خونه قبليمون كه بوديم توي بالكون مون پر بود از گلدون. لبه بالكن هم دو تا گلدون بزرگ گل كاغذي بود كه تابستونا غرق گل ميشد. مامانم خيلي اين دوتا گلدون رو دوست داشت و من هميشه فكر ميكردم بالاخره تو يه روز پاييزي يه باد سرد و شديد اين گلدونا رو ميندازه رو سر يه بدبختي و طرف هم كاملا متلاشي ميشه! بعد همه مارو به جرم قتل غير عمد دستگير ميكنن و چون جسد متلاشي شده بوده كسي هويتش رو تشخيص نميده و خونواده اش هم پيدا نميشن و ما از پشت ميله هاي زندان به پرورش گل كاغذي ميپردازيم!
ولي وقتي اسباب كشي كرديم و اومديم اين خونه مامانم هيچ گلدوني رو با خودش نياورد چون همشون دلش رو زده بودن. تا اين كه وقتي رفتيم بازار گل دو تا گلدون كوچولو خريديم كه من بذارم پشت شيشه پنجره ام. يكيشون يه شاه پسند كوچيك بود كه يه كپه گل بنفش ريز ريز داشت. اون يكي هم يه ساناز بود كه يكمي هيكلش از شاه پسند گنده تر بود!اونم چند تا گل بزرگ و قرمز رنگ داشت. اما تو اين يه هفته همشون گل هاشون ريخت!با اين هيكل فسقليشون و با اين كه هر روز عصر يه نصفه ليوان آب خالي ميكنم تو حلقشون هميشه خشك و بي حالن! مادر بزرگم هميشه با گلدوناش حرف ميزنه و معتقده كه حرف هاي محبت اميز باعث گل دادن گلدون ها ميشه! منم هر روز به اين دوتا ميگم اگه دوباره گل ندين پرتتون ميكنم تو كوچه ولي نميدونم چرا كلام محبت آميزم در اونا اثر نميكنه؟!