اين روزا تو دانشگاه غلغله ای بر پاست ... يه عالمه قيافه های جديد! يه سری جوجه دانشجو با قيافه های متعجب و سر در گم و در عين حال هيجان زده و اميدوار به آينده  با يه عالمه اميد و آرزو و البته در ابتدای راهی نا شناخته ... ديدن اين قيافه های تابلو که آکبند دبيرستانی بودن منو ياد سه سال پيش خودم انداخت ...

من به جای اين که قيافه ام شبيه اينايی که اين بالا گفتم باشه توی دلم پر بود از حسرت و افسوس ... افسوس روز های کنکور و اتفاقای نا خواسته ای که افتاده بود و نذاشته بود که از همه توانم استفاده کنم ... فيزيک خواجه نصير کم نبود ولی من فکر ميکردم که لياقتم خيلی بالاتر از اين حرفاست ...  دو سال اول به بی خيالی گذشت و سال سوم هم به سر در گمی ... و من هنوز هم در حسرت بودم ... هيچ وقت به فرصت هايی که تو دانشگاه داشتم توجه نکردم و هيچ وقت به فکر خودم و آينده ام نبودم ... با اين فکر که من فيزيک ميخونم و  آينده شغلی ندارم و ديگه با اين نتيجه کنکور تمام فردا هام سياه سياهه

اما حالا که در آستانه ورود به سال چهارم هستم و آخرين سال دانشگاه ؛ تو حسرت سه سال گذشته هستم ... هر چند که به اندازه ۱۰ سال تو اين مدت بهم خوش گذشته ؛ ولی ميتونستم خيلی کارا بکنم که به درد خودم و آينده ام بخوره... ولی امان از بی هدفی و بی برنامگی ...  نميدونم چرا هيچ وقت سعی نکردم که خودم رو از سطح يه دانشجوی متوسط به عالی بکشونم ... مگه نه اين که آدم بايد تو هر زمان و هر مکان و هر شرايطی ؛ حتی گندترينش سعی کنه بهترين باشه؟! درسته که من دلم ميخواست مهندس بشم ولی از قضای روزگار شده بودم دانشجوی فيزيک؛ نميتونستم بهترين دانشجوی فيزيک خواجه نصير ورودی ۸۱ باشم؟! نميتونستم مثل يه ادم اکتيو و موثر برای بهتر شدن زندگی خودم دست و پا بزنم؟!

اما از همه اين فکرا يه درسی گرفتم ... درسته که کنکور تموم شد ... درسته که سه سال ... اصلا نه ... ۲۱ سال همين جوری الکی رفت ( که خب البته اين جوريام نبوده! من که انگل اجتماع نبودم که!!!!!!!  ) ولی امروز اولين روز از بقيه عمر منه ... دلم نميخواد که امروز و فردا غصه ديروز رو بخورم ... ديروز تموم شد و رفت ... حسرت خوردن کار بازنده هاست ... بايد در حال زندگی کرد ؛ با درس های  گذشته و آرزو های آينده ...   

امسال دانشگاه ما کلی تکنلرژيک شده!  انتخاب واحدمون شده اينترنتی! البته نه اون جوری که از توی خونه انتخاب واحد ميکنی ... يه سيستم خاصی داشت که بايد حتما ميرفتيم سايت دانشگاه و از کامپيوتر های اون جا استفاده ميکرديم  اولش کلی خوشحال شديم ... چون قبلنا بايد جلوی در آموزش صف ميکشيديم و خلاصه يهو در دانشکده جو قانون جنگل حاکم ميشد و پسرا از زور بازوشون برای غلبه به دخترا استفاده ميکردن و يه سری از دخترا هم با زور چشم و ابرو يه جوری مخ پسرا رو میزدن که برگه های اونا رو هم يه جورايی بندازن جلو! و من و دوستام هم که از هر دو نيرو ( بازو و چشم و ابرو ) کاملا بی بهره ايم هميشه توی صف انتخاب واحد مغبون دو عالم بوديم!!!!!  

اما اين ترم معيار شده بود تعداد واحد پاس شده و معدل و ديگه کسی نميتونست حق ما رو بخوره! هنوز کيفور بوديم که يه برگه دادن دستمون که دستور العمل سيستم جديد بود ... اينقدر سخت و پيچيده توضيح داده بود که يهو وحشت بر وجود ما چيره شد که : ای بابااااا ما رو چه به تکنلرژی!  همون قانون جنگل بهتره!!!! اخه ميگفتن که با يه اشتباه از حق انتخاب واحد محروم ميشيم و همه چی هو تو تو! همين بود که ما رو کلی ترسونده بود!

منم يه کم ترس ورم داشته بود .. مامانم ميگفت آخه خنگ که نيستی دختر! مثلا از صبح تا شب پشت کامپیوتری! يعنی بازم ميخوای اشتباه کنی؟!

اما همين که سر ساعت مقرر ؛ يعنی دقيقا سه و سه دقيقه ظهر پشت يک فروند کامپيوتر نشستم و با راهنمايی های راضيه امداد رسان ( اخه کلی وارد شده بود و همين جوری به ما ها امداد رسانی ميکرد!  ) مثل يه آدم متمدن انتخاب واحد کردم از اين همه مزايا و راحتی تکنلرژی کيف کردم!!  

راضيه ميگه هر وقت يه تکنلرژی جديد ميخواد وارد زندگی مردم بشه اولش يه موج ترس و وحشت ايجاد ميکنه! بعدا مردم تازه دو زاريشون ميفته که با اين کار چقدر همه چيز رله تر شده!

البته ريشه همه اينا تو يه چيزه ... ترس از ناشناخته ... همون عاملی که نميذاره تفاوت رو تجربه کنی!  

نبايد از ناشناخته ها بترسيم ... نبايد راه های جديد رو زود انکار کنيم ... شايد اين قدر ها هم بد نباشه!!!!!! ( اينم پيام اخلاقی من به شما! )

يه شعر هم مينويسم که اساسا حال کنين!

دانشگاه ها وا شده ...

دی ديری ديری ديد!

همهمه بر پا شده ...

دی ديری ديری ديد!

با حضور بچه ها ؛ دانشگاه زيبا شده!

دی ديری ديری ديد!

چه شادی و چه شوری

×،*٪*¤٪×،×*×،٪!

پ.ن  : منظور از دی ديری ديری ديد همانا موسيقی متن ميباشد!

پ.پ.ن  : منظور از ٪*٪¤×،٫،٫¤ اينه که من بقيه شعر رو بلد نيستم!

پ.پ.پ.ن  : به جای با حضور بچه ها در سطر  پنجم ميشه گفت با حضور غزاله ؛ دانشگاه زيبا شده!!!!  که هم به وزن شعر ميخوره و هم خوش آهنگ تره و هم به حقيقت نزديک تر! ولی من به دليل فروتنی از به کار بردن اون در متن اصلی شعر خودداری کردم!

پ.پ.پ.پ.ن : تولد عيد اول مهر مبارک!!!!!!!!