بالاخره اين ترم هم تموم شد و ترم ديگه هم که تموم بشه هممون ميريم گم ميشيم!  مطمئنم که  اين قدر بی وفا هستيم که چند وقت بعد از فارغ التحصيلی ماه به ماه سراغ از هم بگيريم! يادمه که خيلی سال پيش تلويزيون يه سريالی نشون ميداد به اسم روزهای زندگی ؛ مجيد مظفری توش نقش يه استاد دانشگاه رو بازی ميکرد ؛ مدت کمی بود که از خارج اومده بود ولی تو همين مدت کوتاه کلی با دانشجوها و خونوادش که سال ها ازشون دور بوده انس ميگيره ... بعد از چند ماه دوباره مجبور بوده که برگرده خارج ... واسش دل کندن خيلی سخت بود ... يه روز که توی يه کلاس خالی وايساده بوده و داشته همين جوری غصه ميخورده آبدارچی دانشگاه مياد پيشش و يه مشت پودر گچ از پايين تخته بر ميداره و ميگيره جلوی صورتش و فوتشون ميکنه تا همشون تو هوا پراکنده بشن و بعد ميگه :

زندگی همينه ديگه ... تا آدما ميان با هم جور بشن پودر ميشن و ميرن تو هوا ...

انجمن هم ديگه دست بچه های ۸۱ نيست ... اين سری بچه های ۸۲ و ۸۳ گرفتنش ... البته اونا هم دوستای خوب ما هستن ولی خب اينا نشونه های اينه که ما ديگه بايد جور و پلاسمون رو جمع کنيم و بريم پی زندگيمون!

چه وحشتناک ... من دوست ندارم پودر بشيم و بريم تو هوا!

اگه ميخوای پيشم بمونی ... بيا تا باقی جوونی ... بيا تا پوست و استخوونه ... نذار دلم تنها بمونه .... بذار شبم رنگی بگيره ... دوباره آهنگی بگيره ... بگيره رنگ اون دياری ... که توش منو تنها نذاری ....