دقيقا يک هفته از اون دوشنبه جهنمی ميگذره ... همون دوشنبه ای که نحوستش تا نزديکای ساعت ۱۱ سه شنبه ادامه پيدا کرد!  اما عوضش امروز يه دوشنبه بهشتيه !  نه امتحانی برای دادن ؛ نه کلاسی برای رفتن ؛ نه برنامه ای برای انجام دادن! به معنای واقعی آزاد! و ميشه ثانيه به ثانيه شو ؛ هر جور که عشقت ميکشه خرج کنی!

يه جورايی دلم ميگيره وقتی فکر ميکنم که ترم ديگه ترم آخرم و فردا هم آخرين انتخاب واحد ... زندگی مثل راه رفتن تو يه جاده بی انتها می مونه ... تو مسيرت از خيلی جا ها رد ميشی ... از کنار آدمای زيادی عبور ميکنی ... اما نبايد زياد بهشون دلبسته بشی ؛ چون هر چی باشه يه مسافری ... آخرش بايد دل بکنی و بری ( منظورم مردن نيستا! منظورم ادامه زندگيه! )

بعله! دانشکده؛ آدمهاش ؛ خاطره هاش ؛ خنده هاش ؛ گريه هاش ؛ نامردی هاش ؛ دوستی هاش ؛ پوز زنی هاش ؛ با معرفت بازی هاش ؛ زير آب زنی هاش و ... و ... و ... همه و همه از بين ميرن و ما ميمونيم و زندگی که هنوز جريان داره!

با وجود اين که ميدونم با رد شدن از اين گذرگاه با آدمای جديد؛ موقعيت های جديد و چيز های خيلی بهتر روبرو ميشم ولی بعضی وقتها دلم ميخواد تمام آدما ؛ خاطره ها و آجر به آجر دانشکده رو بغل کنم و تا ابد هم ولشون نکنم!

پ.ن : شاد و پر انرژی باشيد!