ما آدمهای عجیب

از اردیبهشت امسال بود که رفتم کلاس پیانو. با بقیه هنرجو ها خیلی فرق داشتم. همشون یا بچه بودن یا نهایتاً دانشجو. یا اینکه شغل و رشته دانشگاهی شون به موسیقی ارتباط داشت یا می خواستن از موسیقی پلی بسازن و در آینده به جایی برسن. اما من...

با 31 سال سن و درحالی که نه شغلم و نه تحصیلاتم به موسیقی ربط داشت و نه انتظار داشتم در آینده به جایگاهی برسم، صرفا به خاطر علاقه شخصی کلاس پیانو می رفتم. شاغل بودم و متاهل با هزار جور دغدغه و کار و گرفتاری، پس جزء آدمهایی که دنبال پر کردن اوقات فراغتشون هستن هم نبودم! با این وجود کلاسها رو می رفتم اما احساس می کردم که یک وصله ناجور هستم بین هنر جو ها!

تا اینکه چرخ روزگار چرخید و مجبور شدم آموزشگاهم رو عوض کنم. یک روز رفتم آموزشگاه جدید تا استاد رو ببینم. بهم گفتند که استاد الان هنرجو داره. خانومی که شاغله و بعد از تموم شدن کارش میاد کلاس. انتظار داشتم یه دختر جوون و مجرد و تریپ هنری باشه. اما وقتی که کلاس تموم شد، خانومی دیدم تقریبا 40 ساله، هم شاغل و هم متاهل، و شاید هم مادر، که با هزار جور گرفتاری و کمبود وقت، بازهم کلاسهای پیانو رو صرفا برای علاقه شخصی دنبال می کنه. آدمی که مثل من بعضی وقتها نمی تونه به اندازه کافی تمرین کنه اما از رو نمی ره و باز هم سر کلاس حاضر می شه. از دیدنش خیلی خوشحال شدم و یک حس هم زاد پنداری پیدا کردم. اون هم یک آدم عجیب بود، مثل من.

راستی چرا آدمها بعد از سی سالگی دیگه حوصله ندارن علایق شخصی شون رو دنبال کنن؟

/ 0 نظر / 20 بازدید