اولین مریضی مشترک و باقی قضایا!

1. یه سوالی که همیشه ذهنم رو مشغول می کرد این بود که چرا خانوم ها اینقدر فداکار هستن و برای خوشحال کردن اعضای خانواده شون از خواسته های خودشون می گذرن؟ مگه خودشون رو دوست ندارن؟ مگه خواسته های خودشون براشون مهم نیست؟

فکر می کنم الان جواب این سوال رو پیدا کردم. وقتی که یه نفر رو خیلی دوست داری، خوشحال کردن اون فرد بهت حس رضایت می ده. یعنی خوشحالی اون می شه خوشحالی خودت. شاید حتی خوشحال کردن اون نفر خیلی بیشتر از اینکه یه کاری برای خودت بکنی حالت رو خوب می کنه. فکر می کنم این حس و حال تا جایی مفیده که در وجود اون فرد حل نشی و جایی برای علایق شخصی و ... نگه داری.

2. در روزهایی که گذشت من و احمد رضا اولین سرماخوردگی مشترکمون رو گرفتیم و یک هفته تمام درگیر بودیم. هرچند سرماخوردگی احمدرضا (ناقل اصلی بیماری!) از من شدید تر بود اما من به صورت همزمان دچار گوش درد و دندون درد هم شده بودم! اصن یه وضعی!

3. دیروز رفته بودیم آتلیه و عکسهای عروسی رو یه بار دیگه نگاه کردیم. خیلی قشنگ بودن. برای روزی که آلبوم رو تحویل بگیریم لحظه شماری می کنم.

4. شرایط کاری خیلی کسل کننده و داغونه. دائما در گیر بروکراسی مسخره اداری هستیم. گرفتن آمارهای بی خود. اطلاعات بی مصرف. کارهای بی هدف. نمی دونم ادامه کارم توی این سازمان یا هر سازمان دیگه ای به کجا می رسه! ولی این طور کار کردن خیلی خسته کننده و فرسایشی هستش. البته کار کردن توی شرکتهای خصوصی هم یه جور دیگه فرسایشیه. کاش میشد یه کسب و کار کوچیک جور کرد. وقتی برای خودت کار می کنی انگیزه ات هزار برابره چون نتیجه تلاشت رو مستقیم می بینی. من از درجا زدن و رکود می ترسم و متاسفانه دارم به همون سمت کشیده میشم.

دلم برای دوران تحصیل تنگ شده. حالا چه مدرسه و چه دانشگاه. روزایی که هر روزش با دیروز فرق داشت. روزایی که کلی چیز یاد می گرفتی و به زبان ساده تر: روزایی که ذهنت خیلی بیشتر فعال بود.

5. به نظرم باید اسمم در کتاب گینس به عنوان بدشانس ترین فرد روی کره زمین ثبت بشه. چند روز پیش به صورت کاملا اتفاقی متوجه شدم که مقاله ای که بر اساس پایان نامه ام نوشته بودم و فکر می کردم چاپ نشده و دیگه بی خیالش شده بودم، چاپ شده. اونم توی یه ژورنال درست و حسابی. اولش خوشحال شدم اما وقتی بیشتر دقت کردم خوشحالی ام به باد فنا رفت! اسم من اصلا در قسمت نویسندگان نبود و مقاله فقط با اسم استادم چاپ شده بود. من این استادم رو خیلی دوست داشتم و به نظرم آدم خیلی خوبی میومد. چاپ نشدن اسم من هم که برای اون منفعتی نداشت. پس چرا؟ بهش زنگ زدم و ازش پرسیدم. گفت که خودشم نمی دونست مقاله چاپ شده و اشتباه شده و ایمیل می زنه به سردبیر ژورنال که اصلاحش کنه و این اتفاق خیلی خیلی نادره و از اینجور حرفا. اولش حرفشو باور کردم اما بعدش با خودم فکر کردم که اگه استاد روحش از چاپ شدن مقاله خبر نداشت پس چرا قبلاً مقاله من رو با اسم و مشخصات ژورنال توی صفحه شخصی خودش توی وبسایت دانشگاه گذاشته بوده؟! حدس من اینه که استاد فهمیده اشتباه شده اما دیگه پیگیری نکرده و با خودش گفته ولش کن!

راستش رو بخواین امیدی به اصلاح مقاله ندارم.  وقتی یاد اونهمه زحمتی که برای جمع آوری داده ها کشیده بودم میفتم جیگرم آتیش می گیره!

 

/ 0 نظر / 53 بازدید