تو اين دو سالي كه توي اين دانشگاه بودم چند دفعه ديده بودم كه اردوي دشت هويج ميذارن! هميشه از شنيدن اسمش خندم ميگرفت و اصلا هم به رفتنش فكر نميكردم! خلاصه بعد از اين دوسال ديدم كه بچه هاي رشته هاي ديگه رو هي جاهاي خوب خوب ميبرن! مثلا شيراز و همدان و اين جور جاها! واسه ما همش دشت هويج ميذارن! خلاصه با بچه ها تصميم گرفتيم اين دشت هويج اخريه رو بريم. مخصوصا كه فقط مربوط به بچه هاي يه رشته يا گروه كوه نوردي يا يه ورودي خاص نبود و هر كي ميخواست ميتونست بياد تا 500 نفر هم جا داشت
خلاصه اين كه با هزار بد بختي و مصيبت من و نجمه و راضيه و زهره و زهرا و مريم و يلدا برنامه هامون رو جور كرديم و ثبت نام كرديم
موقع ثبت نام به ما گفتن: از افجه يك ساعت و نيم پياده روي داره تا دشت هويج كه راهش يه جاده كفيه! كه اصلا با خيابون هيچ فرقي نداره!!!!!!!!! بعدشم ميرسيم به يه جايي به اسم دشت هويج. بچه ها يادتون باشه رفتين دشت هويج خواستين بازي كنين نرين تو كشت زار ها! يه وقت گل ها رو لگد نكنين! سبزه ها رو له نكنين! بعدشم از اون جا به بعد كوه شروع ميشه!!!!!!!! هر كي دلش خواست ميتونه بره قله هاي ساكا و پر سون رو فتح كنه! اخرش هم همه با هم بر ميگرديم
من احمق هم فكر ميكردم لابد تو اين يك ساعت و نيم كه قراره راه برم عين اين فيلما يه جاده خاكي باريكه كه اين ور و اون ورش پر از درخت هاي سر به فلك كشيده و كشت زار هاي سر سبز پهناور و گل هاي وحشي و چه چه پرندگان بر شاخسار درختان و تلالو پر مهر خورشيد بر روي گونه هاي ما و اين جور چيزاست! بعدشم لابد دشت هويج يه مزرعه بزرگ و باصفاست! پر از درخت هاي ميوه و گل و بلبل و..!!!!!!!
و نميدونم اين فكر احمقانه از كله كي گذشت كه حالا كه ما اون جا تو دشت هويج بيكاريم! پس غذا زياد ور داريم كه سرمون به خوردن گرم بشه! و تصميم گرفتيم واسه هفت هشت نفر ادم كوهي از سوسيس سالاد الويه همبرگر كوكو مرغ و كالباس بريم! حالا فلاسك و آب معدني و كيك و نوشابه و كاسه و كوزه و رخت و لباس و راكت هاي بدمينتون هم كه جاي خود دارد!
مامانم همش ميگفت آخه مگه شما عقل تو كله تون نيست؟! هر كي يه ساندويچ بزاره تو كيفش ببره ديگه! ولي ما كه عقل توي كله مون نبود! همه مون توي كله هامون گچ بود! خب يه كمي هم اغفال شده بوديم!
از بين همه ما كه شبيه گاوان و خران بار بردار شده بوديم از همه خوشبخت تر يلدا بود كه همه بارش رو ريخته بود رو كول بابك! و خيلي شيك فقط هيكل خودش رو ميكشيد و مياورد!
بهترين بخش ماجرا اولش بود كه توي اتوبوس بوديم و هنوز نرسيده بوديم افجه. تمام مدت راه همش توي اتوبوس بزن و برقص و مسخره بازي هاي مريم و يلدا بود كه شانس اورديم راننده ما رو پرت نكرد گوشه خيابون! و البته و صد البته در اين قسمت از سفر ما هنوز تو خيالات خام خودمون به سر ميبرديم!
همين كه رسيديم ديديم كه بايد يه راه سربالايي با شيب تند و سنگ لاخ كه خر هاي محترم ساكن اون حوالي كاملا زمينش رو با پهن فرش كرده بودن بريم بالا! حالا اگه خودمون بوديم كه خوب بود! يادتون نره كه همه ما به جز يلدا گاوان و خران بار بردار بوديم!
يه كمي از راه رو كه رفتيم بالا نجمه و راضيه و زهرا و مريم از ما جلو زدن و رفتن! من هم بعد از ده دقيقه به حالت مرگ افتادم! آخه من در حالت عادي و معمولي هم نفسم در نمياد چه برسه به اين كه يه كوله رو دوشم باشه و يه ساك سنگين هم دستم و از سر بالايي برم بالا! خلاصه اين كه جاتون خالي شده بودم عين يه ماهي كه از آب انداخته باشنش بيرون! و تمام مدت هم داشتم به خودم فحش ميدادم كه اخه تو كه نفس نداري چرا مياي كوه!
زهره هم كه از اول مريض بود و پاهاش درد ميكرد و داشت به زور خودش رو ميكشوند بالا!
ديگه همه ملت از ما جلو افتاده بودن و فقط من بودم زهره و يلدا و بابك! والبته يه پسره كه از اعضاي گروه كوه نوردي بود و بايد مواظب كساني مي بود كه اخر همه ميان بالا. من واسه اين كه جون خودمو نجات بدم ساكم رو انداختم به يلدا! خب بالاخره نميشه كه اون هيچي نياره! و همين جوري يواش يواش و شوخي شوخي از كوه رفتيم بالا!
حالا من اين قدر از كوه و اين جور جاها بدم مياد كه نگو! تمام صورتم قرمز شده بود و بد جوري به نفس نفس زدن افتاده بودم اون وقت من تو اين حال! اين پسر كوه نورده هي ميگفت: نههههههههههههه شما توانايي هاتون بالاتر از اين حرفاست!! شما دارين استقامت خودتون رو ميسنجيد و..و.....و....!!!!! ميخواستم بهش بگم به جاي اينكه همش به من پيام اخلاقي بدي بيا اين وسايل منو از دستم بگير!
بعد از يه مدت زياد پياده روي در حالي كه من و زهره و يلدا و بابك حسابي آش و لاش شده بوديم و اصلا انتظارش رو نداشتيم از پشت صخره ها يه زمين صاف با مقداري علف پيدا شد و همه ما با خوشحالي داد زديم: دشت! دشت! و دويديم توي دشت!
بلــــــــــــــــــــه اون جايي كه بهش ميگفتن دشت هويج و ما فكر ميكرديم لابد بهشت برينه! چيزي نبود جز يه زمين باير و خشك و بي حاصل كه سر تا سرش پر بود از علف هاي هرز! تازه اي كاش اون علفاي هرز سبز بودن تا حداقل يه قيافه اي پيدا ميكرد!!! علف هاش هم همه زرد بودن! و اون جا رو هم اسب ها و خر ها و گوسفندان محترم حسابي گل بارون كرده بودن!


و اين داستان ادامه دارد.......