يادش به خير اون موقع ها که وبلاگ بلفی و لي لی بيت داشتيم من چه پست هايی که نمينوشتم!
همش راجع به شيطونی هايی که هر روز تو دانشگاه ميکرديم! راجع به آتيش هايی که ميسوزونديم! راجع به اون روزا که تو دانشگاه هيچ طنابنده ای از دست ما در امان نبود! همه رو مسخره ميکرديم از استاد و دانشجو گرفته تا کارمند و مستخدم و عمله و اکره ( نميدونم درست نوشتم يا نه!) همه رو دست مينداختيم حتی سامی جون رو که اون موقع هنوز استادمون هم نشده بود و بعضی وقتا فقط تو راهرو ميديديمش! واسه همه اسم گذاشته بوديم! يادش به خير.... آبی هيکل! آقا کتی! آقا کپل! قلی! بابا قلی! فرتق! و ...... و خيلی های ديگه که الان اسمشون يادم نمياد! خلاصه اين که هيچ کس بی نصيب نمی موند!
هر ترم که ميگذشت به جای بهتر شدن بدتر ميشديم! هر ترم تابلو بازی های ما وارد مرحله جديدی ميشد!
بعضی وقتا فکر ميکرديم که بقيه راجع به ما چی فکر ميکنن .... اون موقع هايی توی حياط دانشگاه قهقهه های مستانه ميزديم! ( حالم از اين ترکيب وصفی بهم خورد ولی خب بهتر از اينه که بگم عربده ميکشيديم! ) مطمئنم که همه فکر ميکردن که ما يه تخته مون کمه يا مثلا فکر ميکردن که چی باعث شده که ما اين جوری بخنديم؟! مسلما فکر نميکردن که ما چه دخترای جلفی هستيم چون رسيدن به اين نتيجه احتياج به فکر کردن نداره! خلاصه اين که تو دو در کردن کلاسا و مسخره کردن استادا و خل و چل بازی و تابلو شدن و ....... دست همه رو از پشت بسته بوديم!
هر وقت گوشه ای ... فقط گوشه ای از کارايی که ميکرديم رو تو وبلاگم مينوشتم هر کی ميومد نظر بده ميگفت خوش به حالتون که دانشجويين! ....... مطمئنين اون جايی که ميرين دانشگاهه؟!......... يادش به خير ما هم يه زمانی دانشجو بوديم از اين خل و چل بازيا داشتيم!
خلاصه گذشت و گذشت تا اين که نميدونم چی شد که راضيه از جمع ما جدا شد! نه که ديگه دوستمون نباشه .... چرا با هم دوست بوديم ولی ديگه پايه کارای خلاف ترمای پيش نبود شده بود بچه مثبت! درس خون! زرنگ! ديگه ما دوستای نابابی واسش بوديم! از راه به درش ميکرديم ولی اون درست مثل حبه انگور که هيچ وقت گول گرگ سياه بلا رو نخورد اغفال نميشد که نميشد حتی وقتی ما دستامون رو آردی ميکرديم! خلاصه اين که راضيه ديگه حسابش رو از جلف بازيای منو نجمه جدا کرد و از اون به بعد آسمون به زمين بياد نمره های اين از ۱۸ پايين تر نمی ياد! البته راضيه پايه مثبت شدن هم داشت .... زهره پايه سر کلاس رفتن ها و بچه خوبی شدن ها و با خودکار رنگی جزوه نوشتن ها بود!
ولی اينا هيچ کدوم دليلی بر اين نبود که من و نجمه از ذات سياه خودمون برگرديم و درس خون بشيم! راضيه و زهره دوستای ما بودن درست! ولی در اين جور مواقع اونا سی خودشون بودن و ما سی خودمون! اونا قطب مثبت بودن و ما قطب منفی!
منو نجمه پايه هر هر بوديم . حتی بعضی وقتا از ديدن قيافه هم ديگه خندمون ميگرفت! هيچ کس تو چرت و پرت گفتن به پای منو نجمه نميرسه! توی بی دليل هر هر کردن! ( البته چرا ديوونه ها به پای ما ميرسن! ) توی دو در کردن! يادش به خير اون وقتای که راضيه و زهره ميرفتن سر کلاس تحليلی و ما همش تو حياط و اين ور اون ور پلاس بوديم! يادش به خير اون وقتا که اخر ترم ميشد و ما اين قدر سر کلاس نرفته بوديم که اصلا نميدونستيم موضوع درس چيه! شب امتحان که ميشد شونصد هزار دفه به هم زنگ ميزديم و با هم همفکری ميکرديم که بفهميم منظور استاد از فلان حرفی که زده چی ميتونسته باشه! تازه مگه از رو جزوه هم ميشد درس خوند؟! همون چهار تا جلسه ای هم که سر کلاس ميرفتيم تو جزوه هامون با هم نامه نگاری ميکرديم ! هر طرف جزوه رو که ميديدی ياد يه موضوع هر هری ميفتادی!
خلاصه اين که چند صباحی هم به اين منوال گذشت! ........
يادش به خير اون قديم نديما وقتی گلت (يکی از همکلاسی هامون.... اينم از اون اسم هايی که رو بچه های مردم ميذاشتيم!) رو ميديديم که سرش رو گذاشته رو ميز و آه ميکشه! و با هيچ کس حرف نميزنه و زانو هاشو بغل ميکنه! و از اين کارا! نجمه ميگفت اين گلت يا عاشوق شده يا موتود! ( يعنی عاشق يا معتاد! )
حالا اين ترم اين نجمه حسابی عاشوق شده! اونم عاشوق يه نفر که حتما موتودش هم ميکنه!
حالا کاری به عاشوق شدن نجمه ندارم! به خودم کار دارم! اخه من پايه هر هرمو از دست دادم! حتما ميدونين که عاشوق ها پيوسته محزونن خب پس من با کی هر هر کنم؟! با کی کلاس دو در کنم؟! با کی مردم رو مسخره کنم؟! با کی واسه بچه های مردم اسم بذارم؟!
آخ که خل و چل بازی خونم حسابی کم شده! آخه اين روزا مجبور شدم مثبت بشم! با راضيه اينا برم سر کلاس! جزوه بنويسم! تازه وسط درس از راضيه بپرسم تو ميدونی چرا استاد اينو گفت؟ و بعد با هم بحث علمی کنيم!!! ميبينين چه بدبختی يه! اين ترم اصلا خوش نميگذره! اصلا دانشگاهی که آدم توش درس بخونه به درد لای جرز ميخوره!
يعنی ميشه يه روزی دوباره صدای هر هر ما گوش فلک رو کر کنه؟!