* ببخشيد که اين روزا بهتون سر نميزنم ؛ اصولا هر وقت فکرم مشغوله از اولين کاری که ميفتم کامنت گذاشتن برای شماست! حتی تو دوست عزيز!

دوباره به امتحانا نزديک شديم ... نکته جالب اين جاست که اصلا فرجه نداريم! يعنی شنبه هفته ديگه اولين امتحانمونه و ما تا سه شنبه بايد بريم دانشگاه!

در مورد برنامه امتحانی هم که ديگه واقعا نميدونم چی بگم! يعنی در تمام طول دوران حضورم در سنگر علم و دانش ؛ يعنی از زمان مهدکودک تا الان که در خدمت شما دارم فک ميزنم هيچ برنامه ای به گندی اين يکی نبوده!

صبح شنبه هفته ديگه امتحان جامد داريم ... بعدش هيچی نداريم تااااااااااااااااااااااااا دوشنبه هفته ديگه عصر!  اون عصر دوشنبه جهنمی ترين روز زندگی منه ! چون در اون روز و دقيقا به طور هم زمان من و نجمه بايد امتحان معارف و لايه ها بديم!   ( تا حالا از اين کارا نکردم!) وقتی که نزديکای غروب خسته و کوفته و به صورت يک عدد مرده متحرک تشريف ميارم خونه بايد بکوب بخونم واسه امتحان فرداش که چيه ؟ قطعات! نفهميدی ! قطعات! چی داداش؟ قطعات! وقتی اون دوشنبه جهنمی گور به گور شد و صبح سه شنبه امتحان قطعات رو داديم بازم زندگی روی خوشش رو به من نشون نميده! چون به طور کاملا مسلسل وار صبح چهارشنبه امتحان فيزيک هسته ای و صبح پنج شنبه امتحان بلور شناسی دارم!  

احتمالا صبح جمعه هم توی تيمارستان بستريم ديگه! نه؟!

* دلم واسه آرزو تنگ شده ... خيلی باحال راجع به امتحاناش مينوشت! حالا منم از جملات اون در مورد خودم استفاده ميکنم!

قول ميدم دختر خوبی باشم و همه درسامو بخونم! از همين لحظه بايد تبديل به يه بچه درس خون بشم تا بتونم اين همه جزوه و کتاب رو بخورم!  حالا ميشه دعا کنين که بيست بشم؟!