اول از همه بگم که اين داستانی است کاملا واقعی فقط دو تا از اسامی اون حذف شده! اونم به درخواست يکی از دوستان! اونايی که بايد بفهمن داستان در مورد چه افراديه ميفهمن! اونايی هم که نبايد بفهمن خب زياد به خودشون فشار نيارن چون نميفهمن! يعنی نبايد بفهمن !!!
x و y دو نفرن كه با هم دوستن .... x دختره و y پسر ! از طرفي x يه جورايی دوست ما هم هست! چند روز ديگه تولد ايگرگ بود و ايكس ميخواست واسش كادو بگيره! بعد از شونصد هزار سال فكر كردن و رياضت كشيدن به اين نتيجه رسيديم كه بهترين كادو براي ايگرگ همانا ساعت مچي است و بس! براي همين يك روز ما و ايكس راهي پاساژي بس شيك شديم تا براي ايگرگ ساعت بخريم! حالا تصور بكنين كه ما دختران كور و كچل با مانتو و مقنعه و كوله باري از علم و دانش وارد مغازه شديم . يكي از بچه ها شروع كرد به توضيح دادن كه : ما ميخوايم يه ساعت بخريم براي كادوي تولد ................ هنوز كلامش كاملا منعقد نشده بود و من هم تو اين فكر بودم كه طرف الان ميپرسه زنونه يا مردونه؟!
اما فروشنده محترم نه گذاشت و نه برداشت .... يهو گفت ساعت هاي مردونه اين قسمته!!!!!!!! و من حسابي تو كف اين موندم كه پسره با اين همه هوش و ذكاوت و حس شيشم و هفتم چرا فروشنده شده؟! هنوز هم موندم كه از كجا فهميد ما ساعت مردونه ميخواااايم؟! اونم در حالي كه قيافه هاي شيش در چهار ما اصلا هيچ گونه شباهتي به دختراي ×٪*٪×*×٪ كه واسه *×٪٪×*(×)(*(*٪* جونشون كادو ميخرن نداشتيم! دو كلمه مذكور به دليل بد آموزي حذف شد!
حالا ديگه پسره كوتاه نميومد و همش واسه ما پيشگويي هاي نسراداموس ميكرد! كم مونده بود يه فيلمنامه هندي هم اون جا واسمون بنويسه! ايكس نميدونست كه ايگرگ از ساعت صفحه مستطيل خوشش مياد يا نه؟! و از طرفي دودل بود كه به ايگرگ زنگ بزنه و نظرش رو درجا بپرسه كه يهو پسره در نقش مشاوران خانواده ظاهر شد و شروع كرد به توجيه كردن ايكس : خااااانوم! شما قراره يه عمر با هم زير يه سقف زندگي كنين!!!!!! چرا خجالت ميكشي نظرشون رو بپرسي؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خجالت نداره كه؟! ايكس گفت سقف كدومه اقاااااا اصلا قضيه اينجورياااااا نيست! و بعد گفت اصلا شما كه پسري يه ذره خفن فك كن ببين كدوم قشنگ تره؟! پسره گفت خب اين ساعت به مچ بزرگ ميااد ......... ايكس هم افزود ايشون غولي بيش نيستن! خلاصه اين كه يكي از ساعت ها با اكثريت آرا انتخاب شد و قرار شد كه خريده بشه البت نظر من ممتنع بود ! خب من از كجا بدونم كدوم ساعت به مچ ايگرگ قشنگ تره؟؟؟؟؟!!!!!
اخرش هم اقاي فروشنده براي اين كه فيلمنامه هنديش پاياني خوش داشته باشه گفت : ايشالا با حاج اقا برين سفر كربلا!
حالم از اين پست بهم خورد! اگر بدونين كه اين داستان چقدر سانسور شد تا به سمع و نظر شما برسه! اگر بدونين كه چه نكات كليدي به دستور اطرافيان حذف شد! حالا منم از لجم اون چيزايي كه ايكس گفت به اين متن اضافه كنم رو نمينويسم تا بسوزه! ولي شما هم يه كمي قوه تخيلتون رو به كار ببندين و نقاط تاريك ذهنتون رو منور كنين!!!!!! خودتون كه استادين!
خب پس من هم ميرم و شما رو با اين پازل بهم ريخته تنها ميذارم! باشد كه با بكار گيري نيروي ذهنتان از اين پست داستاني خنده دار و كامل بسازيد و براي پر كردن اوقات فراغت تفريحي سالم داشته باشيد!
راستی .......... زهره جونم تولدت مبارک!
تولد حاج اقا هم مبارک باشه!