17 ربیع الاول

17 ربیع الاول یکی از بهترین روزهای عمر منه. پارسال در چنین روزی من احمدرضا به هم محرم شدیم و نامزدیمون رو جشن گرفتیم. من، توی لباس سرخابی رنگ نامزدی، خیلی زیبا شده بودم. احمدرضا تا روز قبلش من رو بدون حجاب یا با آرایش زیاد ندیده بود و من می خواستم وقتی اولین نگاهش به من میفته زیباترین لباس و آرایش رو داشته باشم. اون روز احمدرضا با پدر من و پدر خودش رفتن محضر برای جاری شدن صیغه محرمیت و من هم خونه مادربزرگم بودم تا تلفنی جواب بله رو بگم. یه جورایی استرس لحظه ورود احمدرضا رو داشتم. وقتی احمدرضا دراتاق رو باز کرد و منو دید، حسابی شوکه شد. سرش رو انداخته بود پایین و خجالت می کشید به من نگاه کنه. خودش می گه در اون لحظه داشته قلبش از حرکت می ایستاده و اصلا فکر نمی کرده من این شکلی باشم!!!

بعد از اینکه چند دقیقه ای کنار هم نشستیم و ضربان قلب احمدرضا به حالت عادی برگشت، با هم رفتیم آتلیه. حالا این عکاسها توجیه نبودن که ما تازه به هم محرم شدیم و تا دیروز دست همدیگه رو هم نمی گرفتیم و الان از هم خجالت می کشیم. هی از ما ژستهای صمیمی می خواستن. البته بد هم نشد چون توی آتلیه خجالتمون ریخت و برای انجام مراسم آماده شدیم.

اون شب بارون فوق العاده شدیدی می بارید و همین بارون رفت و آمد ما رو سخت کرده بود. از آتلیه راهی خونه مادربزرگم شدیم برای انجام مراسم بله برون و امضا کردن توافقنامه! بعدش هم رفتیم سالن برای جشن نامزدی.

جشن نامزدی ما در عرض 10 روز برنامه ریزی و اجرا شد اما به لطف خدا همه چیز فوق العاده خوب پیش رفت و تبدیل شد به یکی از بهترین خاطرات عمر من.

/ 0 نظر / 20 بازدید