روز پنج شنبه تصميم داشتيم که برای ديدن اردبيل و گردنه حيران بريم . من خودم اون جا ها رو نديده بودم ولی تعريفش رو زياد شنيده بودم . گردنه حيران که اينقدر قشنگه که همين که ميبينی از شدت تعجب و حيرت از ديدن اين همه مناظر بديع فکت ميچسبه به آسفالت کف جاده! اردبيل هم که ديگه پر از عسل وحشی  و دوغ و ماست و کباب خوشمزه با گوشت تازه گاو هايی که از علف طبيعی تغذيه ميکنند و در هوای آزاد و سالم واسه خودشون ماااااا مااااااااا ميکنن!  و سرعين هم که  ديگه آب گرم داره و ميری يه جايی که يه چشمه زلال داره از زمين ميجوشه و عين فيلما داره ازش بخار درمياد!  بعد در سکوت و آرامش ميری تو اون اب و يهو همه امراضت شفا پيدا ميکنه!  خلاصه که با اين تفکرات يه ماشين گرفتيم و به سمت اردبيل راه افتاديم! البته وقتی که توی جاده به گردنه حيران رسيديم ما شاهد منظره جالب تر و حيرت بر انگيز تری بوديم و اون اين بود که اون آقای راننده در کمال تبحر هی ماشين رو ميبرد تو دل کاميون و تريلی و سالم درش مياورد بيرون! آخه کدوم آدم ناقص العقلی توی تونل سبقت ميگيره؟! هان؟!  گردنه حيران خيلی قشنگ بود ولی ديگه اون جورا که من فکر ميکردم خارق العاده و رويايی نبود! يه جاده بود که دو طرفش از اين کوههايی بود که روش پر از درختچه های سبز و کوتاهه. مثل همونا که تو رامسر از دورمعلومه . منتها اين جا از نزديک بود  يه جاهايی هم سيم خاردار کشيده بودن که اون ورش آذربايجان بود . آخ آخ گفتم آذربايجان ؛ حيفه از برنامه های زيبا و سراسر مفهوم تلويزيونشون ياد نکنم! از شدت چرت و پرتی سريال های برنامه خانواده رو گذاشته بود تو جيبش!

خلاصه رسيديم به اردبيل و راهی اولين مکان تاريخی اون جا که همون مقبره شيخ صفی هست شديم . شيخ صفی جد همه شاههای صفويه ست و از اينا بوده که لباس های کلفت میپوشيده و خودشو زجر ميداده! اينم عکس خرقه شيخ صفی :

 خرقه شيخ صفي

همون طوری که ميبينين شيخ صفی يه آدمی در حد رضازاده بوده چون که توی اين خرقه که من ديدم بی حرف پيش سه نفر جا ميشن! ( خوبه خودشو زجر ميداده و اين قدری بوده! )

توی سالن اصلی اين جا که خيلی قشنگ بوده يه فرشی انداخته بودن که دقيقا اندازه زمين اون جا بوده و پر از نقش و نگار... همين نقش ها دقيقا روی سقف هم نقاشی شده بوده .... که اجداد عزيزمون در زمان عهد نامه ترکمانچای فرش رو به قيمت ۸۰ تومن ميفروشن به انگليسی ها و اونا هم يه راست ميبرنش موزه نميدونم چی چی ويکتوريای لندن  سقف رو هم ميراث فرهنگی ميخواسته باز سازی کنه که مجبور ميشه نقاشی هاشو از بين ببره يه جورايی ( آخه اين نقاشی ها روی سقف کاذب بوده ) اما يه چيز خيلی خيلی جالب اين بود که روی ديوار ها هم يه عالمه طرح و نقش بود ولی اينا رو که روی ديوار نکشيده بودن! اينا رو روی کاغذ کشيده بودن و چسبونده بودن به ديوار!  که يونسکو اينو به عنوان اولين کاغذ ديواری در تمام طول تاريخ بشريت ثبت کرده!  اينم عکس اون اتاقه ... اون سوراخی هم که اون ته ميبينين به يه اتاق ديگه ميرسه که قبر شيخ صفی اون تو بود ......

قبر شيخ صفي 

اينم يه قسمت ديگه ..... توی تمام سوراخ هايی که توی ديوار بوده ظروف چينی گذاشته بودن که امپراطور چين اونا رو به شاه عباس ( يا شاه طهماسب ) هديه ميکنه به پاس تلاش هايی که در جهت احيای جاده ابريشم کشيده بوده که بعدا باز نميدونم چی ميشه که يه ژنرال روس مياد و همه اين چينی ها رو بار ۴۰ تا قاطر ميکنه و با خودش ميبره مملکتشون!

 

چيني خانه 

بعدش هم رفتيم موزه مردم شناسی که اونم فقط يه حموم بود که چار تا دونه مجسمه مومی دلاک و ... گذاشته بودن توش!

جالب اين جا بود که هر جا که پاتو ميذاشتی ۱۰ تا از اين بچه گداها ميريختن سرت که تو التماس کردن گوی سبقت رو از گدا های تهران ربوده بودن!  و جالب تر اين که همشون هم به زبون فارسی گدايی ميکردن نه ترکی! حتما بهشون ياد داده بودن که با توريست ها با چه زبونی حرف بزنن!

ديگه نزديک ظهر بود و ما هم گشنه و تشنه! در انتظار رسيدن به وصال اون کبابای خوشمزه!!!!!!!  رفتيم به سمت شورابيل! شورابيل يه درياچه خيلی خيلی بزرگه که قايق رانی هم داره ... ولی خب کی حاظره که تو ظل ( يا ذل يا زل ) گرما بره و هی پابزنه!  روی تپه های روبرو هم يه آلاچيق هايی ساخته بودن که مال يه رستوران بود . منظره شون خيلی خوب بود ولی خيلی خيلی کثيف بود! ولی چاره ای نبود چون اگه نهار نميخورديم حتما تلف ميشديم! در آلاچيق کناری ما هم ۴ تن از جوانان غيور اردبيل به صورت ۲ تادختر و ۲ تا پسر نشسته بودن و اين دو داشتن مخ اون دو رو ميزدن!  در اردبيل مرسومه که برای مخ زنی پسر بايد واسه دختر جک های بی مزه تعريف کنه و دختره هم مراتب فداکاری خودشو با ريسه رفتن نشون بده! البته اين وسط يه مشکلی هست و اون اينه که اکثريت قريب به اتفاق جک های ما در مورد ترک هاست ... پس اونا چطور اين مشکل رو برای خودشون حل کرده بودن؟!  جوابش خيلی ساده ست! اونا در تمام جوک ها کلمه يه ترکه رو با يه تبريزيه جايگزين کرده بودن و  اردبيل رو از همه اين حرف و حديثا مبرا!
غذاشون هم جيزی نبود جز يه مشت برنج که توی دهن آدم تبديل به يه گوله خمير ميشد و کبابش هم مالی نبود! اينم شورابيل :

 

 درياچه شورابيل

و اين ماجرا باز هم ادامه دارد!