اژدهای آدمخوار

دیروز که احمدرضا اومد خونه، خیلی خسته و غمگین بود. هر کاری کردم که خوشحالش کنم، نشد. حتی بعد از تعریف کردن ماجرای اون بابایی که رفته غسالخونه و دو نفر رو سکته داده هم خنده روی لبش نیاورد!

ماجرا از این قراره که احمدرضا توی محیط کارش مشکل داره. کارش رو دوست داره اما یه رئیس بداخلاق دارن. از این رئیسایی که دائم روی مخ کارمندا اسکیت می کنن و نمی ذارن کارشون رو انجام بدن. با کارمنداش بازی روانی می کنه. (اینم یه جور مرضه دیگه. طرف از اینکه به بقیه گیر بده و آزارشون بده تا یه چیزی گفته باشه لذت می بره!. نمی دونم روانشناسا دوا و درمونی برای این مرض کشف کردن یا نه!)

حالا احمدرضا خیلی خیلی خسته شده. اینقدر که ممکنه همین روزا ول کنه و از شرکت بیاد بیرون. من دلم نمی خواد اونو غمگین ببینم. اما از اینکه شغلش رو از دست بده هم خیلی می ترسم. می ترسم نتونه کار مناسبی پیدا کنه و یه مدتی بیکار بمونه. یا اینکه مجبور بشه بره سر کاری که شرایط بدتری داشته باشه. فعلا به غیر از توکل کردن به خدا کاری ازم بر نمیاد.

از صبح هر چی زنگ می زنم به احمدرضا گوشیش رو بر نمی داره. یعنی ممکنه اون اژدهای آدمخوار خورده باشدش؟!

فردا نوشت: احمدرضا خورده نشده بود! با رئیسش آشتی کرده بودن. واقعا این رئیسشون موجود عجیبیه، باید دانشمندا روش مطالعه کنن!

/ 0 نظر / 20 بازدید