با وجود اين که قائدتا امروز بايد در مورد امتحانا بنويسم ولی دلم نميخواد اين کارو بکنم! و ميخوام پستی در زمينه اين که ترم گذشته خود را چگونه گذرانديد بنويسم! يادش به خير اون موقع که وبلاگ بلفی و لي لی بيت داشتيم من يه دفه گفتم هر ترم که ميگذره جلف بازيای ما وارد مرحله جديدی ميشه! خب اين حرف چندان هم دور از واقعيت نبود! چون هر ترم يه چيزی........ يه ماجرايی ......... چه ميدونم يه هدفی! محور و پايه و اساس هر هر و کر کر های ما بود! و وقتی وارد ترم جديد ميشديم اين محور هم جهت دورانش عوض ميشد! بعضی وقتا ...... وقتی که با بچه ها ميشينيم و خاطراتمون رو مرور ميکنيم حسابی عرق شرم بر پيشونيمون مي شينه! و از خودمون مي پرسيم يعنی ما اون موقعها اين قدر ........ بوديم؟! لطفا خودتون نقطه چين رو با کلمه مناسب پر کنين! اصلا باورم نميشه که در عرض اين مدت کوتاه همه ما اينقدر عوض شده باشيم! اينقدر که از تفريحات و سرگرمی های يکی دو سال پيشمون خندمون بگيره!
بگذريم ............ اون موقعها که ما سال اول بوديم خيلی پيش ميومد که دور هم جمع بشيم و چرت و پرت بگيم! خيلی بيشتر از الانا! اون وقتا هميشه ميگفتيم وقتی که ما بريم سال سوم نجمه ازدواج ميکنه! اون وقت يه روسری زرشکی گل منگلی سرش ميکنه و در حالی که ابروهاش رو نخ کرده! و موهاش رو هم زرد کرده! به همراه يه حلقه قلمبه طلا زرد! و با کفشهای تق تقی پاميشه مياد دانشگاه! و هميشه فکر ميکرديم که چقدر اون روز بخنديم ماااا!
ولی تا به امروز که نصف سال سوم تموم شده هنوز هيچ فردی پيدا نشده که پاره سنگ ور داشتن عقلش به حدی باشه که بخواد با نجمه ازدواج کنه! نجمه هم تا کنون موفق نشده مخ هيچ کس رو بزنه! حالا هر چی من بهش ميگم بابا جون! يه ذره از اين سريال در پناه تو عبرت بگير! ببين اين دختره چيکار ميکنه که همه تو دانشگاه واسش غش ميکنن! يه کمی مثه اين دختره اخلاقت رو هاپويی کن! مگه گوش ميکنه به حرف من؟!

اين ترم با حضور فردی که اگه من اونو ببينم پر و دمش و مي چينم آغاز شد! فردی با اين قيافه : ! با وجود اين که بودن اين آدم به هيچ کدوم از ما به غير از نجمه ربط نداشت ولی خب يه جورايی هم روی همه ما اثر گذاشت! با وجود اين که خودش اين شکليه ولی تاثيرات حضورش به اندازه سوناميه!خلاصه کل اين ترم به بحث های روانشناسي راضيه و زهره در اين مورد گذشت! بحث هايی که نه سر داشتن و نه ته! و هنوز هم به نتيجه نرسيدن!
اين ترم توی دانشکده ما از در و دیوار حس لاو ميريخت!
به هر طرف که مينگريستی بلبلان عاشق ميديدی که بر شاخسار طرب جيک جيک ميکردن!
يکی ديگه از اتفاقايی هم که افتاد اين بود که خيليا حسابی متحول و به قولی کن فيکون شدن! فرهنگ پيدا کردن! داخل آدما شدن! دم در آوردن! خب اگه من ميفهميدم که اين چه انگيزه ييه که جوونای مردم رو اين جوری متحول ميکنه خيلی خوب ميشد!
يکی ديگه از اتفاقای مهم ديگه ای هم که افتاد اين بود که نجمه و زهره انجمنی شدن! کلی مهم شدن! ديگه همه ميشناسنشون! خلاصه اين که اين نجمه بالاخره بين المللی شد و ديگه فکر ميکنم هيچ ننه قمر فيزيکی نمونده باشه که يه تريپ با نجمه هر هر نکرده باشه! بالاخره خانوم حبيبيه ديگه! چی کار ميشه کرد!
اين راضيه هم يه پا واسه خودش نقاش شد! بابا هنررررررررررمند!
اين ترم يکي از بچه هامون هم کم شد! يکی از پسرامون رفت امريکا! فکر ميکنم ديگه لازم نباشه عين اين سريال های درپيت تلويزيون واسش آرزو کنم ايشالا هر جاست خوب و خوش و سلامت باشه! چون اون خودش الان مشغول فعاليت های حالی به هوليه و احتياجی هم به آرزوی کسی نداره!
به هر حال ترم بدی نبود! پر از آدمهای جديد و بود اتفاقای تازه! که ميشه از روش يه سريال ساخت! خدا ترم ديگه رو به خير کنه!