سلام بی معرفتا! حالتون خوبه؟! ميگم يه وقت نگين چرا من آپ ديت نميکنمااااااااااا! يه وقت نگين چرا بهتون سر نميزنمااااااااااااااا! يه وقت نگين مردم يا زنده ماااااااااااااااااا! باشه؟! آفرين بچه های خوب!
ميگمااااااااا واقعا تو اين عالم وبلاگ نويسی اگه دو دفعه واسه بقيه کامنت ندی راهی زباله دان تاريخ ميشی!
چند قرن پيش يه روز که شاد و خوشحال از خواب بيدار شدم تا مثلا اين جا رو به روز کنم و دل همتون رو بسوزونم که دارم ميرم شمال يه مرتبه با صحنه ای مواجه شدم که نميدونستم در مقابلش بايد چه واکنشی از خودم نشون بدم!
کامپوترم از مدتها قبل آلزايمر گرفته بود و فايل های مختلف رو يا گم ميکرد يا خراب ميکرد يا خلاصه يه بلايی سرشون مياورد! من هم با وجود اين که ميدونستم وضع کامپوترم اورژانسيه اصلا به روی مبارکم نمياوردم و هر چی اين بدبخت تو سرش ميزد که بابا من خراب شدم جون هر کی دوست داری منو فرمت کن اصلا محلش نميذاشتم!
اصلا چه معنی داره بچه از اين توقعهای زيادی داشته باشه؟!
هميشه ميترسيدم که نتونم پروژه ام رو تا آخر تایپ کنم و بدبخت بشم!
تا اين که درست فردای روزی که تایپ پروژه ام تموم شد و ميخواستم اينجا رو آپديت کنم ويندوزم که به کپه ای از bad sectors تبديل شده بود به رحمت خدا رفت!
اولش ميخواستم کيسم رو بغل کنم و بگم : وفاداری وفاداری... وفاداری وفاداری... وفادارم وفاداری!
چون طفلکی تا آخرين قطره خون مقاومت کرده بود تا تايپ پروژه ام تموم بشه!
ولی بعدش که ديدم امروز نميتونم به اينترنت وصل بشم تصميم گرفتم بگم : بی وفايی... بی وفايی.... اين دل من از غصه داغون شده!
بعدشم که رفتم مسافرت و برگشتم و چندين روز هم وقت نکردم ببرمش بيمارستان بستريش کنم!
اينا رو گفتم که شما ها که دارين از شدت نگرانی واسه من دلتون قيلی ويلی ميره خيلی ناراحت نباشين! من خوبم! امضا هم نميدم لطفا بيخودی اصرار نکنين!
بالاخره انتخاب واحد هم انجام شد واقعا خجالت اوره که به من که دانشجوی سال سوم هستم آز شيمی۱ نرسه! آخه شيمی ۱ درسيه که تو دانشگاه ما به همه ترم ۱ ميدن!
چقدر خوشحالم که اين ترم هنوز شروع نشده واسه هر هر کردن با بچه ها و دو در کردن کلاسها و خلاصه پر کردن کليه اوقات اعم از فراغت و غير فراغت يه سوژه توپ پيدا کردم! بعدا واستون کامل تعريف ميکنم!