آخر و عاقبت کسی که تک مضراب زيادی بياد و زندگی رو به کام دانشجو جماعت تلخ کنه همانا تصادف است و بس!
استاد بی مزه رياضی فيزيکمون تصادف کرد! البته هنوز خبر موثق نداريم که خودش تصادف کرد يا ماشينش تصادف کرد ولی به نظر اين جانب که واسه خودم يه پا صاحب نظرم! اگه خودش رفته بود زير ماشين مسلما نميتونست يه قاصد خوش خبر واسه ما بفرسته که امروز تصادف کردم کلاسم تشکيل نميشه!
تا اون باشه که ديگه واسه ما تک مضراب زيادی نياد!

يه بابايی بود تو دانشگاه ما که دانشجوی ارشد بود. با قيافه ای بس ضايع و هيکلی بس بادي بيلدينگی!
ما هم تو اين دوسال عمر با عزتی که تا حالا تو اين دانشکده صرف کرديم هر وقت اونو ميديديم بهش ميخنديديم و مسخره اش ميکرديم و اسمش رو هم گذاشته بوديم قهرمان!
فکر کنم اونم فهميده بود که ما هميشه مسخره اش ميکنيم واسه همين هر وقت از کنارمون رد ميشد چپ چپ نگاهمون ميکرد!
روز سه شنبه که رفتم سر کلاس کوانتوم يه کمی دير رسيده بودم از طرفی هم نميدونستم دقيقا شماره کلاسمون چنده از کنار در توی کلاسمون رو نگاه کردم ديدم به جای استادمون يکی ديگه نشسته فکر کردم اون کلاس ما نيست و رفتم تو کلاس بغلی! بچه ها به من گفتن کلاس کوانتوم همون اون وريه بوده!
در رو باز کردم و...................
و ديدم روی ميز ( توجه کنيد روی ميز!) اين جناب قهرمان نشسته وداره برای بچه ها حرف ميزنه! بـــــــــلـــــــه از شانس گل ما قهرمان شده استاد حل تمرين کوانتوم ما!
حالا با ما ها هم که لجه! منم که وقتی از يه چيزی خنده ام ميگيره اصلا نميتونم خودم رو کنترل کنم همين که وارد کلاس شدم و اين قهرمان رو ديدم و از اون طرف هم اون خنده مسخره نجمه رو يهو پقی زدم زير خنده! خدا رو شکر جناب قهرمان انقدر سر گرم سنخرانی بود که متوجه صدای خنده من نشد!
ولی واقعا عادت خیلی بدی دارم که نمیتونم خنده ام رو کنترل کنم!
ديروز هم تولد آقا اميد بود! خب من از همين جا به نوبه خودم تولدش رو تبريک ميگم!

سعی ميکنم از اين به بعد يه کمی زود به زود تر پست بدم
فعلا بای بای!