روز سه شنبه روز افطاری دادن بچه های فيزيک بود و طبق معمول يه پای ثابت اين جور کارا بچه های ما بودن! البته چند تاشون ..... مثل افطاری پارسالمون سلف رو کلا در اختيارمون گذاشته بودن که از آشپز خونش واسه درست کردن وسايل افطاری استفاده کنيم و از محوطه ش هم واسه ميز چيدن و اين جور کارا! پارسال بچه ها واسه ۲۰۰ نفر تدارک ديده بودن اما يهو ۳۰۰ نفر عين مور و ملخ ريختن سر سفره افطاری و کم مونده بود ميز و صندلی ها رو هم بخورن! خلاصه اين که غذا کم اومده بود و اوضاع بسی ضايع شده بود! اين دفعه بچه ها فرض رو بر اين گرفته بودن که ۵۰۰ نفر بيان. واسه همين هم از هر چيزی خيلی خيلی خيلی زياد تهيه کرده بودن.خيلی زياد تر از اون چيزی بايد ......
صبح روز سه شنبه مثل خانوما راهی دانشگاه شدم! از دور نجمه رو ديدم که داره يه سبد رو به زور ميکشونه تو دانشکده. توی اون سبد يه قابلمه پر حلوا بود که مامانش درست کرده بود اخه قرار بود که تو افطاری حلوا هم بديم و حلوا ها رو هم بزاريم لای نون بستنی. ميخواستيم ۳۰۰ تا حلوای اين جوری درست کنيم پس ۶۰۰ تا نون بستنی ميخواستيم . نجمه رفت که قابلمه رو بزاره تو سلف من هم رفتم سر کلاس کوانتوم و هر دوتامون فکر ميکرديم که اوضاع رو به راهه. مثل تمام يک شنبه ها و سه شنبه ها که کوانتوم داريم ؛من؛ که جديدا دانشجوی سر به راه و اهل درس و زندگی شدم! ؛ رفتم کنار راضيه که بچه درس خونمونه نشستم و منتظر شدم تا استاد دهنش رو باز کنه و شروع کنه به درس دادن و من هم شروع کنم به پرسيدن اين سوال معروف که رااااااااضيههههههههه تو فهميدی چی شد؟! و اون هم طبق معمول به من بگه نههههههههههه! ولی اين دفع اوضاع يه کم فرق داشت چون ما هنوز شروع به گفتن اين ديالوگ نکرده بوديم که يکی اومد گفت که نجمه گفته به غزاله و راضيه بگين بيان پايين . ما هم کوانتوم رو دو در کرديم که بريم پايين ببينيم چه خبره؟! موضوع بغرنجی که پيش اومده بود اين بود که قرار بوده ديروز دو تا از پسرامون برن نون بستنی بخرن اونا هم رفته بودن به ۶-۷ تا قنادی هم سر زده بوده بودن ولی هيچ کدوم نون بستنی نداشتن. ميخواستن هم که سفارش بدن اونا ميگفتن ما نميتونيم يه شبه ۶۰۰ تا نون بستنی درست کنيم و خب تمام بستنی فروشی ها هم که از اين چيزا دارن توی ماه رمضون بستن
ما مونده بوديم و يه عالمه حلوا که داشت خشک ميشد . بچه ها تصميم گرفته بودن که چند تا ديس بخرن و حلوا ها رو توی اون بزارن ولی خب اين جوری يعنی با حلوا و خرما و پودر نارگيل ادم بيشتر ياد مراسم ختم ميفته تا افطاری! اون دو تا پسرا هم اومدن و جلوی ما گفتن که بی خودی دنبال نون بستنی نگردين چون پيدا نميشه! من و راضيه تصميم گرفتيم که با اين دو تا کل بندازيم و از زير سنگ هم که شده نون بستنی پيدا کنيم بياريم تا اينا کنف بشن!
سميرا ( رييس بزرگ! ) به اونا گفت لااقل يه کم پول به اينا بدين که ميخوان برن خريد يه وقت کم نيارن! اونا هم دستشون رو کردن تو جيبشون و گفتن ببخشيد ما پول همراهمون نيست! ببينيد که ما به چه جک و جواد و لوبيای سحر آميز هايی هم کلاسيم؟! اون وقت ديشب نسيبه به من ميگه خب با ماشين يکی از پسراتون ميرفتين دنبال نون بستنی! نه داداش من اينا گدا تر از اين حرفان!!!!
ما هم گفتيم نهههههه قربونت سميرا جون! ما خودمون پول همرامون هست!
در تمام راه تو اين فکر بوديم که اگه نون بستنی پيدا کنيم و ببريم قياف های اينا چه شکلی ميشه! خب از همين جا معلومه که نيت ما واسه اين کار مشقت بار نه ثواب کردن بود و نه رسيدن به داد اون حلوا های بيچاره که داشتن حروم ميشدن... هدف ما کل انداختن بود و بس! به اولين شيرينی فروشی که رسيديم بهمون جواب منفی داد . ازش پرسيديم که کجا ممکنه نون بستنی داشته باشه اون هم گفت شيرينی فروشی جشنواره روبروی حسينيه ارشاد حتما داره! ما هم به خيال که داريم به نون بستنی نزديک ميشيم از ذوق داشتيم منفجر ميشديم با هزار اميد و آرزو يه تاکسی گرفتيم تا حسينه ارشاد . چون ادرس دقيق نداشتيم يک عالمه اون دور و بر رو پياده گز کرديم تا چشممون به جمال شيرينی فروشی جشنواره روشن شد ولی اون هم نون بستنی نداشت و به ما گفت برين تو پاسداران ( تو رو خدا آدرس دادن اينو ببين! ) يه شيرينی فروشی هست به اسم شکر شاد اون جا حتما داره . ما هم از اون جا پياده رفتيم سر پاسداران و هين جوری پياده هی رفتيم بالا و به هر چی شيرينی فروشی بود سر زديم از گلايل گرفته تا لطيفه ولی اصلا جايی به اسم شکر شاد وجود نداشت! و خب به لطف و رحمت الهی انگار نسل هر چی نون بستنيه هم از روی زمين منقرض شده بود! اين قنادی ها ۶۰۰ تا که هيچی ۱۰۰ تا هم هيچی حتی يه دونه هم نون بستنی نداشتن! خلاصه بعد از اين که يک عالمه پاسداران رو رفتيم بالا اون هم پياده يه قنادی بهمون گفت که شکر شاد اول پاسدارانمه نه اين جاها! من و راضيه هم دست از پا دراز تر يه ماشين گرفتيم واسه اول پاسداران! اما واقعا نميدونم چرا سوار اون ماشين شديم چون خيلی مشکوک بود!يه سواری بود که قيافه رانندش عين قاتل های زنجيره ای بود! يه مرد هم جلو نشسته بود که وقتی ما داشتيم ميومديم که سوار ماشين بشيم تا کمر از شيشه اومده بود بيرون و داشت بر و بر به ما نگاه ميکرد يه مرده هم عقب نشسته بود که پياده شد تا ما اول بشينيم بعد خودش نشست! ما هر دومون خيلی ترسيده بوديم ولی من عقلم رو داده بودم دست راضيه و اون هم عقلشو داده بود دست من! منتها نميدونم چرا ما رو ندزديدن ببرن بکشن! راضيه ميگه لابد چون دو نفر بوديم نقششون رو عملی نکردن! خلاصه اين که سر اين ماجرای کل انداختن چيزی نمونده بود که کشته هم بشيم! سر پاسداران هم خبری نبود يه شيرينی فروشی اون دور تر بود که با تاکسی رفتيم تا اون جا! البته شکر شاد نبود ولی تقريبا نون فانتزی فروشی بود تا شيرينی فروشی و احتمال داشت که نون بستنی هم داشته باشه! ولی باز هم ما کنف شديم و اون جا هم از نون بستنی خبری نبود ولی فروشندش به ما گفت اگه فقط يه جا باشه که نون بستنی داشته باشه اون شکر شاده و بس! حالا ادرس شکر شاد کجاست؟! پل پاسداران!
نصف بيشتر راهی که با تاکسی اومده بوديم پايين رو پياده رفتيم بالا ديگه داشتيم از خستگی ميمرديم! با هزار بدبختی رفتيم پل پاسداران ولی اون جا دور و برش همش اتوبان بود و يه دونه مغازه هم پيدا نميشد! فکر کرديم زنگ يزنيم ۱۱۸ شماره تلفن اين شکر شاد رو بگيريم و ادرس دقيق رواز مغازه بپرسيم ولی بعد از امتحان چندين و چند تلفن عمومی ديديم که ۱۱۸ شماره مجاز نيست و نميشه باهاش تماس گرفت! زنگ زديم به بابای راضيه و اون زنگ زد به ۱۱۸ ولی شماره شکر شاد ثبت نشده بود! هيچ کدوم از قنادی هايی هم که تا به حال رفته بوديم شمارشو نداشتن! مغازه های اطراف و ادمايی هم که رد ميشدن نميدونستن اصلا شکر شاد چی چی هست؟! خلاصه اين که خيلی نا اميد شده بوديم و اين طور که بوش ميومد تو کل انداختن اين ما بوديم که کنف شده بوديم! اون دور دورا يه پل عابر پياده بود به راضيه گفتم حالا که تا اين جا اومديم بايد اين شکر شاد رو هر جا هست پيدا کنيم بای بريم روی اون پل از اون بالا به اطراف نگاه کنيم ببينيم مغازه ای ميبينيم يا نه! خلاصه اين که کوبيديم و رفتيم اون جا ! از بالای پل ديدم که يه کم اون ور تر يه سوپر هست به راضيه گفتم بيا بريم اون جا شايد آدرس شکر شاد رو داشته باشن. خوشبختانه ای دفعه اين پيرمرده ميدونست شکر شاد کجاست و بعد از گذشتن از چند تا کوچه پس کوچه به اون جا رسيديم شکر شاد يه مغازه لوزم قنادی بود به اندازه يه کف دست و تابلويی به اندازه يه بند انگشت! ولی وقتی که صاحبش ۶۰۰ تا نون بستنی داد دست ما من و راضيه از ذوقمون ميخواستيم بپريم تو بغلش! به دليل يه طرفه بودن مسير تمام راه از اون جا تا دانشگاه رو پياده برگشتيم. تقريبا تبديل به دو تا جنازه شده بوديم........ ولی اينا مهم نبود! مهم اين بود که بالاخره ما نون بستنی پيدا کرديم!!!!!!!!!!!!