بالاخره تعطيلات طولانی و خسته کننده هم تموم شد و ترم جديد رسما از شنبه اين هفته شروع شد ..... البته رسما که نه ........ چون طبق معمول هفته اول کلاسا تق و لقه!
با وجود اين که تو اين مدت همش چپ رفتم ... راست رفتم .. گفتم من کوانتوم ميفتم! من رياضی فيزيک ميفتم! ... من مغناطيس ميفتم! ولی به لطف الهی هيچی نيفتادم! و واحد های ترم پيشم تمام و کمال به جهنم واصل شد! هر چند که من ترم پيش سر امتحانا کلی بد شانسی آوردم! حالا اينا رو بی خی خی! چون برای من همانا پاس کردن و مشروط نشدن مهم است و بس! ولی خداييش با اين روند صعودی که معدل راضيه داره فکر کنم تا چند وقته ديگه بزنه تو گوش جايزه نوبل! البته اين چيزا هم مربوط ميشه به قسمت به من چه!
تو اين مدت که آپديت نکردم به اندازه کن فيکون شدن جهان اتفاقات افتاد! ولی من حال و حوصله وبلاگ نوشتن نداشتم که هيچ! توی دفترخاطراتم هم هيچی ننوشتم ! ولی الان هم که نشستم و دارم مينويسم اصلا دلم نميخواد از گذشته ها بگم!
من هميشه از شروع شدن خوشم ميومده ...... با وجود اين که الان حسابی توی دانشگاه فسيل شديم و در ترم های آخر به سر ميبريم! ولی باز هم اول ترم که ميشه احساس يه بچه کلاس اولی رو دارم که روز اول مدرسه شه! البته بعد از گذشت دو سه روز دوباره غر زدن ها و نق زدن ها شروع ميشه که : اييييييی خدااااااااااااااااااا! کی ميشه ما از شر اين دانشگاه راحت شيم؟! کي ميشه ديگه چشممون به جزوه و کتاب نيفته! اه اه اه اه! چقذه وقتی اين همکلاسيهامو ميبينم حالم بهم ميخوره! چقدر از ديدن قيافه تکراری اينا بهم حالت دست ميده! کی ميشه ديگه چشمم به در و ديوار و آدمای مزخرف اين جا نيفته! و از اين قبيل صوبتا!
البته الان در مراحل & به سر ميبرم و هنوز به قسمتهاي نرسيدم!
اين ترم هيچ استاد جديدي نداريم و همه اساتيد تكراري تشريف دارن! از استاد نمنه گرفته تا فيضوووووووووووووووو و يزداني! اين ترم اصلا حس تنوع طلبي من ارضا نميشه! آخه دلم ميخواد استاداي حديد رو هم ببينم و با نجمه يه تريپ اونا رو هم دست بندازيم!
اما از اتفاقاي جديدي كه افتاده افتتاح بوفه دانشكده مون در محل سابق سلف خواهرانه! و به احتمال زياد اونجا پاتوق اين ترممونه! هنوز دو روز از باز شدنش نگذشته كه ما هر چي پول داشتيم ريختيم تو جيب آقا بوفه اي! ديگه طرف حسابي ما رو شناخته و از يه كيلومتري كه ما رو ميبينه لبخندي حاكي از رضايت بر لبانش ميشينه! ( بايد هم بخنده چون نصف بيشتر درآمدش از جيب ماست! ) مخصوصا روز ولنتاين كه من و نجمه اينقدر از اون جا خوراكي خريديم و خورديم كه مصداق كامل جمله كارد بخوره تو شيكمتون شده بوديم! خب آخه هيششششششكييييييي كه ما رو دوست نداره! هيشششكيييييييي كه به ما سان شاين نميده! حداقل خودمون همديگه رو دوست داشته باشيم! تازه ببين چه وضعيتيه كه استاد رياضي فيزيكمون برگشته بهمون ميگه : شماها ولنتاين ندارين؟! ما هم گفتيم كه استااااد ولنتاين تو فرهنگ ما نيست! اونم گفت : چون كادو نگرفتي تو فرهنگ ما نيست! ببين ما چقذه بد بخت شديم كه يزداني هم بهمون سركوفت ميزنه! .........

پ.ن بعد از چند روز برفي وقتي ميبيني كه آفتاب دوباره داره با تمام قدرت تو آسمون ميتابه احساس خوبي بهت دست ميده! ( يعني بهم! تو رو نميدونم! ) مخصوصا وقتي كه ترم جديد هم شروع شده باشه و دوباره بعد از مدتها بشيني وبلاگ بنويسي و خلاصه آغاز روزهاي خوب و اتفاقاي تازه و تريپ اميدواري و اينا!
پ.پ.ن احساس ميكنم از پاييز به اين ور دچار تحولات روحي و شخصيتي شدم ! ولي نميدونم چرا هيشكي بهم هيچي نميگه! لطفا يه كمي در من دقيق شين! اگه متوجه تحولات من شدين بهم بگين! چون خودم مطمئن نيستم كه تغيير كردم يا نه!
پ.پ.پ.ن عادت چيز بديه! وقتي ادما بهم عادت ميكنن ديگه از ديدن هم خوشحال نميشن و حرفاي تازه ندارن كه بهم بزنن از عادي و معمولي شدن بدم مياد!
پ.پ.پ.پ.ن حرفي براي زدن ندارم! ولي نميخواستم اين پست رو با جمله منفي بدم مياد تموم كنم! همين!