فکر ميکنم اين همه وقت ننوشتن برای يه بلاگر کافی باشه تا نوشتن يادش بره .... يادش بره که قبلا چه چيز هايی رو ميکرد موضوع به خورد ملت ميداد!  و من هم فراموش کردم ولی سعی ميکنم که يادم بياد لذت وبلاگ نويسی رو!

فکر ميکنی تو اين مدتی که ننوشتم هيچ خبری نبوده و اين غيبت طولانی به خاطر يه زندگی کسالت بار و يکنواخت بوده که هيچ اتفاق ارزشمند و جالبی توش نيفتاده که بتونم بنويسم؟! نه توی وبلاگ و نه توی دفتر خاطرات؟! شايد صفحه های سفيد دفتر خاطراتم تو رو به اين فکر انداخته باشه!

ولی اين طور نيست ... توی اين مدت به اندازه کن فيکون شدن عالم اتفاق افتاده که شايد از روی تصادف و يا به سنت مجری های تلويزيونی به دليل ضيغ وقت! هيچ جا ثبت نشده!

امتحان ها .... اومدن نمره ها ... يه عالمه تحقيق و پژوهش کوفتی که هنوز تابستون نيومده عين بختک خراب شد رو سرمون! مجرای چاه و تخليه چاه و ضمايم و متعلقات که به سلامتی بعد از دو هفته هنوزم تموم نشده!  از اين کامی بی معرفت هم نگو که يه ۵-۴ دفه ای خراب شد و ديگه اين دفه اخری کاری از دست خودم بر نميومد و دادمش بيرون! فکرشو بکن ......... ميتونستم با پولی که واسه عوض کردن هاردش دادم دو تا از چيزايی که دوست داشتم و هيچ وقت دلم نميومد بخرمشون رو بخرم  ولی چه ميشه کرد ... بالاخره هر چيزی يه عمری داره! به قول بعضيا پول دوا دکتر ندی ننه جون!

تازه اينا يه دهم اتفاقای افتاده هم نبود ... اين قدر زياد بوده که يادم نمونده! شايدم دلم نميخواد بگم!  

امروز بيشتر از هر روز ديگه رنگ و بوی گذشته رو داره

دلم ميخواد اين قدر نفس بکشم

تا ريه هام بترکه!

درست مثل اون وقتا بود ... همون اولا ... منم مثل اون اولا از ديدنش اين قدر ذوق کردم که نگووووووو ... هر چند که فرقش با اون موقع ها اينه که الان ميدونم اين ذوق کردنا الکيه! و فايده ای به حال من نداره! ولی با همه اينا الان يه حس خوبی داره ته دلم رو قلقلک ميده ...  يه چيزی انگار توی گلوم گير کرده و تا از خوشحالی جيغ نزنم ولم نميکنه!

البته يه کمی هم دروغ گفتم! اين قدرها هم از ديدنش خوشحال نشدم! ولی خب ... يهو رفتم تو حس و حال اون قديماااااااا .......

يادش به خير اون موقع ها ... چقدر دلم واسه گذشته ها تنگ شده ....

ديدی غزاله؟ چقدر همه چی زود گذشت ... بقيه اش هم همين جوريه ... مثل يه چشم به هم زدن تابستون و پاييز و زمستون و بهار هم ميگذره و بايد بساط حسن کچل رو جمع کنيم و هر کدوم بريم پی زندگی و سرنوشت خودمون!

من تو اين مدت کلی فکر کردم ولی هنوز هم در مورد اين که تو اين زندگی چی کاره ام به هيچ نتيجه ای نرسيدم! البته به يه نتيجه ای رسيدم و اون اين که ديگه به اين چيزا فکر نکنم!  حتما الان کلی اخماتو کردی تو هم که غزاله؟؟؟؟؟؟؟؟ تو چرااااااا؟ ميخوای مثه ادمای بی هدف زندگی کنی؟ يا به قول يکی از بچه ها يه زندگی ساده و معمولی داشته باشی که مرگ ازش بهتر باشه!  نههههههه ولی فکر ميکنم که اصلا درست نباشه با فکر کردن به اين که فردا چی ميشه امروز رو از دست بديم! من امروز هر کاری از دستم بر مياد ميکنم و سعی ميکنم بهترين غزاله باشم!  فردا هم بالاخره يه خاکی تو سرمون ميريزيم ديگه!  ( به اين ميگن نتيجه گيری اخلاقی! )

ولی خيلی عجيبه ها! من کلی عوض شدم! يعنی تو اين مدت که عين انسان های غير متمدن! از کامی و اينترنت دور بودم و تازه نجمه هم نبود که با هم پرت و پلا بگيم ميشستم جلوی پنکه! ( چون آبمون قطع بود ) و سرمو با کتاب و مجله و تلويزيون و فکر کردن ! گرم ميکردم به يه نتايج مهمی رسيدم!

در کمال تعجب ديدم که نسبت به آدمايی که قبلا خيلی بهشون فکر ميکردم کاملا بی تفاوت شدم!  چيزايی که قبلا اين قدر لجم رو در مياورد که ميخواستم به خاطرشون سرم رو بکوبم تو ديوار کاملا برام بی معنی و بی اهميت شده بودن ... بدی هايی که قبلا از ادما ميديدم و ناراحت ميشدم برام خنده دار شده بودن! و از همه مهمتر اين که ديگه از کسی متنفر نبودم! يا دوست داشتم و يا اهميتی نميدادم!

احساس کردم يه قدم به طرف خودم برداشتم و يکی از زنجير هايی که به دست و پام پيچيده بود باز شده ... ديگه هيچ کس اين قدر ارزش نداشت که بتونه منو عصبانی يا غصه دار بکنه! از کنار چيزايی که قبلا ازارم ميداد خيلی راحت رد ميشدم و بهشون اهميتی نميدادم!

يه احساس عجيبی دارم ... مثل دوباره متولد شدن ...

ستاره کو ستاره کو

ببينه آفتاب منو

ببينه تو يه قطره عشق

معنی دريا شدنو

پرنده کو پرنده کو

ببينه پرواز منو

باور کنه معجزه

بی پر و بال پريدنو ...