لحظه شروع لحظه مبهميه درست مثل وايسادن اول يه جاده ای که از جلوی پاهات شروع ميشه و فقط خدا ميدونه آخرش کجاست من هم اول يه جاده وايسادم جاده وبلاگ نويسی خط شروع جلوي پاهامه فقط كافيه پا اون ور خط بذارم
ولي اي كاش شروع همه كارها مثل وبلاگ نوشتن راحت و آسون بود
آخه من يه جاده گم كردم جاده اي كه پر از فرداهايي يه كه از امروز قشنگترند
ولي گم شده چطوري پا اون ور خط شروعش بذارم وقتي خطي چلوي پاهام نمي بينم
شايد هم من گم شدم
نمي دوتم فقط مي دوتم تو اين همه تاريكي نمي تونم پيداش كنم


اگر به ديدار من آمدي
برايم چراغ بياور
زيرا من اسير تاريكي هايم
اما تو از جنس نور و فردايي
از جنس همان جاده گم شده