امروز مثل تمام روزهايی که از چيزی ناراحتم حرفی برای گفتن ندارم! دلم نميخواد کسی ازم بپرسه که چی شده .... و همين طور اصلا دلم نميخواد در موردش حرف بزنم . فقط دلم ميخواد تو يه سکوت عميق فرو برم و به آدمای دور و برم فقط نگاه کنم . فقط به حرفاشون گوش بدم ولی خودم چيزی نگم...
وقتی که اين جوری ميشه اگه کسی بهم گير نده که چرا ساکتی ... چرا ناراحتی .... چرا افسرد زدی! ( اينو نجمه ميگه! ) حس ميکنم که اينقدر ارومم که انگار توی يه اقيانوس عميق غرق شدم! وقتی که حرف نميزنم و به آدما فقط نگاه ميکنم يه چيزايی رو ميبينم که که قبلا نمي ديدم
انگار زاويه ديدم عوض شده باشه .. انگار که دارم از بالا به همه چی نگاه می کنم .... از بيرون قضيه!
بعضی وقتا احساس ميکنم که دلم ميخواد تنها باشم و حرف نزنم . دلم ميخواد تمام ادمايی که دوستشون دارم رو از از خلوت خودم بيرون کنم . دلم ميخواد درگير هيچ مسئله ای نشم و فقط و فقط به اتفاقايی که دارن ميفتن نگاه کنم
امروز هم از همون روزاست . همون روزايی که زبونم به دهنم چسبيده و نميخوام حرف بزنم . حتی نميخوام اين جا که مثل دفتر خاطراتم ميمونه بگم که از چی ناراحتم
احساس ميکنم اين دفعه يه کمی بيشتر طول ميکشه تا از اين سکوت بيام بيرون چون بايد به خيلی چيزا فکر کنم البته به خيلی چيزا که نه بيشتر به خودم و به دنيای خودم......
دلم ميخواد که اين روزا مثل يه برگی باشم که توی يه رودخونه افتاده و جريان اب اونو به هر طرف ميکشونه . اين روزا نميخوام توی رودخونه زندگيم دست و پا بزنم ميخوام خودم رو بسپرم به جريان اب که ببينم تا کجا منو ميبره
اين روزا فقط دلم ميخواد ساکت بشينم و ...... نگاه کنم!