گفته بودم که تابستون پارسال همش عروسی و مهمونی و از اين برنامه ها بود اما نگفتم که امسال چه خبر بود
ولی امروز ميخوام بگم
عمه مهربونم که به خوبی و مهربونی اون تا حالا نديده بودم همه تابستون مريض بود. انگار همه مريضی های عالم تو تنش جمع شده بود. خلاصه همه تابستون غم و غصه و ناراحتی بود واسه عمه ام

اين اخری ها هم پدر بزرگ مامانم مريض شد. ۹۵ سالش بود يعنی از وقتی من يادم مياد خيلی پير بود . ولی خب خيلی آدم مهربونی بود همه هم همين رو ميگفتن
تا اين که سه شنبه هفته پيش پدر بزرگ مامانم فوت ميکنه. البته اون عمر خودش رو کرده بود و به جز چند روز آخر مريضی و ناراحتی نکشيد ...
توی پست قبلی هم واسه همين اعصابم خورد بود خب درسته که اون خيلی پير بود ولی به هر حال جو بهشت زهرا و ختم و اين چيزا روحيه آدم رو خراب ميکنه
حالا امروز صبح که از خواب بيدار شدم بهم ميگن عمه ام هم فوت کرده
من اين عمه کوچيکم رو خيلی دوست داشتم چون خيلی مهربون بود. از وقتی که خيلی کوچيک بودم تا همين حالا منو خيلی دوست داشت . مطمئنم که اون مهربون ترين عمه دنيا بود
ولی حالا ديگه اون اينجا نيست ديگه مهربون ترين عمه دنيا مال من نيست
ديگه واقعا نميدونم چی بايد بگم.....
اينا رو نگفتم که شما رو ناراحت کنم . خودم هم نميدونم واسه چی اين پست رو ميذارم . مگه قرار نبود اين جا فقط حرفای خوبی و خوشی باشه؟ شايد واسه اين نوشتم که يکی از بدترين لحظات عمرم رو ثبت کرده باشم شايد هم واسه اين که خودم رو سبک کرده باشم . نميدونم.......