نميدونم واسه چی دارم دوباره آپ ميکنم! شايد همينجوری الکی!

۱. بعضی وقتا يهو يه فکرايی ميزنه به سرم ؛ مثل امروز که از صبح که کله مو از رو بالشت بر داشتم ياد يکی از خاطره های بچگيم افتادم .... افسانه سه برادر!
اون موقع ها که خيلی کوچولو بودم يادمه يه سريال عروسکی بود که تلويزيون پخش ميکرد . اولش يه صحرا رو نشون ميداد و بعد يهو باد ميومد و و شن ها رو ميزد کنار و يه سری حروف چينی مشخص ميشد. بعد يه صدای  محکمی ميگفت افسانه سه برادر! با وجود اين که اون موقع خيلی کوچيک بودم و شايد از مضمون جنگی اون سريال عروسکی درست سر در نمياوردم ولی هنوزم بستن پيمان برادری ليو بی و شانگفی و هوانگيو زير درخت گيلاس و بدجنسی های سائو سائو برام خاطره های روشنی هستن  . حتی مامان ليوبی و اون دختره رو هم که نجاتش داده بودن يادم مياد!

چند سال بعد تلويزيون شروع کرد به پخش کردن کارتونش... خب منم ديگه بزرگتر شده بودم و مضمون استراتژيک اين کارتون حسابی جذبم کرد ...
ليو بی که سر دسته اونا بود يه اشراف زاده بود هرچند سائو سائو قبولش نداشت ؛ شانگفی يه جنگجوی عاشق کشت و کشتار بود اما با اين همه آدم با مزه ای به شمار ميومد ؛ هوانگيو هم همون بود که توی سريال ۶۰ کيلو ريش داشت  همچين باد ريشش رو اين ور اون ور تکون ميداد که انگار بادبان کشتيه!

اما از همه اينا مهمتر يه شخصيتی بود که من خيلی خيلی دوستش داشتم . يه مرد جوونی بود که واسه اينا نقشه های استراتژيک طرح ميکرد . ( اسمش رو يادم رفته ) يه نقشه ای می چيد که کف ميکردی! واقعا کف ميکرديا! با وجود اين که حالا فقط يه کارتون بود . خيلی هم ادم خونسرد و بی خيالی بود و زمين و زمان هم که بهم می پيچيد عين خيالش نبود و مطمئن بود که نقشش شکست نميخوره! پزشک و منجم هم بود و ليوبی کلی منتش رو کشيد تا آوردش تو اردوگاه جنگيشون با استراتژی های اون ميتونستن با کمترين امکانات و نفرات پيروز بشن. يه دختره هم باهاش بود که گفته ميشد خواهرشه! والا تو اين کارتون ها اگه دقت کنين همه با هم خواهر و برادرن!!!!!!!!  من که آخرشم نفهميدم نقش اين دختره اين وسط چی بود چون اون مرد جوونه که يه بادبزن هم هميشه دستش بود اصلا محل سگش هم نميذاشت! پس يعنی چی ميتونه باشه؟ خواهر ؟ دوست دختر ؟ کلفت؟!  اين ليوبی و برادراش هم يه دختره رو نجات داده بودن و مثلا تحويل مامان ليوبی داده بودن تا بزرگش کنه! و طبق معمول دختره ميشد خواهر اون سه تا برادر!!  ليوبی و شانگفی و هوانگيو يه خواهر خواهری ميکردن که بيننده فقط ميتونست بر منکر خواهر و برادری اين چهار تا لعنت بفرسته! مخصوصا که خواهره همش برای ليوبی نامه مينوشت و هر روز عصر هم ميرفت رو يه تپه ای براش دعا ميکرد! ( اون دو تا برادر ديگه بوق بودن خواهرم؟!  )

اون کارتون هيچ وقت تا آخرش پخش نشد . البته يه قسمت اخر مثلا براش در اوردن ولی در حقيقت به طرز فجيعی سر و تهش رو با ماست مالی هم آورده بودن! فقط مردن هوانگيو نشون داده شد ... يه محاصره و نرسيدن غذا به افراد و اين جور چيزا که توی سريال عروسکی هم بود . در آخرين دقيقه های قسمت اخر در حالی که تصوير کوه و صخره و اينا پخش ميشد راوی گفت : شانگفی هم در يک درگيری کشته شدو ليوبی هم بالاخره مرد و سائو سائو هم به سزای اعمال ننگينش رسيد و امپراطور هم يکی ديگه شد! حالا واسه اين که خيلی دلتون نسوزه يه ارامگاه هم به ياد اون سه برادر ساخته شد!  و اصلا به سرنوشت خواهر ليوبی!!!!! و اون آقا باهوشه و مجددا خواهرش!!!! هيچ اشاره ای نشد!!!

امروز که رفتم تو اينترنت تصميم گرفتم که يه سرچی انجام بدم شايد از انتهای اين سريال سر در اوردم! يا اسم اون اقا باهوشه يادم اومد! اما در کمال تعجب ديدم که وقتی اسم انگليسی کارتون که همانا :  romance of the three kingdoms  رو ميزنم با صفحه ای كه نشون دهنده فيلتر شدنه روبرو ميشم!!!! به نظر شما چرا؟!!!!!!

اين پست رو يه جوری برای دل خودم نوشتم كه واسه اون موقع ها تنگيده بود ...