با وجود اين که چيز زيادی ندارم که بگم ولی تصميم گرفتم که آپ کنم تا هر وقت وبلاگم رو باز ميکنم چشمم به پست گنديده نون بستنی نيفته

احمقانه ست نه؟! بعد از گذشت اين همه مدت و رفتن به دانشگاه و برگشتن و هزار جور کار ديگه هنوز اتفاقی نيفتاده که منو اينقدر سر وجد بياره که توی وبلاگم بنويسم! يادمه وقتی ترم ۱ دانشگاه تموم شده بود اينقدر بهم خوش گذشته بود! اينقدر الافی طی کرده بودم و اين قدر کلاس ها رو دو در کرده بودم و اين قدر هر هر کرده بودم که بعد از تموم شدن امتحانا انگشت حسرت به دندون گرفته بودم که وااااااااای يعنی ۴ سال ديگه ما بايد از اين جا بريم؟!
ولی يه اتفاقی هست ....... و اون اينه که بعد از دو هفته که استاد رياضی فيزيکمون رو به دليل مسافرت رفتن اون جانب ! زيارت نکرده بوديم امروز خدمتمون شرفياب خواهند شد و دوباره گوش ما رو با اراجيفی چون قطب مرتبه کوفتم! و نقطه تکين و ريشه مخرج و چه ميدونم مسير های دايره ای که ريشه مخرج و توش دور ميزنيم و از اين قبيل چرت و پرتا پر ميکنه! نميدونم اگه من نخوام با ديد فيزيکی به مسايل رياضی نگاه کنم بايد کدوم ننه قمری رو ببينم!
تازه از اون ور هم روز سه شنبه امتحان سيالات داريم که خيلی مهمه چون حذفيه ولی من اصلا دلم نميخواد درس بخونم!
تازه کلی هم جزوه دارم که بنويسم و هزار جور کار و بار ديگه !
يادمه يه کارتونی بود که شخصيتاش ادم برفی بودن شب که ميشد يکی از اينا ميرفت زير نور مهتاب و يهو شيش هفت تا ميشد! بعد هر کدوم از اينا ميرفتن يه کاری ميکردن و اخر سر هم دوباره يکی ميشدن!
ميگم چقذه خوب بود که منم اين جوری بودمااا!

نميدنم چرا جديدا هر کدوم از استادامون رو که ميبينم احساس ميکنم دل و روده م دارن به هم ميان! مخصوصا او فيضوووووووووووو با اون درس مزخرف الکترومغناطيس ۲!
يا استاد کوانتوممون که ديگه هر وقت جک ميگه دلم ميخواد بشينم وسط کلاس و گريه کنم!
دلم يه چيز متفاوت ميخواد يه چيزی که همه چی رو کن فيکون کنه! تو مايه های جادو!
چقدر دنيای واقعی ما زشته مگه نه؟! وقتی که کوچولو بودم هميشه دلم ميخواست بپرم توی تلويزيون و توی دنيای کارتون و فيلم و اينا زندگی کنم! اون جا که اتفاقای عجيب ميفته و همه قصه ها بر عکس اون چيزی که فکر ميکنی تموم میشه!
اون جايی که ديگه زندگی آدما بر اساس عقل و منطق و دو دو تا چهار تا پيش نميره ! يعنی ميشه يه روزی اين مسير دايره ای که توش افتادم و دارم دور خودم ميچرخم پاره بشه و من در اثر نيروی جانب مرکز پرت بشم به يه جای خيلی دور! به جايی که پر از اتفاقای هيجان انگيز و تازست و ميتونی برای هر روز زندگی يه داستان تازه بنويسی!