلوغی نمی نشینن. (توی مترو تهران- کرج بعضیا با خودخواهی وسط راهرو خودشون رو پهن می کنن روی زمین و اصلا توجهی ندارن که یه عده حتی جای وایسادن هم ندارن.) درضمن اگه یه فرد سالخورده وارد اتوبوس یا مترو بشه جوون ها صد در صد جاشون رو به اون فرد می دن.

5- اکثرا خوش رو هستن و با لبخند به هم نگاه می کنن و حرف می زنن.

6- تا جایی که می تونن از وسایل حمل و نقل عمومی استفاده می کنن. بنابراین پاریس نه ترافیک داره و نه آلودگی. (البته سیستم حمل و نقل عمومیشون خیلی خوبه)

7- توی رستوران ها یا مغازه ها، خیلی براشون اهمیت داره که مشتری از خدماتشون راضی باشه. معمولا  بعد از خرید یا صرف غذا می پرسن که راضی بودی؟ لذت بردی؟

بگذریم... پاریس شهر دوست داشتنیه. ما دو هفته مهمون عمه ام بودیم که سالهاست اونجا زندگی می کنه، هرچند که خونه عمه به راحتی خونه خودمون نبود، ولی عمه با وجود سن و سال بالا خیلی تلاش کرد که به ما خوش بگذره.

یکی دیگه از نکاتی که توی این سفر برای من جالب بود این بود که تونستم به خوبی با زبان انگلیسی با آدمهایی که از یه کشور دیگه و یه فرهنگ دیگه بودن ارتباط برقرار کنم. هرجند که در مکالمه نگلیسی خیلی قهار نیستم اما تونستم توی این دوهفته در موقعیت ها و شرایط مختلف گلیم خودم و احمدرضا رو از آب بیرون بکشم!

و این بود سفر ما... به امیددیدار، پاریس زیبا.

  
نویسنده : غزاله ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۸/۱٢
تگ ها :

← صفحه بعد