من يه عادت خيلی جالب دارم اونم اينه که هر وقت امتحانام تموم ميشه هر چی تو کشو ها و کتابخونه ام دارم ميريزم وسط اتاق و دوباره از اول ميچينم بعضی وقتا تو اين خونه تکونی که نه... اتاق تکونی يه چيزايی از زباله دان تاريخ (يعنی از قعر کشو ها!!!) پيدا ميکنم که خيلی جالبن! امسال يه کاغذ پيدا کردم که کلی خاطره برام زنده کرد حالا برای شما هم تعريف ميکنم:
اون موقعی که ما ترم يک بوديم واحد فارسی داشتيم استادمون هم يه خانوم رمانتيک و پروانه ای بود به اسم خانوم يوسفی ما يه رسمی تو کلاسمون داشتيم و اون اين بود که اول و اخر کلاس بچه ها شعر هايی که دوست داشتن ميومدن ميخوندن نميدونين قيافه پسرا چقدر خنده دار ميشد وقتی ميخواستن شعر احساسی و عقشولانه بخونن!
يه روز يکی از پسرا سر همين قضيه يه توهينی به ساحت مقدس خانوما کرد البته الان هر چی فکر ميکنم يادم نمياد که اوون پسره چی گفت و اصلا چی شد که توهين کرد فقط يادمه که ما ها خيلی از دستش عصبانی شديم
البته اينم بگم که اون بنده خدا هم پسر خوبی بود و همين جوری يه چيزی از دهنش پريد!
يکی از بچه ها که همون خانم سميرا برهمت بود و سر رشته ای از شعر و شاعری داشت گفت من يه شعر می سرايم!!! و سر کلاس ميخونم تا حال اون پسره گرفته شه!
و اين کارو کرد و اين هم اون شعر ميدونم طولانيه ولی حتی اگه شده آف بخونين ارزششو داره!

باز روزی دگر است / چشم ها ميبيند / گوش ها می شنود / ولی افسوس که روزی دگر است
همه در ترديدند / که چه گويند به جز داد سکوت / کودکی را به سکوتی بخشند / که بفهمد ز سر کودکی خويش خطايی کرده ست /و کلامی که نبايد گفته ست
مرد گستاخ دلی را / که بدی را بشناسد / و بفهمد شر چيست / و چه کاری به صلاح کس نيست / نتوانش بخشيد / که سکوتی که به تکرار گناه انجامد / خود گناهی دگر است....
ولی انگار / سکوتی که ز لبهای من و ما جاری ست / از هزاران تنبيه / از هزاران سيلی / از هزاران فرياد خشونت آميز....
تلخ تر بلکه غم انگيز تر است...
داد و سيلی به چه کاری آيد / وقتی از مرز شعور / وقتی از مرز گليم / پا فراتر آيد
ديگر از مردی و از مردانگی از هيچ مگو / که نشانی که نداری به چه کارت آيد؟ /مردی آن نيست که زوری و غروری باشد /مردی آن نيست که ظلمی به وجودی باشد /مردی ان نيست که بی فکر ز سر خشم کلامی گفتن / و دلی آزردن / و از حيطه فرهنگ و شعور پا به بيرون بردن باشد / که اگر بود خدا خلقت آن را متوقف ميکرد / و چه فرجام بدی در پی داشت!/
به حرمت آهنگ سکوت / و گله کردن شرم / نگذاريد پشيمان بشود / خدا از خلقت / و خلايق از بودنتان / که هر فردا نيز / باز روزی دگر است...
(سميرا برهمت)

پسره از خجالت سرخ شده بود و با دوستش يواشکی ميخنديد! توی کلاس همه فهميدن اين شعر مخاطبش کی بود ولی هيچ کس به روی خودش نياورد!

حاشيه : من متن اين شعر رو به هيچ وجه تاييد نميکنم! (جواب توهين رو که نبايد با توهين داد!) فقط ميخواستم خاطره تعريف کنم از آقايون هم عذر ميخواييم!!!