ناز کم کن!

صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت

ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت

گل بخندید که از راست نرنجیم ولی

هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت

گر طمع داری از آن جام مرصع می لعل

ای بسا در که به نوک مژه‌ات باید سفت

تا ابد بوی محبت به مشامش نرسد

هر که خاک در میخانه به رخساره نرفت

در گلستان ارم دوش چو از لطف هوا

زلف سنبل به نسیم سحری می‌آشفت

گفتم ای مسند جم جام جهان بینت کو

گفت افسوس که آن دولت بیدار بخفت

سخن عشق نه آن است که آید به زبان

ساقیا می ده و کوتاه کن این گفت و شنفت

اشک حافظ خرد و صبر به دریا انداخت

چه کند سوز غم عشق نیارست نهفت

حافظ

ده سال پیش، یه استاد ادبیات عاشق، دو بیت اول این شعر رو سر کلاس درس تحلیل کرد و از اونجایی که هر چیزی که با عشق ترکیب بشه، موندگارتر می شه، هنوزم که هنوزه به یاد میارمش.

ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت...

حقیقت تلخیه برای گل، حقیقتی که نمی خواد باورش کنه و برای توجیه بلبل کلی آسمون و ریسمون می بافه. به احتمال زیاد بلبل از اواسط شعر حوصله اش سر می ره و می ره سراغ یک گل کم دردسر! اون وقت گل قصه ما، توی تنهایی می شینه و به بقیه گلهای باغ که بینشون زیباتر از خودش هم کم نیست نگاه می کنه و برای نازی که دیگه خریدار نداره افسوس می خوره.

گفت افسوس که آن دولت بیدار بخفت

زمانه عوض شده گل عزیز! و همینطور بلبل ها و حتی سایر گلهای باغ!

پ.ن: البته این تحلیل+ تخیل خود من از شعر بود، نه چیزی که اون استاد به ما درس داد.

/ 0 نظر / 18 بازدید