دکتری

الان به همکارم خبر رسید که دکتری قبول شده. دانشگاه امیر کبیر. شبانه.

چشمهاش برق میزد. توی این سه چهار سالی که میشناسمش هیچ وقت اینقدر خوشحال ندیده بودمش. بدو بدو رفت دانشگاه تا ببینه چه خبره.

یاد دوران ارشد خودم افتادم. من تغییر رشته داده بودم و با بدبختی تونستم یکی از دانشگاه های دولتی تهران قبول بشم. اون زمان قبولی ارشد خیلی سخت تر از الان بود و برای من که تغییر رشته داده بودم و از همه مهمتر اعتماد به نفسم هم کم بود، واقعا قبولی سخت بود. چه بسا برخی از دوستان من سالها پشت سد کنکور کارشناسی ارشد مونده بودن و آخرشم به سر منزل مقصود نرسیدن.

یه استاد داشتیم که خیلی هوای ما رو داشت. اون سالها تازه دانشگاهمون دوره دکتری گذاشته بود و استادمون همش ما رو تشویق می کرد که دکتری بخونین. می گفت آزمون رو قبول بشین، مصاحبه با من!

اما من اینقدر توی آزمون ارشد سختی کشیده بودم که واقعا تصور یه کنکور دیگه برام سخت بود. واسه همین اصلا طرفش هم نرفتم. یعنی حتی آزمایشی هم امتحان ندادم!

رفتم توی فاز تغییر شغل و ... که خب موفق هم شدم.

الان که همکارم همش در پی قبولی دکتری است، یاد اون موقع ها افتادم و یه جورایی پشیمونم که دکتری رو پیگیری نکردم. (هرچند هنوزم دیر نشده ولی حسش رو ندارم واقعا)

بعضی وقتها دلم می خواد زمان به عقب برگرده. خیلی عقب. مثلا 15 سال قبل! اون وقت یه بار دیگه با بینشی که الان دارم زندگی رو از اول می ساختم. انگار همه این 15 سال رو توی خواب دیده باشم و یهو از خواب پریده باشم.

/ 0 نظر / 26 بازدید