فتح قلعه

مدت زیادیه که اینجا ننوشتم. یعنی نوشتم اما به صورت پیش نویس. برای خود خودم.

توی این چند ماهه اتفاق های زیادی افتاد. چیزهایی که فکرش رو هم نمی کردم... زندگی من تغییر کرد و وارد مرحله جدیدی شد.کسی وارد زندگی من شد و راهش رو به قلب من باز کرد. قلبی که دورش یک قلعه ساخته بودم و  کسی رو بهش راه نمی دادم. اما بالاخره قلعه قلب من هم فتح شد.

تبدیل شدن "من" به "ما" خیلی سخته. هم سخته و هم شیرین. به قول دکتر شیری، بودن در یک رابطه عاطفی به ما نشون می ده که چقدر می تونیم خودخواه باشیم، چقدر می تونیم حقیر باشیم یا اینکه چقدر می تونیم با گذشت و بخشنده باشیم، چقدر می تونیم منعطف باشیم و...

البته اتفاقهای دیگه ای هم افتاد. اتفاق های تلخ در زمینه شغلی. بعضی از فرصت های طلایی که از دست رفت و حسرتش برای من باقی موند. می دونم که باز هم فرصتهای خوبی سر راه من قرار خواهند گرفت. سعی می کنم نقاط ضعفم رو برطرف کنم و از فرصتهای بعدی خوب استفاده کنم.

این جمله رو یکی از دوستانم برام فرستاده. واقعا مصداق کارهای منه:

When the door of happiness closes, another opens
But often times we look so long at the
Closed door that we don't see the one which has been opened for us

وقتی در شادی بسته می شود، در دیگری باز می شود
ولی معمولاً آنقدر به در بسته شده خیره می مانیم
که دری که برایمان باز شده را نمی بینیم

 

/ 0 نظر / 19 بازدید