خانه پدری

احمدرضا دو روز رفته ماموریت. واسه اینکه تنها نباشم این دو روز رو رفتم خونه مامان و بابا. بعد از چهار سال که از ازدواجم می گذره، این اولین باره که تنها خونه مامان و بابا می مونم...

گذشتن از خیابونای محل اونا وقتی از سر کار بر می گردم، روال تغییر ناپذیر و دوست داشتنی خوردن عصرونه (شامل چای و انواع خوشمزه جات موجود) و دیدن برنامه به خانه بر میگردیم، خوردن شام دور همون میز کوچیک آشپزخونه با مامان و بابا و سفره ای که مخلفات پای ثابتشه، و خواب توی اتاق قدیمی و روی تختی که از دوران نوجوانی با من بوده و نسیم خنک شب که از لای پنجره باز میاد تو، همه و همه یاد دوران مجردی رو در من زنده می کنه...

شب به مامان گفتم، صبح برام صبحونه درست نکن، تو اداره یه چیزی می خورم، اما مامان گفت نمی شه. صبح که بیدار شدم دیدم دوباره مثل قدیما سفره صبحونه رو چیده. با نون سنگک تازه، تخم مرغ آب پز و مربای آلبالو، دقیقا مثل همون موقع ها. یادش به خیر...

/ 0 نظر / 24 بازدید