چند روز پيش كاري كردم كه در تمام عمرم نكرده بودم . گندي بس عظيم و سوتي بس فجيع!
حالا به صورت نمايشنامه واستون اوضاع رو شرح ميدم!

زمان : همون روز اولي كه نتيجه هاي كنكور رو تو اينترنت گذاشته بودن
مكان : خونمون

من طبق عادت هميشگي بعد از پايين رفتن صبونه از گلوم نشسته بودم پشت كامپيوتر و اينترنت بازي ميكردم!
دي ديري دي دي دي ديري ديد ديري (اين آهنگ راديو پيام بود كه در فضا طنين انداخت!)
با عرض سلام خدمت شنوندگان عزيز با اعلام ساعت 10 مشروح اخبار اين ساعت رو به سمع و نظرتون ميرسونم. نتايج آزمون سراسري دانشگاه ها از صبح امروز در پايگاه اينترنتي ........

با خودم فكر كردم خب به من چه! من كه كنكور نداشتم كسي رو هم نميشناسم كه كنكوري باشه!
به هر حال روي حس فضولي يه سري هم به سايت سازمان سنجش زدم كه ديدم طبق عادت همه ساله در چنين روزي خراب ميباشد!

دي ديري دي دي دي دي دي ديري دي دي دي دي
با عرض سلام با اعلام ساعت 15 :10 بامداد........ نتايج كنكور سراسري دانشگاهها از امروز در پايگاه اينترنتي سازمان سنجش و سايت دبليو دبليو دبليو دات آزمون دات آي آر آي بي دات آي آر كه مختص سازمان صدا و سيما است ........

فوري فهميدم كه اين سايت رو تازه راه انداختن و هنوز جمعيت به طرفش هجوم نياوردن واسه همين فوري آدرس رو زدم و فكر كنم كه اولين ويزيتور سايتشون بودم!
از اين كه صفحه اينقدر زود باز شد كلي ذوق كردم ولي بعدش كلي خورد تو حالم آخه هيچ كس رو نداشتم تا اسمش رو وارد كنم! تا اين كه يهو ياد پسر عموم افتادم! فوري اسمش رو زدم و ديدم كنار نام و نام خانوادگي و نام پدر و اين جور چيزا يه 4200 هم نوشته! خلاصه كلي جيغ و داد و فرياد كه بالاخره اينم قبول شد و رتبه اش 4200 شده و از اين صوبتا!
ميخواستم زنگ بزنم خونشون تا اين خبر رو بهش بدم ولي مطمئن بودم كه حتي اگه خبر نفر اول كنكور شدنش رو هم ببرم بهم ميگن دختره فضول اصلا به تو چه كه تو كار ما دخالت ميكني؟!
بالاخره بايد يه جوري هيجانات خودم رو خالي مي كردم واسه همين تلفن رو برداشتم و يه زنگ زدم به دوستم راضيه.........
راضيه هم يه پسر عموي كنكوري داشت كه اصلا اميدوار نبودن قبول بشه. آدرس سايت رو به راضيه دادم ولي اسم پسر عموش رو هم پرسيدم كه خودم هم برم واز توي اون سايته شخصا زيارتش كنم! خب چي كار كنم حس اينو داشتم كه اسم اين و اون رو در بيارم ديگه!
ديدم رتبه پسر عموش شده 6500 زنگ زدم به راضيه و موضوع رو گفتم . نميدونين تو خونشون چه قيامتي شد وقتي فهميدن رتبه 6500 بوده همه از خوشحالي جيغ ميزدن!
بعد هم من زود قطع كردم كه اونا بتونن به عمو و زن عموشون اين خبر مسرت بخش رو بدن!

رفتم جلوي كامپيوتر كه يه بار ديگه به اون ليست نگاه كنم و مطمئن بشم رتبه طرف 6500 بوده نه 65000! صفحه رو يه كم كشيدم بالا و يهو اون چيزي رو كه نبايد ميديدم ديدم!
و اون اين بود كه اين عدد 6500 رتبه نبوده بلكه شماره شناسنامه بوده!
وقتي رفتم كنار تلفن كه زود به راضيه خبر بدم كه اخبار كذب به اطلاعشون رسوندم ديدم كه گوشي تلفن رو اصلا نذاشتم!
در تمام اين مدت راضيه اينا كه از شدت هيجان داشتن ميتركيدن به همين دليل تلفونشون بوق نميزده و نميتونستون به خونه عموشون زنگ بزنن. واسه همين با موبايل با زن عموشون تماس ميگيرن و خبر رو بهش ميدن!
زنگ زدم خونه راضيه اينا......

من : الو سلام!
راضيه : سلام خوبي (با عشق و محبت . به هر حال من خبر خوبي بهشون داده بودم! )
من : راضيه ميدوني چيه....( شرمندگي و سر افكندگي!) خبر تكذيب شد!
راضيه : چرااااااااااااااااا؟ ( با افسوس و غم و غصه و ضجه و مويه و.......)
من : اخه اون شماره شناسنامه بوده نه رتبه!
راضيه : راست ميگي!همين الان مامانم با موبايل زنگ زده خونه عموم اينا و داره با زن عموم صحبت ميكنه.....
راضيه رو به خانواده : مامان بهش بگو اون شماره شناسنامه بوده نه رتبه
از خونه راضيه اينا صداي فحش به گوش ميرسد!
صداي مامان راضيه : نمتونم بهش بگم... آخه الان داره از شدت خوشحالي گريه ميكنه! ميگم چطوره اصلا بهش نگيم........
راضيه : خب اخرش كه چي بالاخره ميفهمه........
من : الو راضيه؟
راضيه : هان؟ چته ؟ چي ميگي؟ ( البته اين جوري نگفت ولي منظورش همين بود! )
من هم مثلا شروع كردم به معذرت خواهي و بعد هم قطع كردم!
ولي هنوز هم تو كف اين بودم كه در عرض يه ربع با احساسات دو تا خونواده بازي كردم!

من به جووناي همسن خودم توصيه ميكنم كه خودشونو كنترل كنن و بيخودي مرام نذارن اسم اين و اون رو از اينترنت درآرن چون ممكنه ضايع بشن!