تزریق نا امیدی

1. وقتی که از زندگی مجردی بیرون میایم و زندگی متاهلی رو شروع می کنیم، یک سری وظایف و مسئولیت های جدید رو باید متقبل بشیم. یکی از مکانیکی ترین بخشهای قضیه خونه داری هستش. من خودم از خونه داری بدم نمی یاد. یعنی آشپزی و جمع و جور و مرتب کردن و ظرف شستن رو دوست دارم چون همه این کارها مربوط به خونه مشترک من و همسرمه. اما اینکه هر روز و شب بخوام غذای تازه داشته باشم یا اینکه همیشه خونه ام از تمیزی برق بزنه و همه چیز سر جای خودش باشه برام یه ارزش نیست. نکته مثبت اینجاست که احمدرضا هم خیلی ازمن توقع خانه داری و کدبانو بودن رو نداره و از اونجایی که هردومون تا حدودی شلخته هستیم، سیستممون اینجوریه که چند روز کلا ریخت و پاش می کنیم و وقتی خونه به مرز انفجار رسید آستین همت رو بالا می زنیم (البته من بالاتر می زنم!) و خونه رو می کنیم مثل دسته گل و بعدش دوباره چرخه تکرار می شه.

2. چهارشنبه هفته پیش تصمیم گرفتیم با هم فیلم ببینیم. چهارشنبه شب تنها فرصتیه که می تونیم بدون دغدغه روز بعد، تا نصفه های شب بیدار باشیم. سی دی فیلم اینجا بدون من رو از کسی گرفته بودیم. اوایل فیلم، تلاش مادر (فاطمه معتمد آریا) برای شوهر دادن دختر معلولش با نمک بود اما بعدش فیلم تلخ شد. خیلی تلخ. آدمهای فیلم افتاده بودن توی باتلاق بدبختی و همین جوری دست و پا می زدن. یه دیالوگی داشت پسر خانواده (صابر ابر) که به مادرش می گفت می دونی راه نجات ما چیه؟ اینه که یه شب یه شام مفصل درست کنی. بعدش همه دور هم بشینیم و یکی بره شیر گاز رو باز کنه. تا صبح همه بدبختی هامون می پره! واقعا با موقعیتی که فیلم نامه نویس چیده بود تنها راه نجات شخصیتها همین بود! البته داستان فیلم از همین جاها یه تغییری کرد و همه چی خوب و خوش شد. اما خوب و خوش توی خیال و وهم پسره (صابر ابر) یعنی واقعیت همون باتلاق بدبختی بود.

من کاری ندارم که این فیلم خوش ساخته و بازیگرهاش خوب بازی کردن و داره بخشی از واقعیتهای جامعه رو نشون می ده. اما چرا باید این حجم از نا امیدی با دیدن یه فیلم به مردم تزریق بشه. واقعا مشکلات پیش اومده برای شخصیتهای فیلم اینقدر لاینحل هستن که تنها راه حلش خودکشی دسته جمعی باشه؟ هر کسی رضایت شغلی نداره باید مثل پسر خانواده دست به دامن قاچاقچی انسان بشه که بفرستنش اونور آب؟ هر مادری که ازدواج دخترش دیر شد باید تا مرز جنون پیش بره؟ هر دختری که یه معلولیتی داشت و از جامعه دور افتاده بود باید همین جوری توی خونه بشینه و وقتی یه موجود مذکر (حالا هر کسی) از جلوی در خونشون رد شد عاشقش بشه و وقتی با واقعیت روبرو شد، دیوونه بشه؟

از اینجور فیلمای ایرانی خوش ساخت اما نا امید کننده خیلی زیاده. نمی دونم چرا این فیلما تماشاگر رو میندازن گوشه رینگ و هی می زنن توی سر و کله اش. چرا ما نمی تونیم فیلمای امید بخش بسازیم؟ از این فیلمایی که در مورد زیبا بودن زندگی و قدر دوستن لحظات عمرمون هست؟ حتما از این فیلمای خارجی دیدید که مثلا یه نفر مریضی ای داره یا یه مشکلی داره اما سعی می کنه مشکلش رو حل کنه چون زندگی رو دوست داره.

خلاصه اینکه حسابی حالمون گرفته شد!

/ 0 نظر / 5 بازدید