دشتها نام تو را ميگويند
کوهها شعر مرا ميخوانند

کوه بايد شد و ماند
رود بايد شد و رفت
دشت بايد شد و خواند
در من اين جلوه اندوه ز چيست؟
در تو اين قصه پرهيز که چه؟
در من اين شعله عصيان نياز
در تو دمسردی پاييز که چه؟

حرف را بايد زد!
درد را بايد گفت!
سخن از مهر من و جور تو نيست
سخن از متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار سرور آور مهر

آشنايی با شور؟
و جدايی با درد؟
و نشستن در بهت فراموشی
يا غرق غرور؟!

سينه ام آيينه ای ست
با غباری از غم
تو به لبخندی از اين آيينه بزدای غبار

آشيان تهی دست مرا
مرغ دستان تو پر ميسازند
آه مگذار که دستان من ان
اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشی ها بسپارد
آه مگذار که مرغان سپيد دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد

من چه ميگويم آه...
با تو اکنون چه فراموشی ها
با من اکنون چه نشستن ها خاموشی ها ست

تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فراموشی من


من اگر برخيزم
تو اگر برخيزی
همه برمي خيزند

(حميد مصدق)
اين شعر رو خيلی دوست دارم کلا با شعر آبی خاکستری سياه حميد مصدق بيش از اندازه حال ميکنم!
امروز بايد برم سال تحصيلی جديد رو افتتاح کنم! با کلاس رياضی فيزيک ۲ که ميگن استادش اخلاق هاپويی داره!
تا نيم ساعت ديگه هم غذايی که پختم درست ميشه! خدا ميدونه اين دفعه از تو قابلمه چی در بياد!

ديشب تو اين فکر بودم که اگه يه ميليون تومن از خودم داشتم ميتونستم به بعضی از آرزو هام برسم! يعنی خدا يه ميليون واسه من ميفرسته؟!