خيلی بده که آدم اين قدر تنبل باشه که بعد از گذشت شونصد هزار سال نتونه خاطره دشت هويجش رو تموم کنه! ولی واسه اين که زودتر از شر اين خاطره روده دراز راحت بشم و با اين که فردا قراره سامی جون از ما کوييز بگيره و من هيچی بلد نيستم بقيه اين خاطره از دهن افتاده را مينگارم!
خب ديگه نوبتی هم باشه نوبت نهار بود! چند تا روزنامه روی زمين پهن کرديم و انواع اطعمه و اشربه رو چيديم! البته اينم بگم که هر کس هر چی آورده بود به اندازه ۸ نفر آورده بود يعنی ما حساب کرديم که هر کس ۸ نوع ساندويچ با طعم ها و رنگ ها و محتويات مختلف بخوره! که خب اين دليل خيلی خوبی واسه اثبات اين مطلبه که توی کله ما پره گچه چون ما عمرا نميتونيم سه تا ساندويچ هم بخوريم چه برسه به ۸ تا!
هر کس از کنار ما رد ميشد هی چپ چپ به سفره رنگين ما نگاه ميکرد! و ميگفت ببخشيد ميشه يه کم سوسيس بدين به من؟!......... ببخشيد من نهار نياوردم ميشه يه ساندويچ هم واسه من درست کنين؟! ....... از اين غذا ها به منم بدين!!!!!!
البته تمام کسايی که از ما غذا خواستن همشون پسر بودن که اين قدر پررو بودن! خلاصه اين شد که مرغ ها و يک عالمه تن ماهی رو يه جا داديم رفت!و خودمون هيچی ازش نخورديم. بقيه چيزا هم با کمک و همراهی رهگذران! خورده شد! وخلاصه اين جوری بود که ما از شر اون خوراکی ها راحت شديم!
بعد از نهار هم به همون کارای هميشگی مشغول شديم يعنی ول گردی و اراجيف گويی و از اين جور چيزا!
البته آخرين آتيشی که بابک درست کرد کلی طرفدار پيدا کرد و خيلی ها دورش جمع شدن از جمله آقا پرويز حراست دانشگامون! که دو تا زن داره و داشت تعريف ميکرد که چه طور ميخواد شيش تا زن ديگه هم بگيره!
ديگه اين آخر سری ها يه باد هايی بود که ادم فکر ميکرد چيزی نمونده از زمين کنده بشه! و چون زمين اون جا شن بود خب ميشد عين طوفان شن!
گروه کوه نوردی هم از قله برگشته بودن و ديگه بايد کم کم راه ميفتاديم که بريم! ولی وسايلمون هنوز تموم نشده بودن و يه عالمه پفک مونده بود رو دستمون! که خب خدا رو شکر يه پسره اومد گفت ببخشيد ميشه يه پفک بدين به من؟! ما هم از خدا خواسته گفتيم بيا همش مال تو!

ديگه حسابی بارون گرفته بود و ما فکر ميکرديم تمام راه برگشت گل شده و تا دست و پامون نشکنه نميرسيم پايين! ولی راه برگشت تنها قسمت ماجرا بود که بهتر از اونی که ما فکر ميکرديم تموم شد يعنی چون مسير سنگلاخ بود از گل و شل و سر خوردن خبری نبود!
خلاصه اين که از کوه پايين اومديم و عين بچه های خوب سوار اتوبوس شديم! و موقع برگشت برعکس موقع رفتن همه توی اتوبوس خفه شده بودن! و عين بچه آدم سر جاشون نشسته بودن!
و رسيديم خونه و من برای اولين بار در تمام عمرم اون شب ۱۱ ساعت خوابيدم!
خــــــــــــــــــــــــــب! اين بود انشای من در مورد اين که چگونه خر شديم ولی خوش گذشت!