بالاخره دو هفته تعطيلات زيبای بين دو ترم گذشت و البته الان در هفته سوم تعطيلات به سر ميبريم! يعنی همون زمانی که اموزش ميگه پاشين بياين سر کلاس ولی نه ما حالش رو داريم و نه استادا!
تمام اين دو هفته تعطيلی رو به طور کل به زندگی انگلی گذروندم! يعنی خوردن و خوابيدن! البته بخش خوابيدن خيلی بيشتر از خوردن بود! تازه تمام زمان های بلا استفاده رو هم به امر زيبای خميازه کشيدن اختصاص دادم! ديگه هر کی منو تو خونه ميديد حالش بهم ميخورد! ( البته اول از همه حال خودم از خودم بهم ميخورد!) يک موجود الاف و کسل و خوابالو که همش تو خونه پت و پهنه! تازه مهمترين فعاليتم در طی اين دو هفته اين بوده که يه چند باری رفتم دانشگاه و چند تا نمره گرفتم . ولی هنوز خيلی از نمره هامون نيومده و اين خودش نشون دهنده اينه که استادامون از من الاف تر و پت و پهن تر بودن که هنوز اين چند تا دونه ورقه رو صحيح نکردن!
به هر حال روزگار الافي ما هم به سر رسيد و فکر کنم از فردا بايد برم دانشگاه!
توی پست قبلی ميکائيل گفته بود که اه اه چه قدر گير دادی به درس و دانشگاه! منم از اون وقت تا حالا همش دارم فکر ميکنم که اگه نخوام از دانشگاه بنويسم خب پس از چی بنويسم؟! و بعدش هم به اين نتيجه رسيدم که زندگی من بدون دانشگاه خيلی کسالت بارتر از اونيه که بخوام اينجا بنويسمش! خب من که هنوز عاشق کسی نشدم که هی بيام اين تو شعر بنويسم! يا پيام فرهنگی هنری اخلاقی هم ندارم که بيام به شماها بدم! خب پس من چی بنويسم؟!
ولی راستی خيلی جالبه ها! يعنی جدی جدی من هيچ حرفی در مورد خودم ندارم که بزنم؟!


تا حالا شده دلتون بخواد که بپرين تو بغل يه نفر ........................................................ ( ميدونم که الان همگی فکرتون به اين سمتا ==> & گرايش پيدا کرده ولی زکی! ادامش اينه! .................... و اين قدر گلوش رو فشار بدين تا جلوی چشمتون خفه شه؟! دليل پريدن توی بغلش هم اينه که شما با فرد مذکور اختلاف قد دارين نه چيز ديگه! ( ای منحرفا!)
يه بابايی هست که خيلی سفيده! من دلم ميخواست اين کارو باهاش بکنم! نميدونم چرا فکر ميکردم رنگ سفيد پوستش واسه اينه که خيلی شير ميخوره! دلم ميخواست همچين بپرم تو بغلش و گلوش رو فشار بدم که همه شيرا از دماغش بزنه بيرون!

ببخشيد که اين پست يه کمی مزخرف بود! پوزش ميطلبم!