حتما ميدونين که پنج شنبه گذشته ليله الرغايب ( درست نوشتم؟) يا شب آرزو ها بوده ... البته من تا امسال تا به حال چنين چيزی به گوشم نخورده بود ولی از بس که توی اين برنامه کوله پشتی اين فرزاد حسنی خودشو خفه کرد و گفت شب آرزوها فلانه و بيساره و آرزوهاتون رو با sms بفرستين و به بهترينش جايزه ميديم و اينا! که ديگه ما هم ملتفت موضوع شديم!  منم ميخواستم sms بدم و از آرزوم بگم ولی آخه از کدومشون؟ آخه من شونصد تا آرزو دارم از کوچيک گرفته تا بزرگ!  خلاصه اين که آخر سر تصميم گرفتم که بگم : به عنوان يه دختر ايرانی آرزو دارم که يه روز با موتور تنهايی برم شمال!  خب اين واقعا يکی از آرزوهای منه که فکر کنم واسه يه دختر ايرانی تقريبا محال باشه! مخصوصا اون قسمت تنهايی موتور سوار شدنش!  اما چه خوب کاری کردم که اينو نفرستادم! اخه وقتی که برنامه شون رو ديدم ؛ ديدم که همه آرزوی اين که درزمره شهيدان باشن و راه شهدا رو ادامه بدن و ظهور امام زمان ( عج) و اين جور چيزا رو فرستاده بودن و هيچ رقمه آرزو های اين مدلی در بينشون نبود!  و احتمالا اگه اين کارو ميکردم فرزاد حسنی تا يه ساعت ميخواسته که sms منو مسخره کنه : اييييييی بد بخت! ايييييييی سطحی نگر!  

اما ديروز يه جورايی يه ذره از اين آرزو برآورده شد! ۱۰۰۰ سالی ميشد که نرفته بوديم پارک چيتگر و دوچرخه سواری نکرده بوديم!  اين بود که ديروز عزممون رو جزم کرديم و به اون سمت راه افتاديم! خب تنها تفاوتش با سال های پيش اين بود که قبلا اگه يه دختری ميرفت تو پيست آقايان خيلی عجيب و غير معمول بود!ولی الان اون پيستا با وجود اين که مختص آقايونه پر از خانومه! البته هر از چند گاهی يه خانومی هم به صورت کاملا شل و پر از پيست بيرون ميومد و همين جوری امبولانسا در رفت و امد بودن و دست و پا شيکسته ها رو جمع ميکردن!حتی يه دختره رو هم ديدم که مثل اين که يه آقای محترمی هولش داده بود! ( البته دقيقا نفهميدم که جريان از چه قرار بوده ها! ) منم با ديدن اين همه جلوه های فرهنگ و تمدن که از پيست آقايون می باريد سر دوچرخه کرايه ای مو کج کردم و راه افتادم به سمت پيست بانوان! که خب البته خلوت تر بود چون بانوان در پيست آقايون حضور بهم رسونده بودن!  خلاصه اين که منم يه ذره دوچرخه سواری يادم رفته بود ولی بعد از چند ثانيه دوباره يادم اومد!  کلا خيلی کيف داشت! پيست بانوان رو  وسيع ترش کرده بودن و بعضی جا ها دور تا دورش رو يه عالمه درخت کاشته بودن ... آدم فکر ميکرد که اين جاده از وسط جنگل کشيده شده! يه جای ديگه از پيست هم بود که نه کنارت و نه جلوی روت هيچ چيز به غير از افق نبود!  آسمون پر از ابرهای بزرگ و پراکنده شده بود و پرتو های نور خورشيد از لا به لای اونا به زمين ميتابيد و خلاصه منظره خيلی توپی بود! مخصوصا که پيست اين قدر خلوت بود که هيچ کس هم دور و برم نبود و تقريبا تنها بودم! حالا فقط يه چيز باقی مونده بود! دلم ميخواست جيغ بزنم! اما هر چی سعی کردم نتونستم! احساس کردم که اين قدر ما رو محدود کردن و هی گفتن اين کارو نکن بده ... اون کارو نکن زشته که ديگه جيغ زدن از روی هيجان رو يادمون رفته!

يهو بارون نم نم شروع به باريدن کرد. هوای ابری و خنک ... رگه های نور آفتاب ... باد تند ... و من پشت دوچرخه رکاب ميزدم!  با باريدن اولين قطره های بارون فوری روسری مو در آوردم چون تا حالا قطره های بارون به سرم نخورده بود! باد و بارون به شدت به سر و صورتم ميخورد و من هم کلی حال می کردم از اين که باد توی موهام می پيچه ... چون هميشه وقتی باد ميومد دلم ميخواست بدونم پيچيدن باد تو موهای ادم چه حسی داره .... خلاصه که يهو بارون تند شد و من هم که جو گير شده بودم و با سرعت شونصد کيلومتر در ساعت داشتم رکاب ميزدم! ديگه يهو نتونستم جلوی خودمو بگيرم و فکر ميکنم واسه دفه اول در تمام عمرم يه جيغ خوشحالی از ته دلم کشيدم و يه يوهو! بلند گفتم ! حالا تمام پيست پر شده بوداز بوی خاک بارون خورده! مثل شمال! و من احساس کردم که با يه ذره تخيل زدن اين قضيه رو می شه به موتور سواری تنهايی تو جاده های شمال تشبيه کرد! البته اونم بدون روسری! به طوری که باد توی گردن و موهات بپيچه و کلی حال کنی!

فکر ميکنم که در تمام عمرم اين قدر بهم خوش نگذشته بود!  اخر سر هم روسريمو سرم کردم و با يه مانتو و شلوار کاملا غرقاب گل! از پيست بانوان اومدم بيرون! ولی احساس ميکردم که اون آرزوهه! يه جورايی امروز شبيه سازی و برآورده شده بوده!

 

تو اين هفته تولد نجمه رو داريم که از همين جا بهش تبريک ميگم!  

وسطای هفته هم ما ميريم مسافرت ... طرفای آستارا و اردبيل و اون جاها! من تا به حال اون طرفا رو نديدم... به هر حال اميدوارم که بهم کلی خوش بگذره! البته يه هفته ای بر ميگرديم ...

پس تا موقعی که برگردم .... فعلا خداحافظ!