سلام . من از مسافرت برگشتم . خيلی خوش گذشت و کلی حال کردم! اين مسافرت هم مثل تمام مسافرت های ديگه ... مثل تمام تنوع های ديگه که ممکنه توی زندگی به وجود بياد خستگی ها و روزمرگی ها رو از من دور کرد

من تا به حال به شهر های زيادی سفر کردم . اما چون خاطراتم رو هيچ جا ننوشتم و از طرفی حافظه ام هم خيلی توپه الان يا اصلا چيزی ازشون يادم نمونده يا اين که همه رو با هم قاطی کردم! واسه همين تصميم گرفتم که خاطرات اين سفر رو اين جا ثبت کنم! و چند تا از عکس هايی هم که گرفتم بذارم . نميدونم که اين برای شما هم جالب هست يا نه ... ولی من شروع ميکنم!  فکر کنم سه - چهار تا پستی بشه ... البته مثل پست های قبل ديگه نميذارم بينشون يه هفته فاصله بيفته ... اگه مشکلی پيش نياد اين پست ها رو پشت سر هم ميذارم

صبح روز چهارشنبه همگی به سمت ترمينال راه افتاديم . قرار بود که با يکی از اتوبوس های سيرو سفر به آستارا بريم . اما اون جا هر چقدر که گشتيم اتوبوس رو پيدا نکرديم!  فکرشو بکنين! ساعت حرکت ۸:۳۰ بود و ما تا ۹  ميگشتيم! آخر سر کاشف به عمل اومد که بايد سوار اتوبوس سرعين سير بشيم که مقصدش سرعينه و بايد ما رو نزديکای آستارا پرت کنه بيرون! جالب اين جا بود که توی اتوبوس از راننده و کمک راننده گرفته تا مسافرا همه ترکی حرف ميزدن! طوری که اگه يه نفر ميومد اون جا فکر ميکرد که زبون رسمی مملکت ترکيه!  راننده هم که خب مسلما ترک بود قبل از حرکت اومد وايساد وسط اتوبوس و در حالی که سعی ميکرد خيلی ادای مهماندار های هواپيما رو در بياره گفت : همونطور که ميدونين يه بيماری اومده به اسم ووا! ( وبا نه هااااااا ! ووا! ) البته ووا تو اتوبوس ما نيست! فقط ميخواستم از همين جا بهتون بگم که توی تابستون استخر نرين!  ( چه ربطی داشت من نميدونم! ) ولی ديگه نتونست بيشتر از اين دووم بياره و دوباره زد تو خط ترکی! که ديگه من بقيشو نفهميدم! فقط يه جای ديگه هم گفت پرده ها رو نبايد کنار بزنين که چون دليلش رو ترکی گفت من نفهميدم که منطقش چی بوده!

وقتی که از تهران خارج شديم نزديکای عوارضی چيزی ديدم که در تمام عمرم نديده بودم! اگر يه نفر کنار جاده موز دستش گرفته بود و ميفروخت ۱۰ نفر ديگه بسته های خيار چمبر رو دستشون گرفته بودن و توی هوا تکون ميدادن به اميد پيدا کردن مشتری!  اين قدر هم بهداشتی بسته بندی کرده بودن! عين ميوه هايی که شهروند ميفروشه ! جوری که اصلا فکر مشتری به سمت ووا منحرف نشه!

خلاصه که حدود ساعت ۴ يا ۵ عصر بود که ما رو توی جاده رها کردن و رفتن به سمت اردبيل! يه ماشين گرفتيم برای هتلی که از قبل رزرو کرده بوديم . بعد از يه کمی استراحت رفتيم که ساحل دريا رو ببينيم . ساحل آستارا غروب نداره . يعنی يه جوريه که هيچ وقت غروب خورشيد رو نميبينی . ولی ماهش خيلی قشنگه . که عکسش رو هم گذاشتم براتون ...

وقتی که به هتل برگشتيم برای شام ديديم که سالنش رو برای عروسی رزرو کرده بودن و مهموناشون هم اومده بودن . يه سالن خيلی کوچيک هم برای مسافرا گذاشته بودن که فقط با يه پرده نصفه نيمه از سالن عروسی جدا شده بود! ما هم ميزی رو انتخاب کرديم که از اون جا بتونيم يه جورايی اون ور رو هم ببينيم!

يه نکته خيلی جالب هم هست که هميشه منو شگفت زده ميکنه و هيچ وقت هم دليلش رو نفهميدم! و اون اينه در تهران هيچ وقت هيچ کس نميتونه تو هتل عروسی مختلط بر پا کنه . ولی توی شمال اين مسئله کاملا آزاده و عروسی های هتلی مختلط! حالا نميدونم شهرستان های ديگه وضعشون چه جوريه .  

ديدن عروسی شمالی ها هم خالی از لطف نبود! خيلی جالب بود که دخترای يه شهر کوچيک مرزی هم مانتوی صورتی میپوشيدن! و البته اونو با روسری خال خال سفيد و سرمه ای و کيف قرمز ست ميکردن و ميومدن عروسی! همين جوری که داشتم فکر ميکردم الان چقدر اون دختره داره احساس ژيگولی ميکنه يهو يه چيزی ديدم که فکم از جا کنده شد! يعنی چيزی که تا به حال توی تهران با اين همه بی حجابی و بد حجابی هاش نديده بودم! يه دختری با مانتوی خيلی خيلی کوتاه ... که زيرش نه شلوار پوشيده بود نه دامن!!!!!!!!    همين جوری که دهنم باز مونده بود از تعجب يهو ديدم که يکی از مهمونا با همن لباس شب که پوشيده بود اومد وسط لابی هتل دنبال يکی از کارکنان اون جا!!!!!!!!۱ جلوی اون همه آدم!!!!!! ولی از همه جالب تر لباس شبش بود که مدلش خيلی قشنگ بود ولی دور تا دور کمرش رو پولک های رنگارنگ آويزون کرده بودن!!! . ولی کرکر خنده بود!!!!!!!

و اين ماجرا همين جوری ادامه دارد!!!!