خانه پدری

احمدرضا دو روز رفته ماموریت. واسه اینکه تنها نباشم این دو روز رو رفتم خونه مامان و بابا. بعد از چهار سال که از ازدواجم می گذره، این اولین باره که تنها خونه مامان و بابا می مونم...

گذشتن از خیابونای محل اونا وقتی از سر کار بر می گردم، روال تغییر ناپذیر و دوست داشتنی خوردن عصرونه (شامل چای و انواع خوشمزه جات موجود) و دیدن برنامه به خانه بر میگردیم، خوردن شام دور همون میز کوچیک آشپزخونه با مامان و بابا و سفره ای که مخلفات پای ثابتشه، و خواب توی اتاق قدیمی و روی تختی که از دوران نوجوانی با من بوده و نسیم خنک شب که از لای پنجره باز میاد تو، همه و همه یاد دوران مجردی رو در من زنده می کنه...

شب به مامان گفتم، صبح برام صبحونه درست نکن، تو اداره یه چیزی می خورم، اما مامان گفت نمی شه. صبح که بیدار شدم دیدم دوباره مثل قدیما سفره صبحونه رو چیده. با نون سنگک تازه، تخم مرغ آب پز و مربای آلبالو، دقیقا مثل همون موقع ها. یادش به خیر...

  
نویسنده : غزاله ; ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٥/۸
تگ ها :

اسباب کشی

الان که دارم این متن رو می نویسم هیچ امیدی به انتشارش ندارم. پرشین بلاگ دچار مشکل شده و نوشته های دو سال من در منو مدیریت مرکزی نمایش داده نمی شه و هیچ کس هم پاسخگو نیستسوال

اسباب کشی کردیم از خونه قشنگی که دو سال اونجا ساکن بودیم. خداحافظی کردیم از همسایه های مهربونی که بهشون عادت کرده بودیم و رفتیم به خونه جدید.

من خونه قبلیمون رو خیلی دوست داشتم. انرژی مثبت داشت و خیلی احساس راحتی می کردم. به محل کارم فوق العاده نزدیک بود و هر مغازه ای که می خواستم در دسترسم بود. فقط، مستاجر بودیم.

صاحبخونه مون کمکمون کرد تا وام بگیریم و بعد از یکسال سپرده گذاری موعد وام مسکنمون فرا رسید. از سختی های دنبال خونه گشتن، قبلا گفتم. بعد از اینکه خونه مورد نظر پیدا شد، حالا وقتش بود که ساکنین جدیدی برای خونه فعلیمون پیدا بشن. من غرق در کارتن و سلفون معمولی و سلفون حباب دار بودم و هی زنگ در به صدا درمیومد و خانواده ای برای بازدید از راه می رسیدن آخ

تا اینکه بالاخره آپارتمان قسمت یه خانوم جوون اهوازی شد و ما هم بار و بندیل رو جمع کردیم برای اسباب کشی. تقریبا 40 متر نایلون حباب دار و چندین رول سلفون و چسب مصرف کردم خنثی که بعد از اسباب کشی به این نتیجه رسیدم که واقعا احتیاجی به این همه بسته بندی نبوده. خلاصه اینکه جمعه هفته پیش، خسته و له و داغون اسباب کشی کردیم و هنوزم بعد از گذشت یک هفته زندگی به روال عادی برنگشته. خونه جدیدمون رو خیلی دوست دارم، هر چند چالش هایی پیش رو داریم ولی در خونه ای که واقعا مال خودمونه احساس آرامش دارم. لبخند

خدایا شکرت برای اینکه همیشه هوامونو داری...

از خونه جدید به زودی خواهم گفتخیال باطل

  
نویسنده : غزاله ; ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٤/۳۱
تگ ها :

دکتری

الان به همکارم خبر رسید که دکتری قبول شده. دانشگاه امیر کبیر. شبانه.

چشمهاش برق میزد. توی این سه چهار سالی که میشناسمش هیچ وقت اینقدر خوشحال ندیده بودمش. بدو بدو رفت دانشگاه تا ببینه چه خبره.

یاد دوران ارشد خودم افتادم. من تغییر رشته داده بودم و با بدبختی تونستم یکی از دانشگاه های دولتی تهران قبول بشم. اون زمان قبولی ارشد خیلی سخت تر از الان بود و برای من که تغییر رشته داده بودم و از همه مهمتر اعتماد به نفسم هم کم بود، واقعا قبولی سخت بود. چه بسا برخی از دوستان من سالها پشت سد کنکور کارشناسی ارشد مونده بودن و آخرشم به سر منزل مقصود نرسیدن.

یه استاد داشتیم که خیلی هوای ما رو داشت. اون سالها تازه دانشگاهمون دوره دکتری گذاشته بود و استادمون همش ما رو تشویق می کرد که دکتری بخونین. می گفت آزمون رو قبول بشین، مصاحبه با من!

اما من اینقدر توی آزمون ارشد سختی کشیده بودم که واقعا تصور یه کنکور دیگه برام سخت بود. واسه همین اصلا طرفش هم نرفتم. یعنی حتی آزمایشی هم امتحان ندادم!

رفتم توی فاز تغییر شغل و ... که خب موفق هم شدم.

الان که همکارم همش در پی قبولی دکتری است، یاد اون موقع ها افتادم و یه جورایی پشیمونم که دکتری رو پیگیری نکردم. (هرچند هنوزم دیر نشده ولی حسش رو ندارم واقعا)

بعضی وقتها دلم می خواد زمان به عقب برگرده. خیلی عقب. مثلا 15 سال قبل! اون وقت یه بار دیگه با بینشی که الان دارم زندگی رو از اول می ساختم. انگار همه این 15 سال رو توی خواب دیده باشم و یهو از خواب پریده باشم.

  
نویسنده : غزاله ; ساعت ۳:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٤/۱۳
تگ ها :

سفر شمال

مسافرت به شمال یعنی مسافرت برای آرامش و استراحت. چون قرار نیست جای خاصی بری یا از مکانی بازدید کنی. فقط و فقط استراحت.

چند روزی رفتیم شمال، با مامان و بابا، بهترین همسفرهای دنیا. یک شب آلاشت بودیم. روستایی کوچک و باصفا در ارتفاعات مازندران. با آب و هوایی خنک و دلچسب و آسمانی پرستاره. آسمان آلاشت در شب رویایی بود. یک عالمه ستاره، عبور شهاب سنگ های متعدد و کهکشان راه شیری که به وضوح قابل مشاهده بود.

2 شب هم به ویلاهای اداره بابا رفتیم. چند باری در گذشته اونجا رفته بودم. یک مجموعه با همه امکانات رفاهی، کنار دریا. جالب اینجا بود که اون مجموعه با مشارکت بخش خصوصی به طور کل در حال بازسازی بود. ویلاها، محوطه و خلاصه همه چیز عالی شده بود و می شد حدس زد که بعد از راه اندازی کامل، یکی از بهترین مجموعه های ادارات دولتی خواهد شد. واقعا اگه بخش دولتی و خصوصی دستشون رو توی دست هم بذارن همه چی گلستان می شه.

ما اولین خانواده ای بودیم که وارد یکی از ویلاهای دوبلکس بازسازی شده شدیم. ویلا نگو، بگو خونه عروس. همه چی نو بود. پرده ها، تشک ها، ملحفه ها، مبل، یخچال، گاز، بشقاب و لیوان، سرویس های بهداشتی و .... خلاصه این هم تجربه جدیدی بود در مسافرت.

این بار من و مامان سنت شکنی کردیم و بی خیال دردسرهای دوش گرفتن و لباس عوض کردن توی پلاژ، تن رو زدیم به دریا. آب دریا تمیز و گرم و بدون موج بود و دل کندن از اون دشوار.

ما یک روز زودتر از مامان و بابا راه افتادیم به سمت تهران. رها کردن شمال و راه افتادن به سمت تهران پر از دود و تنش سخت ولی ناگزیر بود. این بود یکی از بهترین مسافرت های من در کنار همسرجان و مامان و بابا.

  
نویسنده : غزاله ; ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۱
تگ ها :

قصه یک مبارز تنها

چند روز پیش با پسرخاله ام که دانش آموز دبیرستانه درمورد مدرسه و معلم ها صحبت می کردم. ناخودآگاه یاد معلم های دوران راهنمایی و دبیرستان افتادم و اینکه هرکدوم از اونا چه تأثیرات مثبت یا منفی ای روی رشد تحصیلی من داشتن. می خواستم یک پست راجع معلم های ریاضی ام بنویسم چون پیشرفت یا پسرفت من در درس ریاضی در هرکدوم از پایه های تحصیلی نسبت کاملا مستقیمی با معلمم داشته! اما بعد تصمیم گرفتم راجع به یکی از معلم های دوران دبیرستانم بنویسم...

شاید برای شما هم پیش اومده باشه که در دوران نوجوانی با آدمهایی برخورد کرده باشید و اون موقع نتونسته باشید درکشون کنید اما سالها بعد وقتی به یادشون افتادید، تونستید نسبت به اونا حس نزدیکی بیشتری کنید.

خانم نون معلم ریاضی دوم دبیرستان ما بود. با اینکه خانم خوبی بود ولی من و خیلی از همکلاسی ها دوستش نداشتیم. یادمه که به دلیل مبهمی مقنعه اش رو مدل مقنعه چادر نماز سرش می کرد و بسیار به خودکفا بودن اهمیت می داد. درحدی که کیف نمی خرید و در عوض دور یه پارچه گل من گلی رو دوخته  و کیف ساخته بود. این کار برای ما عجیب و برای خودش مایه افتخار بود. خانم نون زندگی سختی رو پشت سر گذاشته بود. اونا اوایل خیلی پولدار بودن و بعد ورشکست شده و فقیر میشن. در سالهای جوانی یک مبارز انقلابی بوده و دستگیر هم شده. روی صورتش جای چند تا فرو رفتگی آبله مانند بود و بعضی از بچه ها می گفتن جای سیگاره .

به مناسبت های مذهبی خیلی اهمیت می داد و در  بعضی از اعیاد یه چیزایی مثل برنجک و آبنبات و ... بین بچه ها پخش می کرد. با اینکه خودش خیلی درسخون بوده و مکانیک خونده بود ولی درس دادنش تعریفی نداشت.سعی می کرد ریاضی رو با مثال های روزمره درس بده اما اینقدر مثال هاش دور از ذهن بود که به کل از موضوع پرت می افتادیم!

همون طوری که گفتم با اینکه خانم خوبی بود ولی محبوب دانش آموزان نبود و بیشتر برای اونا عجیب و غریب و غیر قابل درک بود. حرف هاش، شعارهاش، شعرهاش، لباسهاش و رفتارش همه و همه عجیب بود.

دیروز با خودم فکر کردم که خانم نون در همون سالهای اوایل انقلاب متوقف شده بود و هنوز هم داشت با ارزشهای اون روزها زندگی می کرد. با اینکه معیارهای جامعه تغییر کرده ولی اون اینقدر توی زندگی جنگیده بود که حاضر نبود خودش رو با محیط بیرونی تطبیق بده و ترجیح می داد دنیای کوچکی برای خودش بسازه و همون جور زندگی کنه و براش اهمیت نداشته باشه که بقیه چطور بهش نگاه می کنن... شاید  خیلی سخت بوده که ببینه ارزشهای مقدسی که برای اون ها جنگیده بوده در جامعه کم رنگ شده و برای همین تصمیم گرفته خودش رو از بقیه جدا کنه.

به نظر من خانم نون و گذشته اش قابل تقدیره اما منعطف بودن هم یک هنره. دنیا به سرعت در حال تغییره و به روز شدن آدمها غیرقابل اجتناب.

  
نویسنده : غزاله ; ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٤/۱
تگ ها :

تنوع

توی سالهای اخیر بحث نوستالژی حسابی داغ بوده و اگه شما هم پای صحبت سینه سوخته های اوایل دهه 60 نشسته باشین حتما خاطرات مشترکی از پفک نمکی مینو و بستنی کیم و آتاری و کارتون پسر شجاع شنیدین و همه متفق القول هستن که قدیما چقدر بهتر از الان بوده و چقدر بیشتر خوش می گذشته.

من و احمدرضا چون تقریبا همسن هستیم از این جور خاطره بازیا زیاد داریم و برامون خیلی جالبه که با وجود اینکه در دو خانواده متفاوت، شهر متفاوت و با فرهنگ های متفاوت بزرگ شدیم اما روزهای بچگیمون خیلی به هم شبیه بوده...

سالها پیش، وقتی که ما کوچیک بودیم اختلاف طبقاتی به این شکل وجود نداشت. یه عده قلیلی خیلی پولدار یا خیلی فقیر بودن که تکلیفشون روشن بود. اکثریت جامعه با قشر متوسط بود که سطح زندگی و رفاهشون تا حد خیلی زیادی به هم شبیه بود. از طرف دیگه تنوع محصول توی جامعه خیلی کم بود. مثلا کلا دو سه تا سریال بود که همه اونا رو می دیدن. یا فقط یک یا دو برند برای چیپس و پفک و بستنی وجود داشت. دفتر مشق همه یه جور بود و ... برای همین، اکثر ما خاطرات مشترک زیادی از گذشته ها داریم.

با وجود اینکه سطح رفاه کم بود اما از همین امکانات موجود حظ وافر می بردیم، چون همه دور و بری هامون هم همون امکانات رو داشتن و نه بیشتر.  محصول توی جامعه کم بود و این باعث می شد قدر داشته های کم خودمون رو بدونیم و اگه یه اسباب بازی برامون می خریدن تا مدت ها شاد و سرگرم بودیم...

این روزا علاوه براینکه اختلاف طبقاتی خیلی بیشتر شده و قشر متوسط جامعه هزار طبقه و فرقه دارن، تنوع محصول هم خیلی زیاد شده. بچه های این دوره، وقتی بزرگ بشن خیلی خاطره مشترک از تفریحات و خوراکی ها و کارتون ها با هم ندارن. شرایط جوری شده که نه بچه ها و نه بزرگترها به چیزهایی که داریم راضی نیستیم چون هرچقدر هم محصولات خوبی بخریم بازهم بهترش رو دست اطرافیانمون می بینیم و حسرت می خوریم.

حالا تنوع، خوبه یا بد؟متفکر

  
نویسنده : غزاله ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۳/۱۸
تگ ها :

روانی

یادمه چند سال پیش یه آمار غیر رسمی شنیده بودم در مورد اینکه از هر 4 ایرانی یک نفر بیماری روانی داره! وقتی برای بار اول این آمار رو می شنویم احساس می کنیم که خیلی اغراق شده. اما واقعا اینجوریه؟!

بیماری روانی فقط اونی نیست که فرد بیمار رو با زنجیر ببندن یا توی تیمارستان بستری کنن. خیلی از رفتارهای هیجانی و غلط و اغراق شده می تونن مصداق بیماری روانی باشند و فرد بیمار باید توسط مشاور مورد درمان قرار بگیره.مثلا به نظر شما کسی که خیلی وسواسیه یا خیلی دروغگوئه یا شکاکه، بیمار روانی نیست؟

اگه در سطح جامعه باشید می بینید که این دست آدمها دور و برمون کم نیستن و حضور پررنگ اونا باعث مریض شدن آدمای اطرافشون هم میشه.

حالا از بد حادثه، یکی از این بیمارهای روانی حاد شده مدیر قسمت ما. بنده خدا کلی رفتار عجیب و غریب ریز و درشت داره. و از همه بدتر، توهم داره! توهم اینکه همش مدیرعامل باهاش در ارتباطه و مسائل و درد دل هاش رو براش می گه. (بیمارانی رو تصور کنید که به بقیه می گن با رئیس جمهور و ... در ارتباطند! این هم از همون دسته است. منتها از نوع اداری!) شاید باورتون نشه اما اینقدر توهماتش پر رنگ و پرتعداده که هروقت با من حرف می زنه احساس می کنم داره هذیون می گه! جالب اینجاست که ما رو هم به انجام کارهای عجیب و غریب وا می داره. فکر کنم در زمان مدت انتصاب ایشون ما هم به یه بیماری روانی مبتلا بشیم!

  
نویسنده : غزاله ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۳/٥
تگ ها :

اسباب کشی

ما هیچ وقت مستاجر نبودیم. بنابراین اسباب کشی های زیادی در طول عمرم ندیدم. در واقع اگر ازدواج و جهاز چینی رو حساب نکنیم، فقط یک اسباب کشی داشتم. وقتی که 17 ساله بودم و از آپارتمانی که در اون بزرگ شده بودم رفتیم به یه آپارتمان دیگه در یک محله دیگه... یادمه تا مدتها توی خونه جدید اوضاع رو به راه نبود و کلی طول کشید تا وسایل رو متناسب با شرایط خونه جدید چیدیم و یا خریدیم.

بالاخره بعد از کمی گشت و گذار، خونه کوچیکی پیدا کردیم در یک محله خوب. جاییکه به محل کار هردومون نزدیکه.  جمع کردن وسایل خیلی پر دردسر بود، مخصوصاً که دست تنها هم بودم. اما بالاخره از پسش بر اومدیم. اسباب کشی ما کم خسارت بود. بالاخره یه کمی خوردگی و زدگی اجتناب ناپذیره. و اما چیدن وسایل که با درایت مامانم همه چیز رو توی خونه جا دادیم. الان تقریبا یک هفته از اسباب کشی ما می گذره و هنوز خونه اون جور که باید رو به راه نشده.

الان وقتی با خودم فکر می کنم، می بینم که وقتی خدا می خواد کاری رو درست بکنه، درست مثل یک پازل همه قطعات رو کنار هم می چینه و همه چیز به بهترین شکل ممکن درست می شه. درست مثل ماجرای ما که در این یک سال و نیم اتفاقاتی افتاد که ما رو به این سمت هدایت کرد. حالا اگه خودم می خواستم زورزورکی اقدام کنم، چه دلها که شکسته نمی شد... چه پلها که خراب نمی شد ...

  
نویسنده : غزاله ; ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٢/٧
تگ ها :

سفر نوروزی

یکی از فانتزی هایی که سالها قبل در سریال های تلویزیونی مطرح می شد این بود که ییهویی و بدون اطلاع دادن به بقیه بپیچی و بری شمال! سردمداران این حرکت هم سریال در پناه تو و خط قرمز بودن که در اون سالها از سریال های پر مخاطب به حساب می اومدن...

وقتی که روز اول فروردین، ساعت 10 شب، در یک هوای دلچسب و خنک بهاری پیچ های جاده چالوس خلوت رو با سرعت رد می کردیم تا به رستوران مورد نظر برسیم، به سرمون زد تا مسیر رو ادامه بدیم و بریم شمال! البته این کار رو نکردیم چون ما به اندازه شخصیت های اون سریال ها ماجراجو نبودیم اما این باعث نشد که فردا صبح اول وقت بار سفر نبسته باشیم اون هم برای مقصدی نا معلوم!!

اول سری به جاده چالوس زدیم که برخلاف شب قبل به شدت شلوغ بود. بعد رفتیم به سمت کاشان. اما کاشان نظر همسفرانمون رو جلب نکرد و بنابراین راه افتادیم به سمت یزد!!! یکی از همسفران جمله جالبی گفت. سرنوشت ما توی یزده! اما چه سرنوشتی که همش در به دری بود! اول اینکه آخر شب رسیدیم یزد. بعد ملتفت شدیم که هیچ هتلی جا نداره. دیگه داشتیم آماده می شدیم که توی ماشین بخوابیم که به طور اتفاقی یه خونه پیدا کردیم. فردای اون روز کمی در بافت تاریخی یزد گشتیم و اسممون رو برای تور کویر نوشتیم. آقو همین که ما اسم نوشتیم و آژانس گرفتیم و رفتیم اون سر شهر منتظر اتوبوس تور بشیم (یهو یاد آقوی همساده افتادم!) طوفان باد و خاک توی یزد راه افتاد و بهمون گفتن که توی کویر چشم چشم رو نمی بینه و در نتیجه تور کنسله. ما هم دوباره آژانس گرفتیم و رفتیم این سر شهر که پولمون رو پس بگیریم. خلاصه اینکه چند بسته پشمک و باقلوا و قطاب به عنوان رهاورد سفر خریدیم و فردای اون روز راه افتادیم به سمت ابیانه. برعکس یزد، در ابیانه شانس با ما یار بود و به صورت کاملا تصادفی، یه اتاق در هتل خالی شد و ما اونجا اقامت کردیم. ابیانه روستای خیلی قشنگیه با آب و هوای مطبوع کوهستانی و مردمی اصیل. خدا رو شکر که ابیانه خوش گذشت و تلخی تجربه سفر یزد از کاممون رفت.

  
نویسنده : غزاله ; ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱/۱٧
تگ ها :

خداحافظ 93

در هفته پایانی سال هستیم و عجله و هول برای تموم کردن کارهای روی زمین مونده. خدا رو شکر می کنم که سال 93 برای من و خانواده ام سال خوبی بود و اما در این سال بر من چه گذشت؟

امسال برای من و احمدرضا سال تغییر محل کار بود. من در شرکت جدید حسابی جا افتادم و با وجود مسائل و مشکلاتی که در محیط کار اجتناب ناپذیره،  محل کار و از همه مهم تر خود کارم رو دوست دارم و بازهم خدا رو شکر می کنم که تونستم بالاخره این تغییر رو در زندگی ام ایجاد کنم. و اما احمدرضا که در نیمه اول سال زندگی شغلی اش دچار تلاطم و بحران  شده بود، به لطف خدا تونست به ساحل آرامش یعنی یه محل کار خوب  و در خور شأنش برسه.

امسال یک کار خیلی خوب کردم و اون این بود که رفتم دنبال یادگیری پیانو . از اردیبهشت ماه بود که کلاس هام رو شروع کردم و یک عدد پیانو مدل اقتصادی (!) خریدم. هرچند که فرصتم برای تمرین کردن کمه اما خوشحالم که یک کار خوب برای خودم کردم.

امسال گره از کار خونه ما باز نشد اما مطمئن هستم که سال دیگه خبرهای خوبی در این زمینه خواهم شنید.

امیدوارم سال 94 برای همه ما سال خیلی خوب و سرشار از موفقیت باشه و با گرفتن تصمیمات خوب بتونم در زندگی خودم و اطرافیانم تاثیر مثبت بگذارم.

  
نویسنده : غزاله ; ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٢٤
تگ ها :

← صفحه بعد