چهار شنبه هفته پيش توی باغچه محوطه دانشکده ؛ به غير از چند تا شاخه خشک و بی برگ بار چيزی نبود . فقط شمشاد ها جوونه زده بودن ... اونم برگهای خيلی کوچيک و ريز ... طوری که اصلا به چشم نميومد ...

روز شنبه که وارد دانشکده شدم منظره ای رو ديدم که دود از کله ام بلند شد!!!!

 فوق العاده نیست؟!

 

باور نکردنی بود! بهار با نيروی جاودويی خودش به اين سرعت در همه چيز نفوذ کرده بود و به اون شاخه های خشک ؛ جون داده بود!

وقتی که فکر ميکنم ؛ به لحظه سال تحويل پارسال ؛ که توی جنگلای نهارخوران بوديم باورم نميشه که از اون موقع يک سال گذشته باشه!  آخه يک سال خداييش زمان زياديه ... موقع سال تحويل ؛ اون لحظه ای که با خودت قول و قرار می ذاری که تو سال جديد چه جوری باشی و چه کارايی بکنی ؛ فکر می کنی تا اسفند کلی راه داری ......

اما تا چشم به هم بذاری از حالت اين شکلی خارج ميشی ... چون روزها و شب ها زودتر از اونی که فکر کنی گذشتن و دوباره به آخرهای اسفند نزديک شدی ..

باز هم بهار جادويی از راه ميرسه و تو فکر می کنی که امسال چه قول و قراری با خودت بذاری ... فکر می کنی يک سال زمان زياديه ...

حتی می شه دنيا رو فتح کرد!

اما زمان مشخص می کنه که چه کسی آخر اسفند سال ۸۵ سربلنده!

اميدوارم جادوی بهار ؛ که می تونه از شاخه های خشک گل های سبز و باطراوت بيرون بکشه در وجود ما هم رخنه کنه ....