سه شنبه ها کلاس مکانيک سيالات داريم که تا ساعت ۷ شب طول ميکشه . استادمون هم تقريبا طرفای ساعت ۵:۳۰ يه استراحت يه ربعی بهمون ميده . خلاصه سه شنبه اين هفته وقتی که استادمون ساعت ۵:۴۵ دست از سرمون ور داشت! ما هم همگی رفتيم توی حياط .( همگی يعنی من و زهره چون بقيه دو در کرده بودن! ) خلاصه اين که جمع کثيری از دانشجويان کشته مرده علم و دانش هم توی حياط و انجمن و اينور اون ور حضور داشتن که يا کلاسشون رو پيچونده بودن يا خونه رو! تصميم بر اين شد که همه دسته جمعی راه بيفتيم بريم بستنی بخوريم! ما ها هم که اين قدر گشنه و تشنه بوديم که اگه چيزی نميخورديم ممکن بود از دست بريم! ( حالا از دست کی ... بماند! ) واسه همين دنبال اينا راه افتاديم ...... من اولش فکر کردم که اينا لابد ميخوان برن سوپر سر کوچه چند تا بستنی چوبی بخرن ديگه! خلاصه اين که همين جوری که داشتيم به سمت سوپر حرکت ميکرديم يهو زهره باباش رو ديد که اومده دنبالش! زهره يهو گفت بااابااااا ييييييی
البته عشق و محبت پدر و دختر در اين حد هم نبود ولی خب بابايی زهره اومده بود ديگه! يهو جيمز ( همونی که به ريشش ريمل زده بود ) و بابا عليرضا ( يه جورايی بابامون ميشه آخه بهمون پول ميده بريم خوراکی بخريم! ) گفتن : بابای زهره! فرار کنين!!!!!!!!!!!!! و همگی پا به فرار گذاشتن!
من و نجمه و زهره هم اينجوری وايساده بوديم فرار کردن اينا رو تماشا ميکرديم و تو کف اين مونده بوديم که هدف شون از فرار کردن چی بيد! البته يکدوم از همين افراد متواری ( جناب آقای رييس انجمن! ) بعدا توی اعترافات خودش در مورد انگيزه فرارش گفت که وقتی ديده جيمز و بابا عليرضا دارن می دون ( می دوند! ) که قايم بشن اينم فکر کرده لابد بايد از بابای زهره بترسه ديگه! واسه همين اونم پا به فرار گداشته!
احتمالا اونا فکر ميکردن بابای زهره يه آدم گردن کلفت با سيبيل های از بنا گوش در رفته ست که اگه ببينه زهره با تنی چند از همکلاسی هاش دارن ميرن سوپری سر کوچه بستنی چوبی سق بزنن در جا کمربندش رو در مياره و همون جا وسط کوچه شروع ميکنه به شلاق زدن زهره! بعدشم زنگ ميزن ۱۱۰ که همه ما اراذل و اوباش رو دستگير کنن يه شب تو حلفدونی بخوابيم بلکه آدم شيم! بعدشم قبل از آزاد شدن يکی شونصد ضربه شلاق هم به ما بزنن که ياد بگيريم دانشگاه محل بستنی خوردن نيست! آخر سر هم هممون رو بفرستن کميته انضباطی و ... و...... و......
شايد آخر سر هم اعداممون کردن!
خلاصه زهره همین طور که اين شکلی بود
رفت که قضيه بستنی خوردن رو به باباييش بگه! از اون طرف هم بچه ها گفتن ديگه ضايعست اگه بريم سوپر بياين بريم زير پل بستنی بخوريم . حالا من در شگفتم که اينا چرا پيشنهاد زير پل رو دادن آخه اگه ميخواستن جای با کلاس تر و دور تر از دانشکده بستنی بخورن خب ميتونستن برن سر خيابون دانشگامون اون جا يه بستنی قيفی بگيرن کوفت کنن! و از اون جايی که ما همه عقلمون رو ميديم دست يکی خنگ تر از خودمون به سمت پل سرازير شديم.....
و اما بشنويد از بابايی زهره که من و نجمه و زهره رو سوار کرد و تا زير پل رسوند و بقيه بچه ها هم که ديدن بابای زهره قصد آسيب رسوندن به هيچ کس رو نداره از پناهگاهشون خارج شدن و پياده اومدن زير پل!
اينقدر هممون تابلو بوديم که بعضی از دخترای آويزون که از اون جا رد ميشدن به جيمز و بابا عليرضا ميگفتن : ميشه به ما هم بگين چه خبره؟!( اين جمله رو با لحن خنگولی بخونين! ) اونا هم ميگفتن : نههههههه ! نهههههههه! خلاااااااصه .... دوباره به جای اين که بريم از قنادی ها و بستنی فروشی های اون اطراف يه چيزی بگيريم بريزيم تو اين شيکممون همگی راه افتاديم به سمت يک کافی شاپ در همون حوالی! توجه داشته باشيد که ما اولش هدفمون اين بود که از سوپر سر کوچه دانشگاه بستنی چوبی ۱۰۰ تومنی بگيريم!
خلاصه رفتيم اونجا و ديديم که اين کافی شاپه که هميشه مگس می پروند توش گوش تا گوش آدم نشسته! ( ملت چه با کلاس شدن! ) خلاصه ما هم گشنه و تشنه و دست از پا درازتر پشت در کافی شاپ وايساده بوديم فقط بايد ميرفتيم دماغمون رو هم می چسبونديم به شيشه تا تريپمون کامل شه! بعد اينا گفتن خب ما که داريم ميريم! خب يه کم ديگه ميريم پايين تر تا به يه بستنی فروشی ديگه برسيم! حالا اون بستنی فروشی که اينا می گفتن خيلی پايين تر بودااااا
من و نجمه و زهره هم گفتيم نههههه قربونتون! همون خودتون برين بستنی بخورين! ما بر ميگرديم دانشگاه! خلاصه اين که عين لشکر شکست خورده سوار ماشين بابای زهره شديم و پولايی که ازش گرفته بوديم که بريم کافی شاپ رو بهش پس داديم! ( ببينيد چقدر باباش مهربونه! ما رو شلاق نزد که هيچی ! تا دم در کافی شاپ هم رسوند!پول هم بهمون داد!)
خلاصه اين که وقتی رفتيم سر کلاس استادمون بهمون گفت : يه ربع بهتون استراحت دادم ... شما ها سه ربع رفتين پفک بخورين! يالا بگين ببينم کجا بودين؟! من در مقابل شما مسئولم!
ما هم گفتيم استاد نگران نباشين با بابای زهره بوديم! تازه همون پفک رو هم نخورديم!
و ما هم بدون اين که شلاق بخوريم به اين نتيجه اخلاقی رسيديم که يک دانشجوی نمونه هيچ وقت نبايد محل تحصيل رو به خاطر خوردن بستنی! اونم با هم کلاسی هاش ترک کنه! و اگر هم گشنه ش بود ميتونه بره سوپر سر کوچه و تنهايی يه دونه پفک بخوره!