داستان اول :
يادمه يکی از روزای عيد امسال داشتم با پسر خاله ام بازی ميکردم ....... لازم به ذکر است که پسر خاله من امسال پيش دبستانی ميباشد! شايان با اين که بچه خوبيه ولی يه ذره لج در آره! و البته کمی لوس و بچه ننه! منم که اون روز يه کمی از دستش حرصم در اومده بود به بهانه جنگ بازی يه ذره زدمش ( البته خيلی يواش) ( خب مامانش هم اون ورا نبود!) و يه کمی دلم خنک شد! شايان وقتی که ديد زورش به من نميرسه و مثل من از علوم و فنون جنگ مطلع نيست شروع کرد به حرفای بد زدن! و خب منم جوابش رو ميدادم! ( البته در حد يه بچه ۴-۵ ساله بد!) بهش ميگفتم لوسی ....... ميگفت خودتی! ميگفتم ترسويی .... از من ميترسی ....... ميگفت خودتی! ميگفتم بچه ننه ای ....... ميگفت خودتی! بحث که به اين جا کشيده شد من با دليل و منطق يکی از رفتار های چند دقيقه پيشش رو که در نهايت لوسی و بچه ننگی بود رو بهش ياد اور شدم و گفتم ديدی حالا بچه ننه ای !!!!!!!!!!!! شايان که در مقابل عقل و منطق و درايت من کم اورده بود و از طرفی به اندازه من حرفای بد بلد نبود يه کم فکر کرد و گفت! ( البته با همون حالت لوس ! ) اصلا ميدونی چيه ؟! تمام حرفای بدی که به من ميزنی خودت هستی! منم از يک طرف خنده ام گرفته بود و از يه ور کلی متعجب بودم که همچين جواب دندون شکنی چه جوری به عقل ناقص پسرخاله ام رسيده!

داستان دوم:
فيلم فرش باد يادتونه؟! اون آقا ژاپنيه بود ....... پدر ساکورا ......... اگه يادتون باشه چند جای فيلم چند کلمه فارسی حرف زد ....... البته به زور !!!!!!!!! يکيش اون قسمتی بود که فهميده بود فرشش بافته نشده و از طرفی دخترش هم گمشده بود ... وقتی که دخترش رو پيدا ميکنه با رضا کيانيان دعواش ميشه و بعد از اين که يه چيزايی رو به ژاپنی ميگه با زور و فشار اوردن فراوان به خود! و از طرفی با تمام بغض و کينه و نفرتی که در وجود يه ادم ميتونه جمع بشه و از اعماق وجودش ميگه : نامردی! اينقدر اين نامردی گفتن ژاپنيه جالبه که فکر ميکنم تا آخر عمرم صداش تو گوشم باشه!

داستان سوم :
يه روز وقتی داشتم با خودم فکر ميکردم يهو ديدم که اکثر ادمای دور و برم رو با خصوصيات بدشون ميشناسم! مثلا وقتی که ياد يکی از همکلاسی هامون ميفتادم که باهاش کلا چندان دوست نبودم و دورادور ميشناختمش به خودم ميگفتم : اه اه اه اه اه ! اين قدر از اين بدم مياد! با اين اخلاق گندش! يا مثلا اين يکی خيلی پرروه! اين يکی خيلی به خود باوری رسيده و انگار از دماغ فيل افتاده! اون يکی اصلا تحويل نميگيره! اسم اينو که ديگه اصلا نيار! بعدش که يه ذره با خودم فکر کردم ديدم که خب اين ادما هيچ کدوم به من بدی نکردن ....... پس دليلی نداره که من ازشون بدم بياد ....... از طرفی دليلی نداره که همه اونا جوری رفتار کنن که به مذاق (درست گفتم؟! ) من خوش بياد! هر کس اخلاق و خصوصياتی داره که متعلق به خودشه و هر کسی رو بايد همونجوری که هست ... با تمام خصوصيات و اخلاق و رفتار منحصر به فردش بپذيريم!
از اون به بعد يه جور ديگه آدمای دور و برم نگا کردم ...... ديگه ازشون بدم نميومد .... حتی يه جورايی هم به نظرم با مزه ميومدن! خيليا بودن که وقتی دوستام راجع بهشون حرف ميزدن ميگفتن : اه اه اينقدر از اين بدم مياد! ادم مي بينتش يه جوری ميشه! ولی به نظر من اون ادم نه تنها بد نبود! بلکه مقداری هم بامزه بود! و اگر هم اخلاق بدی داره به ما ربطی نداره که در موردش قضاوت کنيم!

داستان چهارم:
اما يکی بود که من اوايل در موردش نظری نداشتم! حتی شايد نظرم هم خوب بود! اما اين ادم يه جوری به جمع دوستای ما کشيده شد ...... از مهر امسال اومد و با اومدنش گند زد به همه چی! راستش هيچ وقت نفهميدم دليل اين همه پدرکشتگی که با من داره چيه؟! خب آخه من که کاريش نکرده بودم! وقتی که اومد ظرف ۳ سوت صميميترين دوستم و ازم گرفت و منو حسابی تنها کرد! هنوزم يادم نميره که چه جوری با پرورويی تمااااااااااام! نميذاشت نجمه ۲ ثانيه کنار من بشينه! در اين جا ممکنه کسايی که منو ميشناسن بگن نهههههههههه غزاله! اصلا اين جوری که تو ميگی نيست! تو الکی حساس شدی! اون دلش پاکه! بيچاره بنده خدا منظوری نداره! ولی فکر ميکنم در زمينه رفتاری که زيرزيرکی و در لفافه با من ميشه فقط خودم ميتونم حقيقت رو حس کنم و بس! حالا اين که چه جوری صميمی ترين دوست من که همانا نجمه ميباشد ظرف ۳ سوت اغفال شد و منو گذاشت و رفت خودش بحث ديگه ايه که هنوز منم تو کف ش موندم!
ولی فکر ميکنم تنها شانسی که اوردم اين بود ايشون يه خيانتی به نجمه کردن و يه ذره نجمه از اون زده شد و طرف من برگشت! هر چند که هنوز ايشون در نظر بقيه دوستان حيوونکی و دختر خيلی خوب! با اهداف کاملا پاک و کاملا خير انديش هستن و اصولا مو لای درز نيکوکاری و فداکاري و جان فشانيشون برای دوستان نميره!
البته از اون روزهای و تلخ و سياه چند ماهی ميگذره! من همون موقع که تصميم گرفتم از کسی بدم نياد ميخواستن نظرم رو راجع به اين ادم عوض کنم!و بار ها به خودم گفتم که منظوری نداره و من الکی حساسم! و تمام چيزهايی که من فکر ميکنم ساخته و پرداخته ذهن خودمه! ولی هر چی بيشتر خودمو گول زدم بيشتر به اين نتيجه رسيدم که تمام فکر هام درسته! واسه همين هم تصميم گرفتم که يه مدتی هيچی بهش نگم تا از رو بره!
ولی هر چی که هيچی بهش نگفتم و کاری به کارش نداشتم بيشتر برق نفرت رو تو چشاش ديدم و اون هم بيشتر به من توهين کرد و بيشتر تحقيرم کرد و .............

نتيجه گيری اخلاقی :
وقتی که مژگان(نی نی جون) ميگفت بعضيا اين قدرپررو هستن که اگه هيچی بهشون نگی ميذارنت لای نون و درسته ميخورنت من خيلی باهاش احساس همذات پنداری نکردم! ولی الان ميبينم که حکايت ماست! يا وقتی که اميد ميگفت وقتی يه روز بنا به دلايلی موهاشو شونه نکرده بوده و همه دوستاش يه تيکه ای بهش انداختن و اونم فقط با يه لبخند تلخ جوابشون رو داده من فکر ميکردم که خب بايد يه جواب درست و حسابی بهشون ميداده که سوسک شن! ولی الان ميبينم که بعضی وقتا اين قدر از طرفت بدت مياد و اين قدر برات بی ارزشه که نه حال و حوصله اينو داری که جوابش رو بدی نه اينکه باهاش کل کل کنی!
بقيه دوستان هم که ماشالا هزار ماشالا يکی بيشتر از اون يکی شيفته و شيدای اين ادم هستن! ( واقعا چرااااا؟)
پس چون در اين لحظه کاری از دستم بر نمياد به اين فرشته روی زمين که من به دليل ناراحتی های روحی و روانی ای که خودم دارم و مقاديری سو ظن شديد و توهم و ايناااااااا به ناحق! ازش بدم مياد ميگم که :
نه تنها همه حرفهای بدی که به من ميزنی خودت هستی ( با لحن شايان!) بلکه خيلی هم نامردی! ( با لحن اون اقا ژاپنيه!)