حباب

صبح جمعه هفته پیش وقتی که توی رختخواب چشمهام رو باز کردم، فهمیدم چه اتفاقی افتاده. مریض شده بودم، اونم بدون هیچ دلیلی! از همون شب تب و لرز شروع شد و یک هفته تمام علائم اعصاب خورد کنش ادامه پیدا کرد. الان هم که دارم این پست رو می نویسم همه نشونه ها خوب شدن الا این صدای خروسکی! توی محل کار، از حرف زدن خجالت می کشم و کمی هم ترسیدم که نکنه صدام همینجوری بمونه!

هفته گذشته، هفته مزخرفی بود! اون رابطه عاطفی نصفه و نیمه بعد از یک ماه کش و قوس رفت روی هوا! اون هم بدون هیچ دلیل منطقی ای (درست مثل مریضی ام). شاید باید این اتفاق خیلی زودتر از این حرفها می افتاد. شاید باید الان خدا رو شکر کنم که اون شرایط نا مطمئن بیشتر از این جلو نرفت. راستش رو بخواین الان واقعا نمی دونم باید چی بگم...

فقط می تونم بگم که یه برگ دیگه به دفتر خاطرات تلخ من در این زمینه اضافه شد. باورم نمی شه که یه نفر چطور می تونه اینهمه در مورد فکرش و احساسش از خودش دروغ دربیاره و تحویل طرف مقابل بده. اینهمه دروغ فقط و فقط به خاطر این که فکر می کرد می تونه با تلقین و تکرار (!) اون ها رو تبدیل به واقعیت کنه (می دونم که نیت بدی نداشت و فکر می کرد که کلا راه درستش همینه) و وقتی که دید تلاشش نتیجه نمی ده و نمی تونه به زور در خودش حسی ایجاد کنه، زد زیر همه چی! هیچ وقت به این فکر نکرد که مخاطب حرفهاش دیوار نیست! یه انسانه که قلب و روح و احساس داره... فکر می کنم که توی این مدت، فقط خودش رو می دید.

امروز یکی از همکلاسی های دوره فوق لیسانسم که دوست صمیمی ام هم بود و در زمینه کاری و تحصیلی خیلی وقتها ازش راهنمایی می خواستم بهم زنگ زد و گفت یک ماه دیگه از ایران می ره چون شوهرش برای دوره دکتری توی یکی از دانشگاههای آمریکا پذیرش گرفته.

و نمی تونید تصور کنید که من الان چقدر احساس ناکارآمدی از نظر عاطفی و کاری و تحصیلی دارم. 

دلم می خواد تنها باشم و به هیچ چیز فکر نکنم...

/ 0 نظر / 17 بازدید