آره ؛ هنوزم يادم مياد که قرار بود که اين سفرنامه يه هفته ای تموم بشه! حداکثر بين هر پستی يه روز فاصله!  ولی خب چه ميشه کرد!روزهای زندگی عينهو جن از جلوت رد ميشه و تو همين جوری هاج و واج تو کف سرعتش ميمونی!
اين پست يه جورايی سنجش آی کيو به حساب مياد چون بايد کلی حافظه ام رو زور زورکی به ياری بگيرم تا تصاويری چند! به خاطر بيارم!

بعد از صرف اون نهار لذيذ  در آلونکی پر از زنبور و ساير حشرات و با همراهی جوانان غيور اون مرز و بوم راهی سرعين شديم! سر عينی که ۲۰ سال پيش که مامان و بابام ديده بودن چيزی جز يه ده با چند تا چشمه نبود! اولا که جمعيت عين مور و ملخ از سر و روی هم بالا ميرفتن! يه نگاه که به دورنمای ده مينداختی فکر ميکردی که اين خطه از ايران بورس مايو ميباشد!!!!!!! همين جوری از در و ديوارسرعين مايو های زنانه و مردانه در طرح ها و رنگ های مختلف و متناسب با هر سليقه ای آويزون بود!  ديگه حوله و ليف و صابون و سنگ پا که جای خود داشت! اون چشمه ها که تعريفشون رو شنيده بودم جاشون رو داده بودن به مجتمع های آب درمانی! که يه استخر گنده بود مثل همه استخر ها که ميگفتن با آب چشمه پرش کردن! ( آره جون خودشون! ) البته يه جايی هم بود به اسم گاو ميش گلی که ميگفتن حالت سنتی خودشو هنوز حفظ کرده ... فکرشو بکنين يه ده که قدم به قدم توش هتل های ۲۰-۱۰ طبقه با سنگ گرانيت و شيشه های رفلکس و از اين جور چيزا باشه! خلاصه که سرعين مالی نبود و يه ظرف گنده عسل وحشی از اون جا گرفتيم و همانند سه انسان کاملا شل و پر! به سمت آستارا راه افتاديم!

فردای اون روز تصميم گرفتيم که بريم اسکله تفريحی آستارا رو پيدا کنيم ... فکر ميکنم اسمش صدف بود که چند کيلومتر از آستارا دور تر بود . سر راهش يه درياچه خيلی خوشگل قرار داشت به اسم درياچه استيل که اون آقای راننده ميگفت پارسال به طرز حيرت آوری پر از قو شده بوده!  حالا فکر ميکنين که در مقابل چنين منظره زيبايی مردم و مسئولان گردشگری و اينا چه عکس العملی از خودشون نشون دادن؟!  مسئولان که در مقابل اين پديده زيبا هيچ واکنشی نشون ندادن و مردم هم رفتن هر جور شده تفنگ گير آوردن و شروع کردن به شکار قو!  خلاصه که هر چی قو بوده کشتن! حالا چرا؟!چون شنيدن که گوشت قو خوراکيه! ولی بعد از اين که هر کس به اندازه مصرف گوشت يه سالش قو شکار کرده تازه دوزاريشون افتاده که درسته که گوشتش خوراکيه ولی بوی خيلی بدی ميده!  و در نهايت همشون رو ميريزن دور!

دريا که دريا بود و هيچ چيز خارق العاده ای به حساب نميومد . ولی ساحلش پر از گاو بود! گاوهايی به رنگ سفيد و کاملا بی صاحب که با طيب خاطر بين مردم به گشت و گذار میپرداختند!  اما يه کم اون ور تر يه جايی مثل جنگل بود که ما هم يه غلطی کرديم و گفتيم اون جا رو هم ببينيم! خلاصه از دور که نگاه ميکرديم ميديديم که يه چيزای سفيدی همين جوری عين نم نم بارون داره ميريزه زمين! فکر کرديم که لابد بذر افشانی درخت هاست و اينا!!!! ولی اون سفيدا کرم بودن!کرم هايی سفيد و تپل و پشم آلو تقريبا شبيه هزار پا! ولی پاهاشون از هزار تا کمتر بود!  ما وقتی متوجه اين نکته شديم که وسط جنگل وايساده بوديم و همين جوری کرم بود که روی سر و صورتمون ميريخت!  يکی از اين کرما بين صورت من و روسريم گير کرده بود و من همين جوری بالا و پايين میپريدم و ميگفتم بابااااااااااااااااا اينو ور دار!!!!! ( البته اين جمله رو با جيغ نميگفتم ولی خب لحنم معمولی هم نبود! ) بابا هم هر کاری ميکرد نميتونست کرمه رو برداره! ( به دليل بالا و پايين پريدن من! ) و بعد از اين اتفاق فورا يه تاکسی گرفتيم و فرار کرديم به سمت هتل! شب هم باز توی هتل عروسی بود ولی نميدونم چرا تو اين عروسی از اول تا آخرش آهنگ های سياوش قميشی رو گذاشته بودن!

فردای اون روز که در حقيقت روز آخر مسافرتمون بود رفتيم بازار آستارا که اسمش بازارچه ساحلی بود . من نميدونم اين مرز ايران با چين کجاست که هر جا ميری از جنوب و شمال و شرق و غرب و وسط با جنس هاشون مواجه ميشی؟! اين بازار هم معدن جنس چينی بود! من که هميشه خيلی سخت خريد ميکنم يهو جو گير شدم يه عالمه خريد کردم! که خب البته قيمت هاش هم واقعا مناسب بود  ديگه نزديکای غروب که بود هی بابام ميگفت بياين بريم برای آخرين بار دريا رو ببينيم و من ميگفتم نههههههه من هنوز کفش نخريدم!

اتوبوس برگشتمون هم خيلی خوب بود . فقط اينقدر تهويه اش هوای سرد در ميکرد که هممون سرما خورديم و ساعت ۲ نصفه شب برای صرف شام نگه داشت! و بعدشم يه فيلم هندی گذاشت که تا خود صبح اين قدر اين آميتا پاچان حرف زد که نذاشت يه لحظه بخوابيم!

و اين بود پايان ماجرا و ديگه هم ادامه ندارد! لطفا بيخودی اصرار نکنين!

 

درياي آفتابي!