روز سه شنبه که از خواب بيدار شدم ديدم با وجود اين که ساعت نزديکه هفته ولی هوا هنوز تاريکه! حدسم درست بود يه ابر خيلی بزرگ و خاکستری کل آسمون رو پوشونده بود و هوايی بود بس دو نفره! ( البته ساعتش يه کم بد بود اگه عصر هوا اين جوری ميشد بهتر بود!‌) خلاصه اين که يه دو ساعتی تو خونه واسه خودم گشتم و سرم رو به کامپيوتر و خوندن سيالات گرم کردم اخه اون روز امتحان مکانيک سيالات داشتيم يهو احساس کردم توی خونه داره بوی بارون مياد! ( چه رمانتيک! )
پرده اتاقم رو کنار زدم و ديدم بلــــــــــــــــــــــــــــــــــه داره بارون مياد! خلاصه اين که روحيه خشنم تا حد زيادی تلطيف شد و محو تماشای برخورد قطرات بارون روی پشت بام ايزوگام شده خونه روبرويمون شدم!
نکته ۱ : اين طبيعی ترين منظره ای يه که ميشه توی شهر ديد!
نکته ۲ : ببينيد من چقدر لارژم! مفت و مجانی واسه ايزوگام هم تبليغ کردم!
خلاصه اين که با يه روحيه لطيف نشستم پشت ميزم تا بقيه سيالات رو بخونم چند دقيقه بعد سرم رو برگردوندم و ديدم در اين هوای سرشار از لاو! و دونفره! يه کبوتر غمگين و تنها اومده روی نرده بالکن نشسته و هی داره به اين ور و اون ور نگاه ميکنه تا ببينه يه کبوتر ديگه پيدا ميشه تا تو اين هوا سرشون رو شونه هم بذارن و.....
من هم دقيقا مثل زبل خان! خيلی يواش و آروم از توی کشوی ميزم دوربينم و در آوردم و همون جوری که روی صندلی نشسته بودم از اون منظره عکس گرفتم! خلاصه اين که کلی بهم احساس عکاس بودن و هنرمند بودن و اينا دست داده بود ولی بعدش ديدم که عکسه خيلی بدتر از اونی شده که من فکرش رو ميکردم به خاطر اين که هم توری کشيده شده بود و پنجره هم نيمه باز بود و خلاصه انعکاس نور و اينا! حالا هنوز عکسه رو وارد کامپيوترم نکردم اگه ديدم خيلی ضايع نشده ميذارمش!
کبوتره که به دليل افسردگی زياد يادش رفته بود که الان بايد از من بترسه و پرواز کنه بره يه کمی گردنش رو کج کرد و ديد نخير! اين ورا خبری نيست و احتمالا رفت ببينه ميتونه يه کم اون ور تر يه کبوتر خوشگل و خوشتيپ به تور بزنه يا نه؟!

امروز بعد نود و بوقی تو دانشگاه کلی بهم خوش گذشت و خنديدم! آخه تولد زهرا بود دو تا کيک گرفته بود و يه کمی پفک و مقداری مواد محترقه ! (سيگارت! )
رفتيم توی يکی از کلاس های بالا که خالی بود . تقريبا ۱۰-۱۵ نفری ميشديم . کلی مسخره بازی در آورديم و چرت و پرت گفتيم و خنديديم
کادوی ما يه سری لوازم آرايش بود که هر تيکش رو جدا جدا کادو کرده بوديم و روی هم چسبونده بوديم ( از هنر های مامان راضيه! )
پسرا فهميده بودن که اينا لوازم آرايشه... ميومدن به اينا دونه دونه دست ميزدن حدس ميزدن توش چيه!
يکشون دست گذاشته بود روی ريمل ميگفت اين از ايناست ديگهههههه! ( به مژه هاش اشاره ميکرد!) خلاصه اين که همشون همه رو خيلی خوب و کامل حدس ميزدن! ( درصد خطا در اين آزمايش منفی بود!) حالا اگه به من ميگفتن عمرا نميتونستم از زير شونصد خروار کاغذ کادو روبان و اينا حدس بزنم اون زير چيه!
خلاصه اين که وقتی خواستن کادوی ما رو باز کنن همه پسرا رديف وايساده بودن پشت زهرا تا کاملا همه چيز رو از نزديک رويت کنن! و زهرا کاغذ کادوی هر کدوم رو که باز ميکرد اينا ميگرفتنش و کاملا بازديدش ميکردن! حتی يکدومشون در ريمل رو باز کرد به ريشش ريمل زد! من اگه بودم همون جا ريمله رو مينداختم تو سطل آشغال! بعدشم همشون به ناخوناشون لاک زدن! تازه اگه بهشون رو ميداديم احتمالا ميخواستن به سايه ها هم انگشت بزنن! يا رژ لب و خط لب و کرم پودر هم بزنن!
خب ديگه ....... چه ميشه کرد! ...... بعضی از پسرا جنبه اومدن تولد يه دختر رو ندارن!