بالاخره يه کار سبک و دانشجويی و حاشيه ای پيدا کردم!  البته ميتونست بهتر هم باشه ولی جور نشد در اون حد ...  فقط يه لحظه فکرشو بکنين ...

سرم رو انداختم پايين و رفتم تو دبيرستانی که يه کوچه با خونمون فاصله داره. يه دبيرستان دولتی خيلی بزرگ . توجه داشته باشين که من هيچ گونه معرف و پارتی و توصيه نامه ای هم نداشتم . قبلا هم دآنش اموز اون جا نبودم . اون دبيرستان هم هيچ رقمه نيروی کار اضافی درخواست نکرده بود! يه راست رفتم تو دفتر مدير و گفتم : خونه ما کوچه پشت مدرسه ست . من ميخوام تدريس خصوصی فيزيک بکنم ولی شاگرد بايد بياد خونمون . پس برين به دبيرای فيزيکتون بگين که هر چی شاگرد تنبل دارن بفرستن خونه ما!!!!!!!!  ( يکی نبود که در اون لحظه به من بگه اخه واسه چی مدرسه بايد اين کارو بکنه! رو چه حسابی؟! چه نفعی واسه مدرسه داره؟! اصلا اونا چه جوری به تو که يهو از سقف آسمون افتادی پايين اعتماد کنن و بچه های مردم رو بفرستن خونتون؟! )
مدير مدرسه هم شمارمو گرفت و گفت که باهام تماس ميگيره ولی در حقيقت منو پيچوند!  
بعد از يه هفته که ديدم خبری ازشون نيست دوباره رفتم مدرسه اما اين دفه يه جور ديگه شروع کردم :
من يه فکر ديگه کردم . ميام و با کمک بچه ها يه نشريه راه ميندازيم . يه نشريه فيزيکی واسه خود مدرسه ... خرجی هم واسه مدرسه نداره... چون خودتون دستگاه فوتوکپی دارين ديگه! بعدشم مجله رو ميفروشيم به بچه ها و واسه مدرسه درامد زايی ميکنيم!!!!!!!
اين کلمه در آمد زايی رو هم شيش هفت دفه با صدای بلند تکرار کردم که حسابی تو مخ خانوم مدير که قدش تا شونه های منم نيست فرو بره!
بعدش يکی اون گفت ؛ دو تا من جوابشو دادم ؛ دو تا اون گفت ؛ چهار تا جوابشو دادم و خلاصه تمام پررو بازی و زبون بازی ای که خدا در وجود من به وديعه گذاشته رو خرج کردم!!!!!

تا اين که بلاخره راضی شد يه روز در هفته برم اون جا و کارای کامپيوتريشونو بکنم. يه دستی هم به سر و گوش سايتشون بکشم و يه ديزاين جديد از خودم در وکنم! اگرم دلم خواست نشريه هم راه بندازم!
اونی هم که واسم جور نشد اين بود که ميخواستن يه کلاس تقويتی فيزيک ۲ بذارن که من برم تدريس کنم که اون جوری خيلی خوب ميشد ولی نشد که بشه!  چون زيادی به زمان امتحان ها نزديک شديم و بچه ها منتظر نموندن و کلاس های بيرون رو ثبت نام کردن. ايشالا ترم ديگه ...

ولی مصيبتی داريم ها! اين بچه ها اين قدر آی کيو بالايی دارن که با وجود ديدن من در مانتوی مشکی و شلوار جين درک نميکنن که من دانش آموز نيستم! يکيشون اومده با لحن پررويی به من ميگه : اولی؟!  منم چپ چپ نگاهش کردم و گفتم : نههه!  بعدش يه کم رفت اون ور تر و يه کمی با دوستاش مشورت کرد و دوباره يه ساعت زل زد تو صورت منو در حالی که به اشتباه خودش پی برده بود و فهميده بود من خيلی بزرگتر از اين حرفام با لحن مودبانه و شرمنده ميگه: ببخشيد! مثل اين که شما سوميد!!!!!!!

يعنی اگه اون کلاس فيزيک ۲ رو بهم داده بودن بايد شيش ساعت بچه ها رو توجيه ميکردم که بابا! من معلمتونم! دانش آموز کلاس بغلی نيستم!!

پ.ن : ولی اين مدرسه با اين که دولتيه از اوناست که همش به اوليا ميگن : پول وده! پول زور وده!

پ.پ.ن : شاد و پرانرژی باشيد!