سه شنبه اين هفته بعد از تموم شدن کلاس مکانيک سيالاتمون من و راضيه دم در دانشکده منتظر وايساده بوديم ....... اون منتظر آژانس و من منتظر بابام ........ بعد با هم شروع کرديم به حرف زدن ...... حرف زدن راجع به تولدمون! اخه ۲ دی تولد منه و ۹ دی تولد راضيه!
قبلا شنيده بودم که ژاپنی ها وقتی ميخوان برن مسافرت از يه سال قبل براش برنامه ريزی ميکنن! هميشه وقتی به اين موضوع فکر ميکردم خنده ام ميگرفت! ولی باور کنيد من و راضيه از يه ماه پيش داريم راجع به تولدامون با هم حرف ميزنيم و برنامه ريزی ميکنيم!
حالا بگذريم! چون اين دفه راجع به اين موضوع سر و کله نميزديم!
اون روز ...... يعنی روز سه شنبه من داشتم به کل زندگيم فکر ميکردم! اصلا باورم نميشد که فردای اون روز ۲۱ سالم تموم ميشه! اين مدت اصلا واسه من قدر ۲۱ سال نگذشت ...... شايد ۲۱ روز بود!
اصلا چرا راه دور بريم! همش خاطره تولد پارسالم تو ذهنم بود ... يه خاطره روشن و واضح ... اصلا نميتونستم تصور کنم که از اون روز ۱ ساااااااااال گذشته باشه!
واقعا من توی اين ۱ سااااااااال چی کار کردم؟! يا کلا توی ۲۱ ساااال زندگيم!
آخرش هم به اين نتيجه رسيدم که هيچی! توی زندگيم هيچ وقت دنبال هيچ کاری رو نگرفتم! هيچ کاری رو شروع نکردم که آخر و عاقبت داشته باشه! نه که هيچ کاری نکرده باشما! ولی خب کار خيلی بزرگ و مفيد و موثری رو انجام ندادم که الان به خاطر اون بخوام به خودم افتخار کنم! اخرش هم شب تولدم کلی افسردگی گرفتم! آخه ديدم که بين خودم و آرزوهام چه فاصله دور و درازيه! نجمه ميگفت بابا بی خيال! همه اين طوريند! اما من نميتونستم به مسئله به اين بزرگی فکر نکنم!
خلاصه اين که وقتی داشتم دم در دانشکده اينا رو به راضيه ميگفتم اونم گفت که مثل من فکر ميکنه ........ هر دوی ما گذر عمرمون رو از ۱۷-۱۸ سالگی ديگه حس نکرده بوديم ....... انگار که توی اين سالا فقط يه خلا توی زندگی ما جريان داشته! تازه گفت خوش به حالت! اخه اون امسال ۲۲ سالش ميشه و ۱ سال از من پير تره!
خلاصه اين که اصلا نميتونستم ........ يعنی نميتونستيم تصور کنيم که اين قدر بزرگ شده باشيم! يعنی ما ۲۱ و ۲۲ ساله شديم؟! يعنی اين قدر بزرگ شديم؟! يعنی اين همه سال از زندگی ما گذشته؟! کی اين ۲۱ سال گذشت که من خبر نداشتم؟!.......
فردای اون روز .... يعنی روز تولدم که ديروز ميشد خيلی به من خوش گذشت! اينقدر خنديدم و هر هر کردم که فکر کنم تمام عضلات صورتم کش اومده باشن! اون روز اين قدر با نجمه مسخره بازی در اورديم ...... اينقدر حرکات جلف انجام داديم که هيچ کس توی دانشگاه اعم از استاد و دانشجو و کارکنان از دست ما امون نداشتن!
فکرشو بکنين ........ نجمه ميخواست استاد الکترو مغناطيسمون رو مجبور کنه به من کادو بده! اونم نمره نهها! وجه نقدی!
اما دست استادمون تو جيبش نرفت که نرفت! ولی عوضش کلی از من تعريف کرد! گفت متولدين ماه جدی منظم .... باهوش ...... درون گرا ......و اينا هستن! و از همه مهمتر اين که اکثر دانشمندان در ماه جدی يا حوت به دنيا اومدن! ( دی يا اسفند! ) از جمله جناب نيوتن که دی ماهی بوده! خلاصه اگه نميدونستين بدونين که من از جرگه دانشمندان هستم! البته دانشمندان جلف و هميشه در حال هر هر و کر کر!
و حالا من ۲۱ سالم شده ........ راستی ...... شما فکر ميکنين تا تولد سال ديگم من چه جوری قراره زندگی کنم؟!
و از همه اونايی که به شيوه های مختلف تولد منو بهم تبريک گفتن و به ياد من بودن تشکر ميکنم!