جشنواره لاله ها

چندسالی بود که اردیبهشت ماه از تلویزیون و رادیو و روزنامه، خبر برگزاری جشنواره لاله ها رو میشنیدم اما هر بار مسائلی پیش میومد که موفق نمی شدم به اونجا سر بزنم تا اینکه امسال تصمیم گرفتم هرجور شده برم و جشنواره لاله ها رو از نزدیک ببینم.

اطلاعیه های جشنواره لاله ها بی نظیر بود.کاشت بیش از 45 نوع لاله از جمله  لاله های وارداتی از کشور هلند، تفاوت چشمگیر جشنواره امسال با سالهای گذشته و ...

جشنواره لاله ها در کیلومتر 54 جاده کرج- چالوس، بخش آسارا، روستای گرماب برگزار می شود. آسارا زادگاه خواننده معروف فریدون آسرایی است. منطقه ای بسیار زیبا در جاده چالوس که به دلیل سردتر بودن هوای اون منطقه، در اریبهشت ماه درخت هاش غرق شکوفه هستن و رودخانه ای که به لطف بارشهای اخیر خروشان و پرآبه. خلاصه اینکه آسارا اینقدر قشنگه که وسوسه می شین که جشنواره لاله ها رو به کل پیچونده و همونجا چند ساعتی بمونید!

پلاکاردهای جشنواره در تعداد کم و با فاصله بسیار زیاد از هم نصب شدن، برای همین در طول مسیر نگران بودیم که محل جشنواره رو رد کرده باشیم. بعد از  هفت هشت تا تونل به مکانی رسیدیم که از تعداد ماشین های پارک شده و سربازها و فروشنده های گل لاله، متوجه شدیم به مقصد رسیدیم!

تقریبا عکس العمل همه مردم در قبال اون حجم از گل لاله یکسان بود. جلوی در ورودی همه مثل داونه سریال پاورچین می گفتن:مععععععع! بعد از چند ثانیه به خودشون میومدن و دوربین ها رو از غلاف بیرون میاوردن. بعضی با دوربین های حرفه ای و بعضی هم با گوشی موبایل. و تا حد خفه کردن خودشون عکس می گرفتن! بعد از یکی دو ساعت که از عکس اشباع می شدن، تازه یادشون میفتاد که باید از این مناظر با چشم غیر مسلح هم لذت برد! دوربین ها رو غلاف می کردن و بین لاله های خوشرنگ و شاداب قدم می زدن و لذت می بردن.

جشنواره لاله در یک فضای نه چندان بزرگ برگزار شده. اکثر لاله ها به رنگ زرد و قرمز و نارنجی هستن. البته لاله صورتی و بنفش و سفید هم موجوده اما اینقدر تعدادشون کمه و پراکنده قرار گرفتن که به زحمت به چشم میان. گونه های مختلفی از گل لاله کاشته شده بودن. لاله هایی که لبه برگهاشون ریش ریش بود یا لاله های دو رنگ و ... البته برخلاف اطلاعیه ها 45 گونه لاله وجود نداشت و با استناد به صحبتهای نگهبان جشنواره، حدود 10 نوع لاله وجود داشت که همگی ایرانی بودند و خبری از مهمان هلندی بین اونها نبود!

مسیر تعبیه شده برای حرکت بازدیدکنندگان بسیار باریک بود. حالا تصور کنید که این تعداد زیاد بازدیدکننده، همگی می خواستند با لاله ها عکس بگیرند! خلاصه اینکه ملت از سر و کول هم بالا می رفتن و قدم از قدم که بر می داشتی یه نفر ازت خواهش می کرد که ازش عکس بگیری!

نمی دونم شما ای روزها به پارک کوروش (خیابان شریعتی – بالاتر از سیدخندان) سر زدین یا نه. در این پارک هم انواع و اقسام لاله در طرح ها و رنگ های مختلف کاشته شده. فکر میکنم تنوع لاله های پارک کوروش خیلی بیشتر از جشنواره لاله ها بود! از طرف دیگه، در طراحی محیط یا نحوه کاشتن لاله های جشنواره ذره ای خلاقیت وجود نداشت. انگار که چند کیلو بذر لاله رو همینجوری پاچیده (!) بودن رو زمین! در حالیکه توی همون پارک فسقلی کوروش شهرداری، نهایت سلیقه رو در طراحی محیط و کاشتن لاله های مختلف به کار برده.

حد فاصل محوطه جشنواره و جاده که تقریبا 50 قدم می شد، هفت هشت تا دکه فروش گل بودند که لاله های شاخه بریده یا ریشه دار می فروختند. جالب اینجاست که از سر خیابون تا ته خیابون (همون فاصله 50 قدمی) 100 درصد تورم وجود داشت! هرچی از جشنواره به طرف جاده می یومدی قیمت ها بالاتر و بالاتر می رفت!

خب، ظاهرا این پست خیلی انتقادی شد! ولی هر چقدر هم که ما بی سلیقگی به خرج بدیم چیزی از زیبایی گل لاله با رنگ های براق و درخشانش کم نمی شه! بنابراین اکیدا توصیه می کنم که اگر نمایشگاه کتاب به شما مجال داد حتما سری به آسارای زیبا و جشنواره لاله ها بزنید که دو هفته بیشتر فرصت ندارید.

 

  
نویسنده : غزاله ; ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٢
تگ ها :

ببار ای ابر بهار

ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه کن، خون ببار 
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

دلا خون شو خون ببار 
بر کوه و دشت و هامون ببار 
دلا خون شو خون ببار 
بر کوه و دشت و هامون ببار 
به سرخی لبای سرخ یار
به یاد عاشقای این دیار
به داغ عاشقای بی مزار ای بارون

ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه کن، خون ببار 
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

ببار ای ابر بهار
با دلُم به هوای زلف یار
داد و بیداد از این روزگار
ماهُ دادن به شبهای تار ای بارون

ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه کن، خون ببار 
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

دلا خون شو خون ببار 
بر کوه و دشت و هامون ببار 
دلا خون شو خون ببار 
بر کوه و دشت و هامون ببار 
به سرخی لبای سرخ یار
به یاد عاشقای این دیار
به داغ عاشقای بی مزار ای بارون

ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه کن، خون ببار 
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

با دلُم گریه کن، خون ببار 
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

پ.ن: بارون که می باره، دلتنگ می شم. دلتنگ ...

  
نویسنده : غزاله ; ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٤
تگ ها :

نوستال

چهارشنبه هفته پیش با چند تا از بچه های دانشکده (دوران لیسانس) که اکثرا ورودی دوره های بعد از من بودند قرار دورهمی گذاشتیم. تو این چند سالی که از فارغ التحصیلیمون می گذره، همیشه یک روز از هفته های آخر فروردین یا اوایل اردیبهشت رو انتخاب می کنیم و می ریم دانشکده تا خاطراتمون تازه بشه. البته همونطور که گفتم اکثرشون ورودی های بعد از ما هستند...

دانشکده نقلی و رویایی علوم دانشگاه خواجه نصیر جایی بود که من – و خیلی های دیگه- بهترین سالهای عمرمون رو در اون گذروندیم. سالهای سرخوشی مطلق. بدون کوچکترین دغدغه ای که بخواد سرخوشی مون رو لکه دار کنه! و من با اینکه می دونم توی اون سالها می تونستم خیلی مفیدتر از این حرفا باشم، ولی هیچ وقت از اینهمه سرخوش بودن پشیمون نیستم. چون توی سالهای بعد از فارغ التحصیلی به اندازه کافی بهم دغدغه وارد شد – و همچنان می شود!_

حیاط دانشکده دیگه مثل اون موقع ها غرق گل نبود. یه بوفه بزرگ توی یه اتاقک شیشه ای گلخانه مانند وسط حیاط احداث شده بود و توش پر بود از چیپس و پفک و پیرمردی با روپوش سفید مشغول ساندویچ درست کردن بود. وقتی ما دانشجو بودیم یه بوفه داشتیم که بیشتر مواقع درش قفل بود و برای تهیه ارزاق (!) می پریدیم سر کوچه و از سوپر آقا افضل کلی خوراکی می خریدیم. همون جا بود که اولین دیدار ما با بیسکوییت های بای و کرانچی های چیتوز و خیلی چیزای دیگه شکل گرفت.

دو تا میز پینگ پنگ بزرگ که بنا به دلایل نامعلومی مثل میز ناهارخوری یا میز تحریر، شیشه روش انداخته بودند وسط حیاط جا خوش کرده بودند تا دانشجوها تفریحات سالم داشته باشن! بقیه فضای حیاط هم خط کشی شده بود برای پارک ماشین. انگار باید از وجب به وجب دانشکده استفاده مفید می شد. اما اون زمونا که ما دانشجو بودیم، توی فضای دلباز حیاط، هر ازگاهی پسرها گل کوچیکی می زدن، یا وقتی برف میومد گلوله های برف بود که به سمت همکلاسی ها شلیک می شد!

عابر بانکی که توی حیاط نصب شده بود خیلی کلاس داشت. اون آخرا که ما داشتیم فارغ التحصیل می شدیم دانشگاه به هممون یه تجارت کارت جوان داد که محض رضای خدا 1000 تومن هم توش نریخته بودن، با این وجود ما کلی احساس شهروند الکترونیک بودن بهمون دست داده بود!

از واحد کپی و تکثیر بگم براتون که با اون کف سرامیک شده و قفسه های رنگی چقدر باکلاس شده بود. اما زمان ما یه اتاق کوچیک و تاریک بود با یه دستگاه کپی زمان تیرکمون شاه و کلا همه کارها به بدوی ترین – و دوست داشتنی ترین- شکل ممکن پیش می رفت.

چمن ها اما سرجاشون بودن. همون چمن هایی که یه روزی، آخرهای یه ترمی، من و نجمه که کلاس کسل کننده مکانیک تحلیلی 2 رو دو در کرده بودیم روش نشستیم و من با نگرانی گفتم : نجمه، چطوری تحلیلی رو پاس کنیم؟ و نجمه در جواب گفت : هار هار هار! (کلا عکس العملش در همه موارد همین بود!)

در و دیوار دانشکده پر بود از اطلاعیه... انتخابات انجمن ها، کلاسهای فوق برنامه، برندگان مسابقه حیا! (زمان ما برای حیا مسابقه برگزار نمی شد!)

سایت دانشکده پر بود از مانیتورهای نو و من فکر می کردم که با این همه سیستم بازهم دانشجوها باید مثل ما برای استفاده از کامپیوتر توی صف بمونن؟ یاد اون روزی به خیر که من و نجمه ترم یکی بودیم و با جسارت باورنکردنی رفتیم توی سایت بچه های کارشناسی ارشد نشستیم و شروع کردیم به چت کردن! (آخه اون موقع فقط یکی از کامپیوترهای سایت ارشد یاهو مسنجر داشت!)

رفتیم پشت درهای بسته سلف سرویس، دماغمون رو چسبوندیم به شیشه... میز و صندلی های نو رو دیدیم و دکوراسیون به روز. سلف خانوم ها به طور ناجوانمردانه ای کوچیک شده بود. برنامه غذایی روی یکی از دیوارها خودنمایی می کرد. هر روز دو نوع غذا. مثلا غذای اول باقالا پلو با گوشت + سوپ بود و غذای دوم کوکو سیب زمینی+خیارشور+سس گوجه. غذای دانشگاه همیشه خوشمزه و دلچسب بود (البته میزان دلچسبی کباب کمتر از بقیه بود!)

اما از کلاسها... در هر کلاس رو که باز می کردیم، سیل خاطرات به سمتمون هجوم می آورد. وارد یکی که می شدی، حس می کردی دکتر تاییدی روپوش سفید و دستکشش رو پوشیده و درحالیکه دستش رو پشت کمرش زده و در عرض کلاس قدم می زنه، با لهجه انگلیسی اش برامون از فیزیک جدید میگه. همینطور دکتر واعظ زاده با اون خاطرات با نمکش ( به کسانی که سر کلاس حرف می زدن می گفت "خواهر چانه آهنین" یا کلی تکیه کلام های بامزه دیگه) دکتر جعفری با وجود اینکه فهمیدن درسش خیلی سخت بود، ولی فهمیدن اینکه چه قلب مهربونی داره خیلی راحت بود. دکتر مباشری، دکتر قدیری (همون که برای پاس کردن درسش عزا گرفته بودیم)، دکتر صالح کوتایی- یا کوتاهی- که با لهجه شیرین کردی به ما زبان تخصصی درس می داد و وقتی شده بود رئیس گروه و رئیس دانشکده با خنده می گفت " همه سمتهای دانشکده رو درو کردیم!" دکتر مباشری، دکتر فیض آبادی، دکتر نوروزی (استاد فوق العاده با کلاس ریاضی)، مهندس بهرامی (پدر آیدین و صمد نیکخواه بهرامی)، دکتر افضل زاده که دوست صمیمی عموی من بود و من همیشه دلم می خواست که موقع حضور و غیاب با دیدن فامیلی من به فکر فرو بره و نسبت من و دوستش رو کشف کنه و موقع نمره دادن هوامو داشته باشه، اما اون نه تنها به فکر فرو نرفت، بلکه تا آخر ترم منو با یکی دیگه اشتباه می گرفت (هی روزگار!)، دکتر صداقتی زاده و خیلی از اساتید دیگه که الان اسمشون خاطرم نیست...

با اشتیاق از پله ها بالا می رفتم و آزمایشگاهها رو پیدا می کردم، یاد روزهای امتحان می افتادم که با استرس پشت همین درها می ایستادم و فکر می کردم که چه آزمایشی به من میفته!

نجمه می گفت: بسه دیگه غزاله، به خدا دیگه نمی تونم از این پله ها بالا پایین برم! اما من درحالی که دستش رو می کشیدم یاد روزهایی بودم که از صبح تا عصر، دنبال نجمه این پله ها رو هزار بار الکی بالا و پایین می کردیم و شب از پا درد خوابمون نمی برد (واسه همین بود که اون موقع 7 کیلو لاغرتر بودم!)

دانشجوهای جدید و بی دغدغه برای خودشون توی دانشکده می چرخیدن و ما، بچه هایی که لیسانس گرفته بودیم، فوق لیسانس گرفته بودیم، سر کار رفته بودیم، ازدواج کرده بودیم و سال ها از بی دغدغه بودن فاصله گرفته بودیم، خیس بودیم از خاطرات...

پ.ن: می دونم که این پست برای همه غیرخواجه نصیری ها خسته کننده بود. نوشتم برای دل خودم...

پ.ن.ن: چرا روزهای خوب زود تموم می شن؟!

پ.ن.ن.ن: اینهمه اسم توی این پست، برای اینه که اگه روزی کسی اسم این اساتید رو توی گوگل سرچ کرد و به وبلاگم رسید، بدونه که اینجا دختری از دلتنگی هاش نوشته.

  
نویسنده : غزاله ; ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢
تگ ها : یونی

عید آن سال ها

چند سال پیش یکی از برنامه های ثابت و بسیار مهم ما رفتن به منزل عمه جان جهت امر خطیر عید دیدنی بود که معمولا در روز دوم فروردین صورت می گرفت. از اونجایی که شوهر عمه جان بسیار مقرراتی و سختگیر بود، باید زمانی رو انتخاب می کردیم که نه به خواب صبحگاهی و صبحانه خوردنشون بخوره، نه حدود ظهر و زمان نهار باشه، تداخلی با استراحت بعد از ظهر  نداشته و از طرف دیگه قبل از غروب آفتاب باشه. بهترین ساعت که از هیچ نظر مشکلی نداشت حدود 5 بعد از ظهر بود.

بعد از تماس تلفنی و اعلام ساعت 5 راه می افتادیم، درحالیکه می دونستیم  شوهر عمه انتظار داره ما راس ساعت 5 زنگ در خونه شون رو بزنیم. خودش هم همیشه همینطور دقیق بود و حاشیه خطاش به 5 دقیقه هم نمی رسید.

ما به جز ایام عید رفت و آمد چندانی به منزل عمه جان که بسیار هم به ما دور بود نداشتیم. بی استعدادی ذاتی پدرم ( که به من هم به ارث رسیده) در پیدا کردن مسیر موجب می شد که هر سال یک خیابان رو اشتباه بریم و به کل سر از نقطه دیگه ای از تهران دربیاریم. و در نتیجه ما هر سال با یک ساعت تاخیر به منزل عمه جان می رسیدیم! و مجبور بودیم که برای توجیه وقت نشناسی مون یک عذر عجیب و غریب بتراشیم. " ما به ساعت قدیم اومدیم!" مطمئنم که شوهر عمه هیچ وقت حرف ما رو باور نمی کرد. (البته برای خود عمه جان این چیزا مهم نبود)

یکی از مشکلات اساسی من مقابله با پذیرایی های بی امان عمه جان بود!

در اون سالها (دهه هفتاد و قبل از اون) استفاده از میوه های خارجی و هورمونی که ابعاد بزرگتری نسبت به همتایان ایرانی خودشون دارند چندان مرسوم نبود. اما نمی دونم که شوهر عمه چه طور و از کجا سیب و پرتقال در سایز طالبی تهیه می کرد! از اون طرف هم عمه جان به شدت اصرار می کرد که باید از این میوه ها بخوری و تعارف و میل ندارم و صرف شد اصلا پاسخ های قابل قبولی نبودند و در نهایت مجبور می شدم که با یک کارد میوه خوری کند به مصاف یک پرتقال پوست کلفت برم!

ظرف شیرینی خوری عمه جان که واقعا در نوع خودش بی نظیر بود و به نظرم سازنده ظرف مورد نظر از طرح لوستر و شاید هم چلچراغ الهام گرفته بود. یک کاسه گود در وسط بود که دسته ظرف هم به اون متصل بود. از این کاسه بزرگ حدودا 10 شاخه منشعب می شد که به سر هر کدوم از اون ها یک کاسه کوچک نصب شده بود. عمه جان در هر کدوم از کاسه ها یک نوع شیرینی می گذاشت ( یعنی 11 مدل شیرینی برای پذیرایی وجود داشت). وقتی ظرف مورد نظر رو برای پذیرایی می آوردن، مصیبت شروع می شد. از اولین کاسه که شیرینی بر می داشتی، ظرف 36 درجه می چرخید و کاسه دیگه ای پیش رو قرار می گرفت. حالا اگر بگی که ممنون، کافیه، میل ندارم... عمه جان با اصرار می گفت: نه! این یکی خیلی خوشمزه است. با بقیه فرق داره، باید بخوری... و این دیالوگ 11 بار تکرار می شد!

شیرین ترین لحظه زمانی بود که می خواستیم بریم. عمه جان سریع می پرید توی اتاق و با پاکت عیدی بر می گشت که مبلغ اون همیشه خیلی بیشتر از عیدی دریافتی از سایر اقوام بود.

8 سال پیش عمه جان مهربانم فوت کرد و ماجراهای گم کردن راه و سیب و پرتقال های غول پیکر و ظرف شیرینی خوری عجیب و غریب به خاطره ها پیوست. اگر دوست داشتید فاتحه ای بخونید ...

  
نویسنده : غزاله ; ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٦
تگ ها :

برآمد باد صبح و بوی نوروز

یا مقلب! قلب من در دست توست.

یا محول! حال من سرمست توست.

کن تو تدبیری که در لیل و نهار، 

حال قلب من شود همچون بهار.


  
نویسنده : غزاله ; ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٩
تگ ها :

استراتژی انار

رویکرد آدم ها نسبت به نظم و ترتیب از سه حالت خارج نیست: دسته اول افرادی هستند که در تمام شئونات زندگی از استراتژی "صد دانه یاقوت دسته به دسته، با نظم و ترتیب یک جا نشسته" پیروی می کنند. دسته دوم شلخته هستند و با شلختگی حال می کنند و هیچ برنامه ای برای منظم شدن ندارند و دسته سوم افرادی هستند که شلخته هستند اما نظم و ترتیب را دوست دارند و می خواهند تبدیل به انسانی منظم و نظیف شوند.

خود من جزء دسته سوم هستم. مادرم همیشه به من می گوید: " همین مونده که روی میزت ... هم بذاری" شما می توانید سه نقطه را با اسم هر شیء نامربوطی که پتانسیل حضور روی میز من را دارد پر کنید. هرازگاهی (مثلا شب عید) چند روز کامل را به تمیز کردن اتاقم اختصاص می دهم اما بعد از حداکثر یک ماه اتاق به وضعیت قبل خود بازمی گردد!

حالا که شب عید است و بساط خانه تکانی به راه، می خواهم برای آدم هایی که مثل من از مشکل بی نظمی رنج می برند از یک تکنیک ژاپنی مدیریت کیفیت بنویسم که اگر خودم بتوانم آن را در سطح اتاقم اجرایی کنم، برای همیشه از بهم ریختگی خلاص خواهم شد.

اسم این تکنیک 5s است و همانطور که اسمش نشان می دهد از 5 گام تشکیل شده که اول اسم هر کدامشان (به زبان ژاپنی)  با حرف s شروع می شود. تکنیک 5s همان بشور و بساب و بذار و بردار خودمان است، اما ژاپنی ها از آن به عنوان یکی از تکنیک های مدیریت کیفیت یاد می کنند. قبلا فکر می کردم ژاپن با فیل هوا کردن به این همه پیشرفت رسیده، اما واقعیت این است که ژاپنی ها با پیاده کردن اصول ساده که ممکن است در ایران سوسول بازی تلقی شود به این جایگاه در صنعت دست یافته اند.

این شما و این هم نظام آراستگی 5s:

1- Seiri

در این گام باید اعتقاد خود به ضرب المثل "هر چیز که خوار آید، روزی به کار آید" را به کل کنار بگذارید. به اطراف خود نگاهی بیندازید. آیا لوازمی دارید که در حال حاضر هیچ استفاده ای برای شما ندارند و فقط برای روز مبادا کنار گذاشته شده اند؟ شاید هیچ وقت روز مبادایی در کار نباشد! پس لوازم غیر ضروری و به درد نخور را جدا کرده و دور بریزید. شاید بعضی از آن ها سالم باشند اما دیگر برای شما کاربردی نداشته باشند. می توانید این اقلام را به کسی که به آن نیاز دارد هدیه بدهید. مهم این است که هر چیزی که در حال حاضر به دردتان نمی خورد را حذف کنید.

2-  Seiton

در این گام مصرع معروف "با نظم و ترتیب یک جا نشسته" را عملی می کنیم! بعد از اتمام گام اول، الان باید با یک کپه از وسایل مفید و به دردبخور مواجه باشید. در این مرحله به سامان دهی وسایل مفید و انتخاب جا و مکان مناسب برای آن ها می پردازیم.

مسلما شما از همه وسایل به یک میزان استفاده نمی کنید. چه لزومی دارد که دفترچه خاطرات 5 سال قبلتان در کشوی اول میز باشد؟ هر چه تعداد دفعات استفاده از وسیله ای  کمتر است، آن را در مکان دورتری بگذارید و بالعکس. یعنی هر چه وسیله کاربردی تر، در دسترس تر.

من همیشه مدتی بعد از مرتب و جا به جا کردن وسایلم، در پیدا کردن آن ها به مشکل می خورم! اگر شما هم مثل من حافظه درست و حسابی ندارید، می توانید لیست های کوچکی درست کنید و محتویات کشوها و طبقات کمد و پوشه ها و... را در آن بنویسید. (در ژاپن این برچسب ها را روی کشو می چسبانند اما این کار به من احساس آلزایمری بودن را می دهد!)

3- Seiso

حالا که هر چیز جای خاص خود را پیدا کرده، وقتش است که آستین ها را بالا بزنید و به جنگ آلودگی ها بروید! این مرحله همان بشور و بساب خودمان است. البته به صورت زیر  و رو. خودتان را گول نزنید. ریختن آشغال زیر فرش قبول نیست!

4- Seiketsu

اگر سه گام آخر را به طور موفقیت آمیز اجرا کرده باشید، اتاق شما کاملا تمیز و مرتب شده است. اما الان وقت استراحت کردن و چای خوردن نیست چون با اجرا نکردن گام 4 و 5 اتاق شما به سرعت به حالت اول بر میگردد. در این گام باید از خودتان بپرسید که چرا اتاقتان به سرعت کثیف و بهم ریخته می شود. موقع تخمه شکستن عادت به استفاده از پیش دستی ندارید؟! بعد از استفاده از وسایلتان آن ها را سر جای خودشان نمی گذارید؟ (عادت بد خودم) حالا وقتش است که در مورد الگوهای رفتاری نادرست خود تجدید نظر کنید. البته انتظار نداشته باشید که یک شبه متحول شوید. تغییر به مرور زمان اتفاق می افتد.

5- Shitsuke

برای تمیز و مرتب ماندن برنامه داشته باشید. مثلا تصمیم بگیرید که در یک روز خاص هفته بهم ریختگی های موردی را مرتب کرده و اتاقتان را تمیز کنید. می توانید نظم داشتن را تمرین کنید. عادت ها و رفتارهایتان را مورد بازبینی قرار دهید و سعی کنید که آن ها را بهبود ببخشید.

تبریک! با اجرا کردن این 5 گام، شما هم به پیروان استراتژی "صد دانه یاقوت دسته به دسته با نظم و ترتیب یکجا نشسته" پیوسته اید.

شاید این 5 گام به نظر شما ساده و بدیهی بیاید. اما فراموش نکنید که ژاپن با همین جور تکنیک ها ژاپن شده است.

  
نویسنده : غزاله ; ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٦
تگ ها : 5s ، مهارت

کارآفرینی به سبک ایرانی

نمی دونم شما خواننده گرامی چقدر با واژه کارآفرینی آشنایی دارید. اگر اشتباه نکنم، کارآفرینی یعنی با استفاده از خلاقیت، کارهای تازه بکنیم، مشاغل جدید به وجود بیاریم و درنهایت بتونیم ایده ای رو از عدم به حدی برسونیم که بتونیم ازش کسب درآمد کنیم.

خیلی خوب، خیلی هم عالی. اما کارآفرینی جنبه دیگه ای هم داره که اگر نخوام از قاعده "مشت نمونه خروار است" استفاده کنم و بزنم به صحرای استقرای جز به کل و متهم به سیاه نمایی نشم، باید بگم حداقل در سازمان ما این یکی جنبه کارآفرینی، کاملا شکوفا شده و به حد کمال خودش رسیده... (انشاءالله که در سایر سازمان ها اوضاع به گونه ای دیگر باشد.)

کارآفرینی در سازمان ما، یعنی کار تراشیدن برای خود و سایرین، یعنی انجام دادن کارهای بیهوده و وقت گیر و بدون بازده، یعنی کار یک نفر رو ده نفر انجام بدن، یعنی ادامه دادن روند کاری غلط اندر غلط به سبک پیشینیان!

این کارآفرینی البته خیلی هم بی فایده نیست، ایجاد دهها و شاید صدها پست ریاست و مدیرکلی و ... و صدور فیش های حقوقی چند میلیونی و تبدیل شدن سازمان به یک سفره چرب و چیلی برای این عزیزان.

دفتر ما، دفتر شلوغی است. خانم رئیس در انبوهی از پوشه و زونکن و اوراق مختلف و هزاران ایمیل غرق شده. او واقعا یک مدیر دلسوزه و با بقیه مدیران فرق داره اما فقط دلسوز و کاری بودن کافیه؟ اون برای نشون دادن قدرت و تسلطش کارهای زیادی رو به خودش تحمیل می کنه که در واقع هیچ ربطی به واحد ما ندارن. درواقع اون برای نشون دادن قدرت و تسلطش بر همه حوزه ها در مسائلی دخالت می کنه که وظیفه سایر قسمت هاست. و خب سایر قسمت ها هم که از زیر کار در رو و از خدا خواسته این دخالت ها رو می پذیرن. از طرف دیگه رئییس ما خیلی هم به تفویض کار اعتقاد نداره و همه کارهای مهم رو منحصرا خودش انجام می ده. وخب چون دوست نداره ما رو هم بیکار ببینه خلاقیتش رو به کار می بنده و ما رو می فرسته دنبال کارهای نخود سیاه! (همون کارآفرینی که بالا گفتم)

نتیجه این سبک مدیریت اینه که کارهای اصلی خودمون مدت هاست که روی زمین مونده و روند کار بسیار کند شده.

واقعیت اینه که توی سازمان ما یک عده فقط به فکر پرکردن جیب خودشون هستن و یک عده دیگه که واقعا اهل کارند، اینقدر از دانش روز دنیا عقبند و چسبیدن به روش های کهنه و ناکارآمد قبلی که بهره وری خیلی پایینی دارند.

پ.ن: چند سال پیش با صرف هزینه میلیاردی یک گروه متخصص از آلمان اومدن برای ارزیابی سازمان ما. اونا تشخیص دادن که کلا نصف سازمان زیادیه! البته هیچ وقت چارت سازمانی ما بر اساس نتیجه ارزیابی ها اصلاح نشد، چون سفره چرب و چیلی نباید جمع بشه دیگه!

پ.ن.ن: با حقوق کم می سازم، اما با کار بی معنا نه!

  
نویسنده : غزاله ; ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۳
تگ ها :

فرشتگان زمینی

رانندگان تاکسی خوش اخلاق و با انصاف شهر تهران از صالح ترین بندگان خدا روی زمین هستند.

  
نویسنده : غزاله ; ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٩
تگ ها :

چون می گذرد...

بالاخره چهار سال انتظار به سر رسید و مامان و بابا عازم سفر عمره شدن. موقع اسم نویسی حج، اینقدر وضعیت تحصیلی و شغلی ام نامعلوم بود که نتونستم باهاشون همراه بشم و الان یه مقداری از این بابت پشیمونم.

در این مدت چهار سال، به خصوص آخرهاش، دلم می خواست که در این روزها تنها نباشم. اما چه می شه کرد که اوضاع همیشه مطابق میل ما پیش نمی ره ، بلکه همون طوری که خودش دلش می خواد پیش می ره و این ماییم که باید خودمون رو باهاش تطبیق بدیم.

بر خلاف اصرارهای مادربزرگ، مثل یک نوه ناخلف و سرتق تصمیم گرفتم که تنها بمونم خونه. هرچند هیچ وقت چند روز تنها بودن رو تجربه نکرده بودم، اما می دونستم که اینطوری راحت تر هستم. هم دردسر چمدون بستن و کوچ کردن به خونه مادربزرگ رو نداشتم، هم سر کار رفتن و برگشتنم راحت تر بود و هم اینکه دلم می خواست بدونم تنها و مستقل زندگی کردن چه جوریه!

برخلاف انتظار خودم و بقیه، تنها بودن برای من آزار دهنده نبود. شاید دلیلش این باشه که من آدم درونگرا و فردگرایی هستم و برای اینکه حس خوبی داشته باشم لازم نیست که حتما دور و برم شلوغ باشه!

خب، این هم تجربه جالبی بود. الان در بازه زمانی هستم که فکر می کردم به من خیلی سخت خواهد گذشت اما به لطف خدا اینطور نشد. چون می گذرد غمی نیست...

 

  
نویسنده : غزاله ; ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٦
تگ ها :

رحمت عالمیان

ادعوا الله وأنتم موقنون بالاجابة واعلموا أن الله لا یستجیب دعاء من قلبغافل لاه

خدا را بخوانید و به اجابت دعای خود یقین داشته باشید و بدانید که خداوند دعا را از قلب غافل بی خبر نمی پذیرد

پیامبر اکرم(ص)

میلاد پیامبر صلح و دوستی, رحمت عالمیان, حضرت محمد (ص) و امام جعفر صادق (ع) مبارک باد. 

  
نویسنده : غزاله ; ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢۱
تگ ها :

← صفحه بعد