عروسی نوشت

وقتی فکر می کنم که یازده روز پیش این موقع، توی آرایشگاه بودم و داشتم کارهای اولیه رو انجام می دادم و همش استرس داشتم که فردا چه شکلی می شم و عروسی چه جوری می شه و ... می بینم که چقدر زمان زود می گذره و الان ده روز از عروسیمون گذشته...

شب قبل از عروسی، احمدرضا اومده بود خونه ما و همین جوری دوتایی با خودمون درگیر بودیم و داشتیم تند و تند کارای فردا رو مرور می کردیم! من از اینترنت یه چک لیست از وسایل مورد نیاز روز عروسی رو تهیه کرده بودم. حتی رفتم دستمال مرطوب خریدم که وقتی سر عقد عسل توی دهن هم می ذاریم دستمون رو پاک کنیم تا نوچ نمونه و اعصابمون خورد نشه! یعنی تا اینجاهای کار رو هم فکر کرده بودم! البته  همه وسایل شوت شد توی صندوق عقب و نتونستیم از هیچکدومشون استفاده کنیم!!

خلاصه این که از یه طرف باید وسایل خودم رو جمع و جور می کردم و از یه طرف وسایل آقای داماد رو. صبح هم داماد رو راهی گل فروشی و آرایشگاه کردیم و من رو هم بابا رسوند به آرایشگاه. حالا بماند که کفشم رو جا گذاشتم و مامانم رفت از خونه کفش رو بیاره.

من از آرایشگاهم خییییلی راضی بودم. واقعا شیک و قشنگ من رو درست کرد. فکر کنم خود آرایشگره و دستیارش هم از نتیجه کارشون کف کرده بودن. آخه اون آرایشگاه دو تا عروس کار دیگه هم داره و انگار با هم کل دارن که کی کارش بهتره. خلاصه اینکه وقتی لباسم رو پوشیدم و از اتاق اومدم بیرون، واقعا قیافه پرسنل آرایشگاه و بقیه عروسهای آماده شده ای که اونجا نشسته بودن و عروسهای آینده که اومده بودن عروسهای آماده شده رو ببینن و قرارداد ببندن خیلی جالب بود.

وقتی که احمدرضا اومد دنبالم، فیلمبردار از من خواست که دستم رو دور بازوی احمدرضا حلقه کنم که این حرکت باعث شد فون بدن من مالیده بشه به آستین کت مشکی احمدرضا و ما رو حسابی درگیر کنه! (البته ما این موضوع رو یکی دو ساعت بعدش فهمیدیم، وقتی که فون بدن من تقریبا اکثر قسمتهای کت شلوار رو سفید کرده بود و مثل این بود که احمدرضا توی یه تل خاک، غلت زده!

رفتیم باغ، فرض کنید من با لباس سفید و تمیز، احمدرضا با کت شلوار تمیز (البته فکر می کرد تمیزه، هنوز متوجه فون بدن نشده بود!) بهمون گفتن بشینید کنار استخر، روی سنگهای خیس! یه جا اگه یه ذره پام سر می خورد میفتادم توی استخر! اصن یه وضعی!

توی باغ، علاوه بر اینکه خیلی خسته شدیم، لباسهامون هم کثیف شد. دامن من هم چون از جنس تور بود، مثل پشه بند عمل می کرد و انواع حشرات موذی لا به لای تور دامن من گیر می کردن! حتی یک بار از دامن من عنکبوت بیرون آوردن!

بعد از باغ، راهی آتلیه شدیم. اونجا فیلمبردار و عکاس با اسکاچ افتادن به جون کت و شلوار احمدرضا تا فون بدن رو پاک کنن. هر چند که پاک نشد ولی خیلی بهتر از قبل شد.

وقتی کار عکاسی تموم شد، اینقدر خسته بودیم که باور نمی کردیم تازه مراسم عروسیمون داره شروع می شه. به هرحال سعی کردیم با انرژی و سر حال باشیم و خستگی رو به روی خودمون  نیاریم.

ما یه مراسم عقد الکی هم داشتیم. قرار بود یه عاقد الکی (چون واقعا عاقد نبود، یکی از پرسنل تالار بود!)  بیاد و یه خطبه عقد الکی بخونه. خلاصه اینکه ما سر سفره عقد حضور بهم رسوندیم و اونجا مامانم رو دیدم. هر دومون احساس خیلی خاص و عجیبی داشتیم... بگذریم!  همه مهمونا اومده بودن و همه چی حاضر بود الا عاقد که آب شده بود و رفته بود توی زمین! فیلمبردار گفت که اول مهمونا کادو هاشون رو بدن و بعدا صحنه عقد رو می گیریم. بعد از کادو دادن، همه احساس کردن باید از اتاق بیرون برن و دیگه نه کسی بود که بالای سرمون سفره رو بگیره، نه کسی بود قند بسابه و ... خواهر شوهرها رو صدا کردیم تا بیان عملیات قند سابی رو انجام بدن اما  باز هم سر و کله عاقد پیدا نشد و فیلمبردار گفت که اصلا به عاقد نیازی نیست و اونا خودشون صداگذاری می کنن. قرار شد که به صورت توهمی و با اشاره فیلمبردار گفته بشه عروس رفته گل بچینه... عروس رفته گلاب بیاره... بعدشم من بله رو بگم. اما هر بار یک نفر در اتاق عقد رو باز می کرد و یه چیز اضافی می گفت و همه چی خراب می شد و باید از اول می گرفتیم! آخرش به این نتیجه رسیدیم که نمی تونیم مراسم عقد رو به صورت توهمی اجرا کنیم! بابام رفت عاقد رو پیدا کرد، اما چه عاقدی..... فکر کنم یکی ازگارسون ها بود!!!!! من منتظر بودم اون دعاهای اول خطبه عقد رو بخونه اما همین که نشست با یه لحن فوق العاده خشن رفت سراغ اصل مطلب که دوشیزه فلانی بنده وکیلم؟! من که داشتم می ترکیدم از خنده! بعد از بله گفتن من، دیگه همه خیالشون راحت شد و اومدن پارچه بالای سر ما رو جمع کنن و برن دنبال بقیه مراسم، که فیلمبرداره داد و بیداد کرد که مگه من نگفتم صبر کنین داماد هم بله رو بگه؟؟؟!

همه اتاق عقد رو ترک کردن و قرار شد من و احمدرضا یه ربع بعدش وارد سالن بشیم. خدایی اولین فرصتی بود که تونستیم یه کمی استراحت کنیم!

بعدش هم که وارد سالن شدیم و سلام علیک با مهمونا و باقی مراسم... همه چیز خیلی خوب برگزار شد و ما راضی بودیم. با وجود اینکه اون روز خیلی خسته شده بودیم اما توی سالن اصلا به روی خودمون نیاوردیم و سعی کردیم با انرژی و خوشحال و خوشرو باشیم! من تا آخر مراسم همش داشتم سالن رو نگاه می کردم تا دوستایی که خودم دعوت کرده بودم رو ببینم. البته به جز نجمه که خودش صاحب مجلسه و خواهر عروس به حساب میاد، فقط دو تا از همکارام اومده بودن... رئیسم هم نیومد! همین جا به دوستانی که نیومدن عروسی می گم که خیلی بی معرفت هستین، من منتظرتون بودم!

من خواهر شوهر نجمه رو چند باری دیده بودم و نجمه گفته بود خیلی دوست داره بیاد عروسی من! من هم دعوتش کردم. خواهر شوهر نجمه اینقدر در عروسی من حضور پر رنگی داشت که بعضی از مهمونا فکر کرده بودن خواهر عروسه!!!

و اما یکی از هیجان انگیز ترین بخشهای عروسی، عروس کشون بود!! فکر می کنم انرژی من – و بقیه- به ماکزیمم مطلق رسیده بود. توی اتوبان می رفتیم و نازنین برف شادی می پاشید به سمت آسمون (خیلی منظره قشنگی شده بود) ماشین نجمه اینا در فاصله کمی با ما حرکت می کرد و من دسته گل رو دادم به اونا... حالا من برای پس گرفتن دسته گل باید پول می دادم بهشون! منم که همه پولام رو توی آرایشگاه به باد  داده بودم و جز یه دوتومنی درب  داغون چیزی توی کیفم نبود! شاداماد هم که جیب هاش خالی! آخرش خودشون دسته گل رو با یه 50 تومنی پس دادن بهمون! ولی این کار رد و بدل کردن دسته گل و پول و ... که چند بار هم انجام شد، اون هم در اتوبان و درحال رانندگی با سرعت بالا، باعث شد که خیلی مورد سرزنش و پیام اخلاقی قرار بگیریم!یه بار هم که نجمه تا کمر از شیشه ماشین بیرون اومد که فک من افتاد پایین! خلاصه اینکه تا رسیدن به خونه مون دست زدیم و جیغ کشیدیم و بالا و پایین پریدیم تو ماشین. هر ماشینی هم که از کنارمون رد می شد، با ما همراهی می کرد!

تا اینکه رسیدیم در خونه مون، اونجا یه گوسفند قربانی کردیم و مادر شوهرم به اصرار از خون گوسفند مالید به دستمون... بعدش ما رفتیم توی پارکینگ و با جمعیت خداحافظی کردیم و در اتوماتیک پارکینگ بسته شد! مثل فیلما!

حالا اومدیم بالا توی خونه و میبینیم شامپو و نرم کننده نداریم! احمدرضا رفت که از خونه مامانش شامپو بیاره و عروس رو توی خونه تنها گذاشت. منم نشستم جلوی آیینه و اصلا دلم نمی یومد لباسم رو دربیارم یا آرایشم رو پاک کنم. گوشی رو برداشتم و زنگ زدم به احمدرضا. همین که گفت الو، در جوابش گفتم: باز منو کاشتی رفتی، تنها گذاشتی رفتی! و هر دوتایی زدیم زیر خنده!

 

/ 0 نظر / 20 بازدید