شنبه اين هفته آخرين افطاری بچه های فيزيک که ما توش حضور بهم رسونده بوديم برگزار شد . به دليل حضور چشمگير بچه های فيزيک سال پايين تر تصميم گرفتيم اسم افطاری رو به افطاری بچه های فيزيک ۸۱ تغيير بديم!  البته بی انصافيه که از بعضی از پسرای ۸۲ ؛۸۳ و ۸۴ که خيلی زحمت کشيدن ياد نشه! ( چون هيچ کدوم از دختراشون رو نديدم! ) ولی به هر حال اونا در اقليت بودن و ما در اکثريت! ( اونم با چه اختلافی!)

بعد از روزها و هفته ها فک زدن و تو سر و کول هم کوبيدن و واسه بقيه ادای رييس ها رو درآوردن و يه سری ناراحت شدن ها و تو دانشگاه دوره راه افتادن و از بچه ها پول جمع کردن و ديدن بچه هايی که زورشون مياد دست بکنن تو جيبشون و امضا گرفتن از هزاران نفر و زور در وکردن از خود برای گرفتن کمک نقدی از دانشگاه و ناز همه رو کشيدن از آدمای مرکزی گرفته تا مسئول سلف و آشپزها! بالاخره يه برنامه ريزی دقيق کرديم و روز شنبه به جای دفتر و کتاب خودکار با رنده و چاقو و لگن متوسط و اين جور چيزا راهی دانشگاه شديم! البته من علاوه بر اين چيزا دوربينم رو هم انداختم گردنم تا از صحنه های زيبا عکس بگيرم!  هر چند که تو اون اوضاع کيشميشی هيچ کس حوصله من و دوربينم رو نداشت!!!!!!!!  و همين باعث شد که من به جای ۵۰-۴۰ تا عکس فقط به ۲۱ تا اکتفا کنم و کلی صحنه های جالب رو از دست بدم!

در مورد مقادير مواد الويه واقعا نميدونم چی بگم! تا حالا اون همه چيز رو يه جا نديده بودم! ۶۰ کيلو سيب زمينی ... ۳۵ کيلو مرغ ... ۲ تا کارتون تخم مرغ ... ۲ تا دبه گنده خيار شور ... يه عالمه هويج! فکر کنين که ما همه اينا رو چه جوری پختيم و رنده کرديم و سس زديم و قاطی کرديم و لای نون باگت گذاشتيم و کرديم تو کيسه ساندويچ و شکم دويست و خورده ای آدم گرسنه رو سير کرديم! ( البته ما تدارک ۳۰۰ نفر رو ديده بوديم ) دو نفر هم که مشغول پختن حلوا و شله زرد بودن و آش رو هم يه نفر تو دانشکده برق قبول کرده بود که بپزه برامون ... باميه و خرما و نون پنير سبزی و چند گالن چای و نوشابه هم که جای خود داره! ( فکر نميکنم چيزی رو از قلم انداخته باشم!) حالا اضافه کنين به اينا تزيين و تو ظرف ريختن و چيدن ميز و اين جور چيزا رو! خلاصه که زير بار کار همگی منهدم شديم!

فکر کنين که من و هانيه چه جوری با هم ديگه ۶۰ کيلو سيب زمينی رو پوست کنديم!  يه عکس خيلی باحال دارم از خودم و زهرا در حال سيب زمينی پوست کندن در حالی که جلومون هنوز کوهی از سيب زمينی باقيه! ( چون تازه شروع کرده بوديم! ) اونم چه سيب زمينی هايی ... هر کدوم قد يه بچه!  کنارمون هم راضيه و زهره کنار يه تپه مرغ پخته وايسادن و راضيه از پوست و استخون جداشون ميکنه و زهره تيکه تيکه شون ميکنه!  يه عکس خيلی باحال ديگه هم گرفتم که از يکی از پسرهاست که آستيناشو زده بالا و دستاشو کرده تو تشت و داره سيب زمينی ميشوره! قيافش هم عين ناله ست!  اين عکس رو گرفتم تا جهانيان بدونن که پسرا هم بلدن کار کنن! ميخواستم بذارمش اين جا ولی از اون جايی که طرف خيلی حساس و زودرنجه گفتم شايد ناراحت بشه و اشکش دربياد!  ميخواستم از بقيه پسرا هم در حال ظرف شستن و ديگ سابيدن عکس بگيرم که به همون دليلی که اون بالا گفتم نشد ديگه!

اينم چند تا از عکس های گرفته شده :

۱. دستگاه الويه هم زنی ... البته نميتونست خيلی خوب مواد رو با هم قاطی کنه ... ولی بودنش خيلی مفيد بود ... فکر کنين که ما دخترا تمام مراحل رنده کردن و خورد کردن و اينا رو با دستکش يک بار مصرف انجام داده بودم تا همه چيز بهداشتی انجام بشه  ... اون وقت پسرا واسه کمک کردن به اين دستگاه واسه خوب مخلوط شدن آستيناشون رو زدن بالا و دستای کثيفشون رو کردن تو الويه و شروع کردن به ورز دادنش!

 

۲. ميز های چيده شده افطاری ... البته سفره ما خيلی رنگين تر از اين حرفا بود ... تو اين عکس هنوز خيلی چيزها چيده نشده ...

 

۳.اين ابتکار بچه های فيزيکه ... فال حافظ .. هر کس يه دونه بر ميداره ... تو اون آبی ها هم يه سری عکس بامزه گذاشتيم تا همراه فال سرو بشه!

 

۴. در اين جا هنوز کلمه الله اکبر از دهان موذن منعقد نشده بود که يه سری اومدن بالا! چند لحظه بعد جمعيت خيلی خيلی زياد شد ... اگه اون موقع عکس ميگرفتم به غير از سر و کله چيزی نمی افتاد!  

 

افطاری خيلی خوبی بود ... من که خيلی راضی بودم ... فکر ميکنم بچه ها هم همگی راضی بودن ... درسته که خسته شديم ولی به خستگيش می ارزيد ... اينم از آخرين افطاری بچه های فيزيک ۸۱  ... لذت بخش ترين قسمت؛ آخرشه که همه چی تموم شده و ميز ها جمع شده و سلف تميز شده و ظرف ها شسته شده و همه بچه ها دور از تموم اون دعوا ها و اختلافاشون سربعضی مسائل صميمانه به هم خسته نباشيد ميگن! ... همگی خسته نباشيد!