چند وقته که يه فکری زده به سرم!  تدريس خصوصی فيزيک و زبان ؛ راهنمايی و دبيرستان .  البته نه که فکر کنين من کلا ميخوام معلم بشم . ولی فکر کردم که در اين مقطع از زندگيم تدريس خصوصی ميتونه يه کار سبک و جالب در کنار درس خوندن باشه . درسته که پولی هم از توش در نمياد ولی خب همون يه ذره اش هم خوبه! البته اين تدريس از اون مدلا نيست که من برم خونه شاگرد! اون بايد بياد خونه ما! همين قضيه ؛ پيدا کردن شاگرد رو کمی مشکل کرده!  

قبلش هم بگم که از پذيرايی و اين جنگولک بازيا خبری نيست!  حالا اصلا نميدونم اگه شاگرد پيدا بشه بايد چيا بهش بگم! از رو چی مسئله حل کنم! ولی عوضش از دو چيز مطمئنم : اول اين که ديگه بعد از عمری سفيد کردن موی و چنگ زدن به روی و سر کله زدن با دروسی همچون مغناطيس و کوانتوم ديگه درسای دبيرستان در نظرم هلويی بيش نيست! و دوم اين که از اون معلمای دبيرستانمون خيلی بهتر درس ميدم! زبان هم که ديگه جای خود داره!

البته هنوز هيچ کس پيدا نشده که من يقه شو بگيرم و بهش فيزيک درس بدم ! ولی عوضش هر کدوم از اعضای فاميلمون که حوصله ش سر ميره و هوس ميکنه يه کمی به يکی بخنده تلفن رو بر ميداره و زنگ ميزنه به من! بعد صداشو به طرز شگفت انگيزی عوض ميکنه و ادای شاگرد رو در مياره! من واقعا نميدونم اين همه استعداد تقليد صدا در خانواده ما بود و من خبر نداشتم؟! شاگرد پيدا نکرديم که هيچی ... موجبات خنده جمعی رو هم فراهم کرديم!

پ.ن : هيچ وقت از اين شوخی های کثيف نکنين! من که خيلی اعصابم خط خطی ميشه سر اين چيزا! اصلا مگه آزار داری بچه؟!  خوبه يکی هم تو رو بذاره سر کار و بهت بخنده؟!

پ.پ.ن: يه پيام اخلاقی کليشه ای نخ نما! : به هم نخنديم! با هم بخنديم!

پ.پ.پ.ن : هيچ فکر می کردين بچه های به اين کوچولويی هم بتونن وبلاگ داشته باشن؟!

پ.پ.پ.پ.ن: شاد و پر انرژی باشيد!