بعضی وقتا آدم يه کارايی ميکنه که قبلا اصلا فکرشو هم نميکرد ...

همه چی از اون روز شروع شد ... روزی که تصميم گرفتم دست به يه فعاليت مفيد بزنم و خودمو به مدرسه ای که نزديک خونمونه واسه کار پاره وقت معرفی کنم ...

اولش کارم به نظرم احمقانه ميومد ؛ نميدونستم وقتی بدون هيچ معرفی سرمو ميندازم پايين و ميرم اون جا اصلا چی بايد بگم ... ولی يادم افتاد که تو يه وبلاگی خونده بودم برای اين که موفق شوی متفاوت باش ؛ جرات داشته باش و اولين نفر باش ...

همون جوری که تصور ميشد ؛ بار اول محترمانه دک شدم!  يه هفته بعد دوباره با پررويی رفتم اون جا ؛ اين دفه يه جور ديگه شروع کردم : من برای مدرسه تون نشريه ميزنم!

نميدونم اين حرفو از کجا آوردم ؛ اونم منی که هيچ تجربه ای در اين زمينه نداشتم ؛ به هر کی گفتم يه جورايی باور نميکرد ....

ولی ... نشريه من کامل شده و هفته ديگه ميره زير چاپ ! چه باور کنن و چه نکنن! امروز اولين روزيه که من علاوه بر دانشجو بودن و معلم بودن ؛ سردبير هم هستم!

ويرايش يک ساعت بعد از پست : نميدونم چرا يهو از اين پست بدم اومد! مثل اين که ازش بوی غرور به مشام ميرسه! من از غرور بی جا متنفرم ....