خلاصه داستان به جايي رسيد كه همه ما با هر فلاكتي بود به قله هاي دشت هويج صعود كرديم! دشت هويجي كه يه تيكه زمين بي آب و علف بود و همون نخود و لوبيايي هم كه يه زماني اون جا كاشته شده بود رو برداشت كرده بودند و خلاصه هيچ چيز جالبي اون جا نبود
همه مون از ديدن دشت هويج حسابي جا خورده بوديم چون واسه ديدن اين منظره لازم نبود كه يك ساعت و نيم از كوه بالا بري از اين زمين هاي بي آب و علف دور و ور تهران پره!
من نميدونم ملت اين همه آي كيو رو از كجا ميارن؟! دشت به اين وسيعي همه رفته بودن بار و بنديلشون رو يه گله جا پهن كرده بودن! از دور كه نگاه ميكردي ميديدي يه جاي وسيع خالي..... بعد تو يه كف دست جا ادما توي هم وول ميخورن! اينم از آي كيو دانشجو جماعت!
ما رفتيم يه جاي خوب و خلوت پيدا كرديم و بساط صبونه رو چيديم راضيه طبق معمول به فعاليت هاي مامانانه خودش مشغول شد و به هممون چايي و كيك داد
حالا نه كه خيلي داشت بهمون خوش ميگذشت! نه كه حسابي خر كيف شده بوديم! واسه اين كه خوشيمون كامل بشه هنوز 5 دقيقه از به آرامش رسيدن ما نگذشته بود كه بارون گرفت! والبته چون اون جا كوهستان بود باد سردي هم شروع به وزيدن كرد به طوري كه صداي به هم خوردن استخون هامون رو هم مي شنيديم!
تازه ساعت 10 صبح بود. و همه غصه ما اين بود كه تا ساعت 4 بعد از ظهر چي كار كنيم! اين قدر سرد بود كه واسه اين كه گرم بشيم من و نجمه دستامون رو به هم داده بوديم و عين خل ها بالا و پايين ميپريديم! اون بدمينتون هايي هم كه دنبال خودمون كشيديم و اورديم همشون نقش دسته بيل رو بازي ميكردن!
يه عده زيادي از بچه ها از همون اول كه رسيدن شروع كرده بودن به بازي..... استپ هوايي... فوتبال... وسطي... خيلي هم تعدادشون زياد بود ولي ما نميتونستيم با هاشون بازي كنيم! اخه اين پسرا وقتي جو ميگيردشون ديگه يادشون ميره طرف بازيشون دختره.. لطيفه... ظريفه! يهو ميزنن طرف رو ناكار ميكنن!!!!!! كه البته همين بلا سر مريم اومد! توپ اين قدر وحشتناك خورد تو صورتش كه اگه من بودم يه متر پرت شده بودم اون ور تر! تنها بازي اي كه از دست ما برميومد همون بدمينتون بود كه همون قضيه باد و دسته بيل.......
پس همون بهتر كه ما دستامون رو بهم بديم و بالا پايين بپريم!
بابك همين كه صبونه اش از گلوش رفت پايين شروع كرد به چوب جمع كردن واسه درست كردن آتيش. يه كنده بزرگ هم نميدونم از كجا پيدا كرده بود به زور كشيد آوردش جايي كه ما نشسته بوديم. اين درست كردن آتيش از اون كارايي كه به عقل شيش تا دختر كور و كچل هم نميرسه! همچين كاري فقط از يه پسر برمياد!خلاصه اين كه يه اتيش كوچولو درست كرد ولي فرقي به حالمون نكرد!. آخه اون آتيش بيست برابر هيكلش دود داشت كه تا شعاع 10 متريش هم نميتونستي وايسي!
گروه كوه نوردي هم كه تقريبا ده نفري ميشدن رفتن كه قله رو فتح كنن! ولي زحمت كشيدن ! چون ديگه راه زيادي تا قله نمونده بود و ما هم تقريبا همون جا ها بوديم! حالا اگه گفتين بين بچه هاي گروه كوه نوردي كي بود؟! پروفسور مينو كه ترم پيش باهاش ترموديناميك داشتيم و با اون نمره 18.5 كه به من داد لقب پروفسوري كاملا شايسته و برازنده اين شخصيت علمي فرهنگي هنري ميباشد! اين پروفسور مينو رو در حالت عادي كه ببيني يه پيرمرد تقريبا 70 ساله ست كه فوتش كني پرت ميشه اون ور! ولي خيلي باحال بود . يه كاپشن بزرگ پوشيده بود و يه كوله كوه نوردي و يه چوب بلند! خلاصه حسابي مجهز واسه صعود به قله هاي ساكا و پرسون! اون هم با بچه ها رفت كه قله ها رو فتح كنه! خيلي دلم ميخواست قيافش رو موقع از كوه بالارفتن ببينم! ولي مثل اين كه عرضه اون در كوه نوردي از من بيشتر بوده!!!
يه كمي قدم زديم و الافي طي كرديم و اين ور و اون ور رفتيم ...... و بعد از فكر كردن هاي بسيار! به اين نتيجه رسيديم كه بهتره واسه اين كه وسايلمون خيلي خيس نشه بريم زير يه درخت بار و بنديل رو پهن كنيم! اما همين كه زير درخت مستقر شديم خورشيد خانوم تشريفشون رو از پشت ابر آوردن بيرون! و خوب اين بار ما توي سايه سرد نشسته بوديم!
خلاصه...... بايد هر جوري كه ميشد سر خودمون رو تا ساعت 4 گرم ميكرديم ديگه!
چون اون جا جاذبه هاي تفريحي نداشت دوباره شروع كرديم به همون كارايي كه هميشه تو دانشگاه ميكنيم! يعني اراجيف گويي و خل بازي و اين چيزا! و خب چون دوربين هم برده بوديم همش از هم ديگه عكس مينداختيم! بارون قطع شده بود ولي هوا خيلي خيلي سرد بود و همگي كاملا مي لرزيديم. يلدا هم خيلي سردش شده بود. خب فكر ميكنيد نتيجه اخلاقي ماجرا چيه؟ اين كه كاپشن بابك رو ازش گرفت و پوشيد و تمام مدت بابك با يه تي شرت آستين كوتاه توي دشت اين ور و اون ور ميپريد و چوب جمع ميكرد تا واسه يلدا اتيش درست كنه! خب بالاخره بايد يه جوري رفاه و آسايش يلدا تامين ميشد ديگه!

و اين ماجرا ادامه دارد!